#خون_بهالینک قسمت https://t.me/khanume_nemune/77073#قسمت_پنجاه_هفتهيچ نوری نيست ببينمش. هوا ابريه و…
انتشار: 2026/08/16 18:56 UTCدریافت: 2026/08/20 10:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 10:46 UTC
#خون_بهالینک قسمت t.me/khanume_nemune/77073#%D9%82%D8%B3%D9… نوری نيست ببينمش. هوا ابريه و منی که تازه از خواب پاشدم چشمام نياز به يه دست کشيدن درست و حسابی داره تا اطرافم رو دقيق ببينم. اينم لطف ديگه ی دادا از بس چشم دوختم به گيوه گاهی ديدم تار می شه. بجای چيزی که می گم فقط اصوات نامفهمومی از زير دستش بيرون می خزه و انگار احمدم خطر رو حس کرده چون صدای جيغ و گريهش داره مياد. تقلا کردنم کلافهش می کنه و با نشستن دستش روی صورتم گيج می شيم. حس می کنم از جا بلندم کرده و روی هوا معلقم. هيچ شناختی از اين دستای سفت و بوی عطر بدبوش ندارم فقط خطر رو حس می کنم. - دختر... دختر با توام... با ضربات آرومی که روی گونم می خوره از جا می پرم. کنار احمدم و اون حالا گريه نمی کنه. با ترس سريع بغلش می کنم و به مرد آشنای رو به روم نگاه می کنم. لباس محلی تن زده اما می شناسمش... قصد دارم به ياد بيارم کجا ديدمش که خودش می گه. - اين بار دوميه که سر راهم سبز شدی، اتفاقی اونم دوبار ميشه؟ دست خودم نيست که مثل احمق ها سرم رو به چپ و راست تکون می دم. - خب پس اين بار آخر بود، دفعه ی بعد راه فراری نداری. بازم لال شده سر تکون می دم که نگاهش رو توی خونه می چرخونه. - اتاق اون زنه، پری کجا بود؟ دل و جرات به خرج می دم و به کمک ديوار بلند می شم. - ب....با....بالاست.🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خون_بها هر روز در کانال قرار داده میشود.🧘🏻♀️ @khanume_nemune