🖌#حمیرا_آریانژاد_مرتضوی افسر پلیس دستور ایست داد راننده ماشین رو روی شانه خاکی جاده نگه داشت و از م…
انتشار: 2026/07/10 14:08 UTC
🖌#حمیرا_آریانژاد_مرتضوی افسر پلیس دستور ایست داد راننده ماشین رو روی شانه خاکی جاده نگه داشت و از ماشین پیاده شد.پلیس چراغ قوه رو توی ماشین انداخت و شروع کرد به شمارش یک دو سه ....نه ده یه نفر هم خودت میشه یازده نفر .این پیکان ظرفیت پنج نفر رو داره راننده گفت اما جناب سروان من صندلی جلو رو یه تیکه کردم گفت باشه قبول شیش نفر ولی نه یازده نفر .راننده گفت اخه میبینید که از این یازده نفر فقط شش تاشون ادم بزرگن بقیه بچه و نوزاد هستند .پلیس گفت ببینم مگه بچه و نوزاد جون ندارند .انداره یه مینی بوس آدم سوار کردی یالاهمه پباده بشن ماشین توقیفه .راننده افتاد به دست وپا وگفت جناب سروان توروخدا این کارو نکن .همه ما داریم به عشق پابوسی امام رضا میریم بخدا نذر داریم .پلیس گفت مرد حسابی یه نفر رو به من نشون بده که به عشق امام رضا نره مشهد .این که دلیل نمیشه .راننده گفت ببینید جناب سروان بخدا چند شب دیگه شب ولادت خانم معصومه هست من نذر دارم اول برسم خدمت برادر بزرگوارش بعد هم در روز ولادت خانم برسم خدمت خود خانم فاطمه معصومه .تو روخدا بذار من برم .پلیس گفت ببین این برخلاف مقرراته منم مامورم و معذور راننده گفت ببین جناب سروان شما به حرفای من گوش کن اگه دلت به رحم نیومد هرکاری شما دستور بدین من انجام میدم .☘من و خانمم یازده سال بود که ازدواج کرده بودیم و فرزندی نداشتیم وقتی بعد از کلی دوا و درمون مطمئن شدیم که بچه دار نمیشیم .تصمیمگرفتیم یه نوزاد از پرورشگاه بگیریم .بعد از کلی دوندگی بالاخره تونستیم یه پسر دوماهه ای رو به فرزندی بگیریم .ورود این بچه به زندگی ما روشنی خاصی داد .بچه ارومی بود و کمتر گریه میکرد .اوایل فکر میکردیم طبیعیه .بعد که با بچه های هم سن و سالش مقایسه میکردیم میدیدم نه پسر ما غیر عادیه .بعد افتادیم به دنبال درمان .همه دکترا نظر شون تقریبا یکی بود کودک کر مادر زاد هست .غصه عالم بود که ریخت توی دلمون .با خانمم یه روز رفتیم پرورشگاه تا ببینیم که ایا این بچه اونجا پرونده پزشکی داره یا نه ؟توی پرونده نوشته شده بود در حرم مطهر حضرت معصومه گذاشته شده .مسئول پرورشگاه وقتی اوضاع رو ابنجوری دید گفت حقِ شماست که این پسر را به ما پس بدین و در نوبتِ گرفتن فرزند دیگری قرار بگیرید منو خانمم بعد از یکی دو ساعت علی رغم اینکه به پسرمون "امید "دل بسته بودیم ولی چون اینده اش رو روشن نمیدیدم تصمبم گرفتیم تا امید رو به پرورشگاه برگردوندیم وقتی میخواستند امید رو از ما جدا کنند اونقدر بچه بیتابی میکرد که نگو .چند روز بعد برای اینکه روحیه امون کمی عوض بشه تصمیم گرفتیم که به قم بریم .اول زیارت کردیم بعد هم رفتیم خونه بکی از اشنایان .نبمه های شب یا گریه های همسرم از خواب پریدم .همسرم گفت باید برگردیم تهران گفتم چی شده ؟گفت تازه خوابم برده بود که خواب بی بی جونمو دیدم .میدونی که هرشب انعام رو ختم میکرد و بعد میخوابید .داشت توحرم حضرت معصومه دعا میکرد. نزدیکش شدم و گفتم بی بی میشه من روهم دعا کنید بی بی بدون اینکه به من نگاه کنه گفت من با شما حرف نمیزنم .شما غلامرضا را تنها گذاشتید .گفتم من غلامرضا نامی نمیشناسم .بی بی گفت ولی من خوب میشناسم.غلامرضا مهمان شهر مابوده ولی تو و شوهرت مهمان نوازی بلد نبودید پس من دیگه کاری با شما ندارم.هرچه بی بی را صدا میکردم بی بی بی توجه به من از من دور میشد . ☘فردا صبح زود خود را به پرورشگاه رسوندیم با خانم مدیر صحبت کردیم و ازش خواستیم تا امید روبه ما برگردونه.امید با دیدن ما لبخند زد و دستاشو به سمت ما واکرد .صحبتهای راننده به اینجا که رسبد با اشاره دست و صورت پسرشو صدا کرد .وگفت جناب سروان این غلامرضا پسر منه .چندین مدال استانی و کشوری در رشته کشتی نوجوانان ناشنوا گرفته تازگیها هم برای تیم ملی دعوت شده .ما نذر داریم برای اینکه خدا غلامرضا رو به ما هدیه داده است برای زیارت امام رئوف و خواهر بزرگوارش اول به مشهد و بعد هم به قم بریم .راستی یادم رفت به شما بگم به برکت وجود غلامرضا خدا دوتا پسر دیگه هم به ماداده است محمدرضا و علیرضا .حالا اجازه میدید تا ما بریم جناب سروان که کاملا منقلب شده بود بعد از مکثی کوتاه گفت فقط به یه شرط راننده گفت چه شرطی ؟جناب سروان گفت چون چند کیلومتر به مشهد نمونده به این شرط که قول بدی موقع برگشت دوسه نفر ازهمسفرات با اتوبوس برگردندمیتونی بری . تا موقع برگشت هم گواهینامه و کارت ماشینت پیش من امانت میمونه .🌺چشم همه به گنبد امام رضا که افتاد ماشین را پارککردند همگی روبه حرم ایستادند دست یر سینه گذاشتند و با همگفتند السلام علیک یا امام رضا .غلامرضاهم تا کمر خم شد با صدایی که کمی نامفهوم بود گفت السلام علیک یا ضامن آهو .السلام علیک یا پناه بی پناهان


