#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاه_چهارباهاش موافقم. تحمل سنگينی دستش د…
انتشار: 2026/08/11 09:59 UTCدریافت: 2026/08/13 10:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 10:41 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… موافقم. تحمل سنگينی دستش دور گردنم سخته اما بی حرف کمکش می کنم و تا داخل روستا با هم ميريم. حالا معنی پچ پچ ها رو می فهمم. مسيرم به خونه باغه اما افسون راهش رو کج می کنه. - کجا ميری افسون؟ به کوچه ای تاريک اشاره می زنه. - بايد برم عمارت جاهد خان، بايد راضيش کنم از خون خواهرم بگذره. حالش بده ولی رفتنش اونم الان چيزی رو عوض نمی کنه، اون مرد عصبيه... - الان وقتش نيست افسون، اون مرد الان داغش تازه شده بذار فردا. انگار به عمق حرف هام پی برده. جاهد خان آدم بی رحميه، بعيد نيست بلايی سر افسون بياره. تا به خونه برسيم هر دو تو فکرامون دست و پا می زنيم. دو تا بچه که کاری ازشون بر نمياد. حالا جای خالی خاله پری حسابی تو چشم می زنه. به خصوص وقتی که احمد بی دليل شروع به گريه می کنه و تا ساعت سه شب من و افسون رو بی خواب می کنه. صدای مک زدن های احمد چشمام رو باز می کنه. تکونی می خورم و با ديدن جای خالی افسون از جا می پرم. - مريم خانم افسون رو نديدی؟ نقاب اين زن افتاده، ديگه ملاحظه نمی کنه و بی پروا طعنه می زنه. - رفت بيفته به دست و پای خان شايد از خون خواهرش بگذره. می خوام برم دنبالشو تنهاش نذارم اما تا صدای احمد بلند ميشه مريم خانم تشر می زنه. - برو بچه رو ساکت کن ما امروز از اين خونه می ريم به اميد من ولش نکنی.🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune
