فرخ لقا خانمشال و کلاه کردم بزنم بیرون ، همسرم گفت کجا؟-با نوه خوشگلمون روژی جان میرم خرید.- حالا د…
انتشار: 2026/07/02 10:19 UTC
فرخ لقا خانمشال و کلاه کردم بزنم بیرون ، همسرم گفت کجا؟-با نوه خوشگلمون روژی جان میرم خرید.- حالا در این هیروویر؟ مگه صدای تقو توقو نمیشنوی؟- صدا خیلی دوره خانم ، اون سر شهره ، تازه به روژی جان قول دادەام ، نمیشه بد قولی کنم ، میشه ؟دست روژی را گرفته بودم که ناگهان صدای انفجاری وحشتناک منو میخکوب کرد.-چه شد بابا دکتووور- ترقه بازی است روژی جون ، نترس.رنگش پریده بود ، از دروغم پشیمان شدم ، دروغ همیشه بده ، مصلحت آمیزو مامیز هم نداره ، سعدی هم از ترسش نوشته.- روژی جان بهتره برگردیم خونه چون ...- دفتر نقاشی چه میشه؟خانم معلمم.ناگهان در صد قدمی ما چیزی منفجر شد و خاکوخل به هوا رفت.روژی جیغی کشید و به هوا پرتاب شد ، پریدمو تو هوا گرفتمش ، از شانه چپم خون میاومد ، اما دردی نداشتم ، به سرعت به سوی منزل دویدم.یکی از همسایهها را دیدم که با هر دو دست صورتش را پوشانده بود و خون از لای انگشتاش فواره میزد .- آقای دکتر سرایدار را بفرستید کمکم کنه!_ به اورژانس زنگ میزنمناگهان دستم از شانه قطع شد و افتاد زمین ، روژی هم غش کرده بود.همسرم گفت:چه شده ، تو خواب داد میزدی؟خیس عرق بودم و کتاب تهوع روی سینهام باز مونده بود. سارتر هم کتابشو بعد از جنگ نوشت.- هیچی ، خواب دیدم-خدا به خیر کنه ، خوابهای تو همیشه منو میترسونه ، همه شون درست از آب در میان ، چه خوابی دیدی؟- هیچی میخواستم برم سفر ، بلیت گیرم نیومد. - نمیزارم بری سفر ، این هواپیماها...- باشه نمیرم ، بخواب عزیزم.در خواب هم دست از سر من برنمیدارد این جنگ لعنتی ، تموم هم نمیشه ، دلو دماغ ندارم.کتاب تهوع روی سینهام باز مونده بود ، سارتر هم پس از جنگ این کتابو نوشته که خوب از آب درومده.منم یه روزی یه کتاب ...منم پس از این جنگ مینویسم ، کتاب که نه ، شاید مقالهای و از افسردگی ، نگرانی ، ترس و استرس خودم خواهم نوشت .میدم به یکی از این روزنامەها یا نمیدونم به مجله اینترنتی یا هر چه ، بالاخره منتشرش میکنم با اسم مستعار ، مثلاً صور اسرافیل یا دخو ، از ترسم ، شایدم از خجالت ، شاید به اسم گوهر مراد ، یا حسینقلی خان ، حالا هرچی .قبل از انتشار میدم یکی از دوستان روانشناس ویرایشش کنه ، اخه قراره رگههایی از روانپریشی در آن بگنجونم.بالاخره امروزه نمیشه مث سعدی نوشت یا بیهقی ، حداقل باید از صادق هدایت یا ساعدی تقلیدکی کنی.تو مقاله من از هیچ لکاتەای یاد نمیکنم ، اما به یک آدم خنزرپنزری حکمن اشاره میکنم.با مش حسن هم همذات پنداری نمیکنم یا مش اسلام که از بلوری ها میترسید و داد میزد:کدخدا از بلوری ها چه خبر؟مش حسن داد میزد :مش اسلام گاو منو ندیدی ؟مش اسلام از دنیا بی خبر بود ، از بلوری ها میترسید و داد میزد :تو طویلەس مش حسن .بلوری های همه جا ولن ، خیلی هم خطرناکند.مرغ و خروس میدزدن بلوریا ، زیراب حوضارو میزنن.همەشون خرابکارن.باور کنید بلوری ها بیخ گوش ما هستند ، دیشب باد لاستیک همه خودروهای شهر رو خالی کرده بودند و امروز صبح صدها نفر با پمپ باد در کوچه های شهر داد میزدند:باد میکنیم و کلمه آخر را میکشیدند و نیم متر دراز میکردن.ماسک میزنن بلوریا ، همەشون.فرخ لقا خانوم زمستونا اول یک چای داغ میدادش به برف پارو کن بعدم میفرستادش پشت بام تا برف پارو کنه.از وقتیکه پشت بامها رو ایزوگام کردن ، فرخ لقا خانوم دلخور شده ، یه بار به خود من گفت :آخر زمونه ، اول آب حوضیا رفتند ، حالا هم برف پارو کنا ، چی بود چی شد و آهی کشید.یاد زمستونای تهران افتادم .خیلی وقته زمستونم نداریم ، برف هم مث گونجشکا از ترس دود و دم تهرون فرارکرده.از دهنم پرید و گفتم:یخی ها ، اونا چی؟گفت:از اونا بدم میومد ، بوی الاغ میدادن ، تازه الاغاشون هم مرتب عر میزدن ، بیخود به اینا نمیگن انکراسوات!میخواستم بگم انکر الاصوات ، نگفتم آخه گوشش سنگینه .گفت :چی؟گفتم :هیچی.گفت: تو فکر امیر ارسلان بودم .و ادامه داد :عمه جزرو تمومش کردم اما نشد ادامه بدم ، امیر پیداش شدو ، یلی بودش.امیر زود مرد.دهانش خالی بود ، مث یک گودال ، یه دندون هم نداشت.کلماتو میجوید .بعضی وقتا به جوونا میگفت کنتور برقشو براش بخونن و با یک مداد روی چارچوب در بنویسند.چند بار به اداره برق رفته و با همه دعوا کرده بود ، رئیس اداره گفته بود :اصلن خودت بنویس بیار فرخ لقا خانم ، ما قبول داریم . من که ارادت دارم ، میدونید.گفته بود :برق کیلوفاتی است ، ترب سیاه که نیست منی یه سنار . از کجا بیارم بدم؟نمیگفت صنار ، حقم داشت با خنده میگفت:چه فرقی داره همهش سه شاهی است ، سنار که چار شاهی نمیشه ، میشه پسرم؟از بس خستهام سرم گیج میره ، زیاد نوشتمو انگشتام درد گرفته ، بقیه باشه فردا ، فردام صد تا کار دارم .بلوریا قناری هم میدزدن ، اونا ذاتا دزدن.کباب قناریتهوع آوره.دکتر علی شمس برهان۲۴ مهر ۱۴۰۲@Dr_shamsborhan

