🖤 حسرتش بر دلم ماند📝 #روایت_دریافتی شماره ۱۰۷۶ در فراخوان #روایت_بدرقه▪️ من هرگز توفیق آن را نیافتم…
انتشار: 2026/07/16 13:59 UTC
🖤 حسرتش بر دلم ماند📝 #روایت_دریافتی شماره ۱۰۷۶ در فراخوان #روایت_بدرقه▪️ من هرگز توفیق آن را نیافتم که به دیدار رهبر بروم. گاهی که برای مردم دیدار برگزار میشد، پای تلویزیون مینشستم و چشم به حسینیه میدوختم؛ به مردمی که با ذوق و شوقِ تمام، کلام آقا را میشنیدند. اما دریغ از اینکه بتوانم، دستکم برای یک بار، در میان آن جمعیت باشم.یادم هست در ترم سوم دانشگاه، برنامهٔ دیداری دانشجویی را تدارک دیده بودند. تمام تلاشم را کردم تا خود را با آن قافله همراه کنم و راهی شوم؛ شاید رمز و راز این دیدارها برایم فاش میشد؛ همان رمز و راز نهفتهای را که در اشکهای شوق و آتشِ ارادتی که از قلب مردم زبانه میکشید؛ همان رمز و رازِ تکبیرهای بلند مردان و مشتهای گرهکردهٔ زنان. اما صبح روز حرکت، خوابِ غفلت مرا ربود و باز هم از این رؤیای دیرینه جا ماندم. چنان این نعمت را از خود دریغ کردم که دیگر خورشیدی در آنجا نماند تا بر من بتابد. وقتی خبر شهادت رهبر رسید، این حسرت بر دلم سنگینی کرد؛ اینکه هرگز او را ندیدهام، یعنی هرگز حتی یک بار هم نفهمیدهام نخستین ملاقات چه حسی دارد؟امروز، پس از گذشت سالها، دستی الهی مرا به خانهٔ امام کشاند. منظورم آن خانهٔ بزرگ و مشهوری نیست که همه میشناسند، بلکه خانهای در مقابل آن است که آن هم متعلق به امام خمینی (ره) بود؛ همان مکانِ جلسات و سخنرانیهای ایشان. وارد راهرو شدم و به سمت ورودی رفتم. نمیدانستم اینجا هم خانهٔ امام است؛ گمان میکردم سالن همایشی با میز و صندلیهای چیدهشده را ببینم. کفشهایم را درآوردم و همین که وارد شدم، گویی صاعقهای به جانم نشست.آن سالن را با همان چیدمان و حالوهوای دیدارهای ایشان آراسته بودند؛ همان پرده، همان زیرانداز و همان سکویی که صندلیها را بر آن نهاده بودند. روی سکو، صندلیای بود که جای خالی رهبر بر آن، حتی با آن عکس بزرگ هم پر نمیشد. بغض کردم. دوباره به یاد آوردم که هیچگاه نتوانستم او را ببینم؛ همیشه دیر رسیدم، درست مانند همین امروز.چرخی زدم و اطراف را از نظر گذراندم. هرچند هرگز در دیدارهای واقعی حضور نداشتم، اما فضای آنجا دقیقا همان حسوحالِ دیدارهای تلویزیونی را داشت. چند بار به گوشهٔ پرده چشم دوختم و دلم بیشتر گرفت؛ اگر دیدار بود، دیگر کمکم گوشهٔ پرده کنار میرفت و او با آن لبخندِ دلگرمکننده وارد میشد.همهجا را خوب دیدم و تا میتوانستم عکس گرفتم. نمیخواستم حتی ذرهای از جایی که او در آن حضور داشته، از یادم برود. وقتی جمعیت پراکنده شد و اندکی گذشت، روی صندلیها نشستیم و پس از چند دقیقه، برایمان هندوانهٔ قاچشده آوردند. برداشتم و با نیتی خالصانه خوردم. شاید بیربط به نظر برسد، اما این نزدیکترین تجربهٔ من به همان زمان و مکانی بود که سالها آرزویش را داشتم. هرچند بسیار دیر، اما بالاخره توانسته بودم در آن فضا حضور داشته باشم. با این حال، همانطور که به سخنانِ سخنرانان گوش میسپردم، تنها یک فکر در سرم بود؛ اینکه حسرتِ ندیدن او تا ابد بر دلم سنگینی خواهد کرد.✍️وجیهه رضازاده جودی📑 «روایت بدرقه» آقا را با متن و عکس و فیلم ثبت و به فراخوان سایت رهبر شهید ارسال کنید:📲 revayat-badraghe.khamenei.ir


