❣بعد از مدتی آرام آرام بعضی از کلیپ های داعش را نشانم داد و گفت: «ما با خیال راحت در خانه مان نشسته…
انتشار: 2026/07/06 06:32 UTC
❣بعد از مدتی آرام آرام بعضی از کلیپ های داعش را نشانم داد و گفت: «ما با خیال راحت در خانه مان نشسته ایم و عده ای با ترس از خانه شان فرار می کنند.» این حرف ها را که می زد حس می کردم برنامه ای دارد و در جوابش می گفتم: «آقا جواد! داعشی ها کارهای وحشتناک می کنند اما شما فرزند شهید هستی، فیلم هایشان را نگاه نکن، رویت تاثیر می گذارد.» با تعجب می گفت: «مگر می شود آدم ظلم را ببیند و از این جنایت ها چشم پوشی کند!»❣پدر همسرم، شهید «نجفعلی حسن زاده»، متولد نجف اما اصالتا اهل فریمان بود. آقا جواد هرسال حدود بیست روز به کربلا می رفت. آن سال هم طبق روال به این سفر رفت اما می خواست از تولد پدرش در نجف استفاده کند و با پیوستن به نیروهای عراقی به جنگ داعش برود اما قبول نکرده بودند البته ما از این موضوع بی اطلاع بودیم.❣بعد از آن با من شروع به صحبت کرد تا برای اعزام، قانعم کند. مخالفت کردم و نمی توانستم قبول کنم. می گفت: «تا شما راضی نباشی، کارم درست نمی شود.» می گفتم: «اصلا نمی توانم تصور کنم اسیر داعش شوی و به جنگ با آنها بروی.» هرکاری انجام می دادم تا از فضای سوریه و جنگ خارج شود.❣آقا جواد در دو سالگی یتیم شده بود و طعم بی پدری را چشیده بود. با این که پدر شده بود اما حسرت های کودکانه داشت و درباره شان حرف می زد. آن زمان دختر اولمان به نام «فاطمه سادات» به دنیا آمده بود به پدرش وابسته بود. به ایشان می گفتم: «شما مرد هستی و این احساس را داری! فرزند ما دختر است و نسبت به پدرش حساسیت دارد. پس به سوریه رفتن فکر نکن تا دخترمان هم این حس ها را تجربه نکند.»❣به دلیل مشکلی که بعد از تصادف در کمرم ایجاد شد، اجازه بارداری نداشتم اما خدا هدیه دیگری به ما داد. زمانی که خبر بارداری ام را به ایشان دادم، خیلی خوشحال شد و سر از پا نمی شناخت. به من می گفت: «به خاطر کمرت دیگر نباید هیچ کاری انجام بدهی. با رستوران سر کوچه صحبت می کنم، زمانی که خانه نیستم، غذا برایتان بیاورند.» بعد از چند روز با هم به خرید رفتیم و با سلیقه خودش برایم لباس گرفت.❣همسرم به اندازه ای مهربان شده بود و هوای من را داشت که با خود می گفتم دیگر فکر رفتن به سوریه از سرش خارج شده است. به مادر شوهرم می گفتم: «مادر! جواد آقا از فکر داعش بیرون آمده و به رفتن دیگر فکر نمی کند.» ایشان هم از این موضوع خیلی خوشحال شد.@Khatme_quran313
