زندگی من دستخوش سکون شده بود. میتوانستم نفس بکشم، بنوشم، بخورم و بخوابم، آخر چارهای جز تنفس، آشام…
انتشار: 2026/07/12 09:11 UTC
زندگی من دستخوش سکون شده بود. میتوانستم نفس بکشم، بنوشم، بخورم و بخوابم، آخر چارهای جز تنفس، آشامیدن و خوردن و خوابیدن نداشتم. اما در اصل زندگی واقعی من آغاز نمیشد، زیرا نمیتوانستم به ژرفای آرزوهایم پیببرم و شاهد کامیابی از آنها باشم.هربار که در تحقق آرزویی بودم، خود میدانستم که تحقق یا عدم تحقق آن هیچ تأثیری بر زندگی من ندارد. حتی اگر فکری به ذهنام میرسید و با آن میتوانستم این آرزوها را تحقق بخشم، نمیدانستم چه آرزوهایی را باید در دل بپرورم.گاهی در لحظههای سرمستی یادی از امیدهای گذشته میکردم و نیک میدانستم که این امیدها جز فریب خویشتن چیزی بیش نبوده است و من هیچ انتظاری نباید از آنها داشته باشم. حتی قدرت آرزویِ رسیدن به حقایق را نداشتم، زیرا خود میدانستم که حقیقت چیست. حقیقت از دیدگاه من آن بود که زندگی بیمعناست. آری، زندگی و کار میکردم و به سوی کمال میرفتم و با این همه در ورطهای هولناک فروافتاده بودم و تنها مرگ در انتظارم بود. با این حال نه میتوانستم ساکن بمانم و نه به راه خویش ادامه دهم، چشمانم را ببندم تا آنی را ببینم که در پس این رنجها نهفته بود. کوشیدم تا به همان منوال به زندگی خود ادامه دهم.✍ #لئون_تولستوی [ 📓 اعتراف من ] @ketabkhaneadabi1398

