.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_17♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹طبق معمول کم ک…
انتشار: 2026/08/26 14:56 UTCدریافت: 2026/08/27 14:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 14:40 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_17♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹طبق معمول کم کم صحبتهامان به امریکا و شوروی و اختلافات آنها و وضعیت رو به افول انگلستان کشیده شد. جبار از خیانت انگلستان به خوانین ایران حرف زد. بیشتر اوقات از سلطه بی چون و چرای خوانین در آیندهای نه چندان دور حرف میزد ولی این بار با تاسف سوزناکی گفت: دیگر تمام شد دیگر خوانین کنار رفتند برای ابد!تعجب کردم اما واکنشی نشان ندادم. شوکت چای و بیسکویت آورد و پیشمان نشست. حرفهای او بیشتر به مسائل زنانه و خانوادگی مربوط میشد. بالاخره هم بحث را به من و دیر شدن ازدواجم کشانید و تبسم کنان گفت: انشاالله خودم یک دختر خوب برایت پیدا میکنم.تشکر کردم. با مهربانی گفت: اگر مادرت اینجا نیست در عوض من که هستم.باز هم تشکر کردم و با شرمندگی گفتم: اینقدر خجالتم ندهید.به صحبتهای عادی برگشتیم چند دقیقه بعد فرنگیس وارد حیاط شد سلام کرد و چنانکه گویی انتظار دیدن مرا نداشت دچار شگفتی زودگذری شد سرش را خشک و سرد تکان داد. من هم به علامت سلام و خیر مقدم سرم را تکان دادم. دلم میخواست تبسمی بر لب میآوردم ولی نتوانستم. در مقابل تبسم عمیقی به خواهرش ماهپاره تحویل دادم. او هم در حالی که با ذوق و صفای خاصی مرا زیر نگاه گرفته بود احوالپرسی کرد به نظر میرسید محو تماشای من شده است. فرنگیس به سرعت دور شد و دیگر او را ندیدم. شب به او فکر میکردم و مضطرب بودم. اعتراف میکنم که قیافهاش سخت به دلم نشست و تکانم داد. دومین دفعه بود که دختری در همان نگاه اول تاثیر شگرفی بر من باقی میگذاشت. اولین بار ۱۴ ساله بودم و آن دختر سه سال از من بزرگتر بود نامزد داشت و از چشم پسرها و مردها دختر زیبایی نبود. آن دختر را همان یک دفعه دیدم و بعد برای همیشه گمش کردم. حالا با خودم میگفتم شاید فرنگیس هم گم شود، شاید!غرق همین فکر بودم که صدای در حیاط را شنیدم. با سستی و بیمیلی در را باز کردم نارنج بود، لبخندی تحویلم داد و گفت: یکم آویشن برایت دم کردم.- چرا زحمت کشیدید.سپس تعارف کردم این پا و آن پا کرد و گفت: نه کار دارم انشاالله بعداً میآیم ولی اگر اشکالی نداشته باشد نازبگم بیاید یکم درس بخواند.کمترین تمایلی به دیدن نازبگم نداشتم ولی بیاختیار گفتم: باشد بیاید.شرم و رودربایستی در این جور جوابها نقش مهمی بازی میکرد. نارنج گفت: کتری آویشن را هم خودش میآورد.وقتی رفت و به اتاق برگشتم طبق معمول دلم به حال خودم سوخت و در عین حال از سماجتش لجم گرفت. او دوست داشت دخترش نازبگم را به ازدواج با من درآورد. میدانست که من از نیتش با اطلاعم ولی به روی خود نمیآورد و جا و بیجا به امتیازات او اشاره میکرد. گاهی هم نازبگم را به سراغم میفرستاد تا هنر او را در مورد ملافه گرفتن لحاف و تشک من یا دوختن روبالشیها نشان دهد. احساس میکردم ناز بگم با بیتفاوتی به خواستههای مادرش پاسخ میدهد و میل و رغبتی برای نزدیکی به من ندارد. اصلا به نظر میرسید که او نمیتواند مردی را دوست داشته باشد ولی حاضر است بدون علاقه متقابل شوهر کند. من در برابر نازبگم رفتار فرموله شدهای داشتم. نمیتوانستم تظاهر به علاقمندی کنم احساس میکردم نارنج از این موضوع با اطلاع است ولی به روی خود نمیآورد و همچنان به وصلت من و دخترش اصرار میورزد. محبتهای حسابگرانه این زن باعث شده بود که حرفهایی روی زبان مردم بیفتد. مثلاً بعضی از زنها پشت سرش میگفتند که او میخواهد به ضرب آش و خورشت دخترش را به فلانی بدهد. حتی یکی دو بار زنها مثلاً پری جان زن امیر و صنوبر مادر حبیب با ایما و اشاره به من فهماندند که گول آدمهای ناکس را نخورم. از وضعی که پیش آمده بود به شدت متنفر بودم دوست نداشتم اسمم روی زبانها بیفتد و به خاطر موضوعی تحمیلی در اذهان عمومی مطرح شوم. شهامت آن را هم نداشتم که حرفم را با صراحت به نارنج بگویم خجالت میکشیدم در ضمن نمیخواستم دلش را بشکنم. از مدتها پیش که همکار و همسایه و همسفر آنها شده بودم روز به روز به محبتش افزوده و بیشتر از پیش نقش مادر را برای من بازی کرده بود. اعتراف میکنم که او کم و بیش جای مادرم را که همیشه از او متنفر بودم پر کرده بود و اعتراف میکنم که در ابتدای این قضیه من که تشنه محبت مادر بودم به او میدان داده بودم. هرگاه حالم خوب نبود قیافهای رنجورتر از واقعیت به خود میگرفتم و از درد و بیماری حرف میزدم. مهمتر از این در ذهن او از خودم چهره یک مرد تنها بدبخت و مایوس ساخته بودم. به همین علت او غمخواری و دلسوزی عجیبی نسبت به من ابراز میکرد. تردیدی نبود که انگیزه اصلی او در حساسیتهایی که برای حال و روز من نشان میداد از نفع شخصی یعنی شوهر دادن دخترش مایه میگرفت ولی در مادرانه بودن بعضی از احساسات لطیف و ظریفش کمترین شکی نداشتم!#ادامه_دارد ....
