#داستانک 📚نودسالگیتلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب ب…
انتشار: 2026/08/12 10:35 UTCدریافت: 2026/08/14 07:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 07:32 UTC
#داستانک 📚نودسالگیتلفن زنگ خورد و مادرم با صدای بلند گفت: «نازی جان، مادر دستم بنده، تلفن رو جواب بده.» منم بُدو به سمت تلفن هجوم بردم که ببینم کی هست که زنگ میزند. وای، شمارهاش را شناختم... خانم منفرد است، اووف... این خانم منفرد، پیرزن نودسالهای است که همسایهٔ قدیمی مادربزرگم بود و هنوز که هنوز است با مادرم در ارتباط است. اولین چیزی که همیشه با لحن شیطنتآمیزی به من میگوید این است: «هنوز تو جواب میدی؟ یا هنوز توی این خونهای؟» به زبان ساده، یعنی چرا شوهر نکردی... بهاجبار گوشی را جواب میدهم، ولی این بار صدایش گرفته است و میگوید: «سلام نازی جان، خوبی؟ مامان هست؟» تعجب میکنم؛ یعنی چه به سرش آمده؟ من هم میگویم: «بله، چند لحظه...» مامان با او گرم صحبت میشود و من گوش وامیایستم که ببینم چه شده است.از قرار، دوست نودوپنج سالهٔ خانم منفرد که زن زمینگیری بوده، فوت شده و او ناراحت بود که چرا پسرهایش، با وجود اینکه ثروتمند هستند، برای دوست درگذشته، مراسمی درخور نگرفتهاند. با تعجب میگویم: «اوووه؛ مامان، ولمون کن، طرف نود و پنج سالش بود دیگه، چه انتظاری داشت...» مامان با آرامی به من نگاه میکند و میگوید: «بچه، چه نود سال، چه بیست سال، آدم دلش میخواد دوستش همیشه بهترین چیزها رو داشته باشه. مگه خودت برای دوستهات این رو نمیخوای؟» ساکت شدم و به تلفن نگاه کردم ، یکهویی دلم گرفت و.... یاد فرشته افتادم که دیروز سر هیچی باهم بحث کرده بودیم.متن از #لیلا_دلارستاقی @ketabdooni✨


