☆☆☆فیلسوفی وارد میخانه شد و یکی از دائمالخمرها از او پرسید: «معنای زندگی چیست؟»آن فیلسوف من بودم و…
انتشار: 2026/07/06 12:57 UTC
☆☆☆فیلسوفی وارد میخانه شد و یکی از دائمالخمرها از او پرسید: «معنای زندگی چیست؟»آن فیلسوف من بودم و این سؤالی است که همیشه ازم میپرسند، چون هروقت کسی میفهمد فیلسوف و پژوهشگر روانشناسی هستم و تخصصم معنای زندگی است، فوراً این سؤال را میپرسد.آنقدر این سؤال را ازم پرسیدهاند که پاسخی کوتاه برایش آماده کردهام. پیش از آنکه پاسخم را بگویم، اول باید بگویم که حرفم دربارۀ معنای زندگی نیست، بلکه دربارۀ معنا در زندگی است و دو بخش دارد.اول:معنا در زندگی به این برمیگردد که خودِ شما برای دیگران معنادار باشید.به همین سادگی.زندگی زمانی برایتان معنا مییابد که وجودتان برای دیگران معنایی داشته باشد: مثلاً با کمککردن به یک دوست، با گذراندن لحظهای خاص با کسی که دوستش دارید، یا با ارتباط با فیلسوفی خوشنیت و دعوت او به صرف یک نوشیدنی، هنگامی که از قضا حسابی به آن نیاز دارد.بعد که حس کنیم زندگیمان برای دیگران معنا دارد، ارزشِ زندگیِ خودمان را هم درمییابیم. گرچه شاید جهان ساکت و خاموش باشد، اما دوستان و خانوادهمان، همکاران و همگروهانمان زندگی ما را سرشار از صداها و نظرها و انرژی و سرزندگی میکنند.و کسانی که بیشترین معنا را برایشان داریم، همانهایی هستند که بیشترین ارزش را برایمان قائلاند. چنانکه فیلسوفی به اسم آنتی کائوپینن میگوید:کسانی که دوستمان دارند نمیتوانند کسی را جایگزین ما کنند: گرچه کودکان ممکن است از دست هرکسی کادو بگیرند، اما «اهمیت آن کادو به اندازۀ هدیۀ دستسازِ مادر یا پدرشان نیست». در روابط صمیمی، ما به صرف بودنمان نقشی بیمانند و جایگزینناپذیر برای دیگری ایفا میکنیم.اگر یک چیز دربارۀ سرشت بشر بدانیم، این است که ما انسانها حیوانهایی اجتماعی هستیم. روی باومایستر و مارک لیری، که هردو استاد روانشناسی هستند، در مقالۀ «نیاز به تعلق» که در سال ۱۹۹۵ در سایکولوژیکال بولتن منتشر شد، ادعایی کردند که از آن پس، به ایدهای فراگیر و ظاهراً بدیهی در روانشناسی تبدیل شد: «نیاز به تعلق یکی از انگیزههای بنیادین انسان است». ما به شکلی تکامل یافتهایم که در گروه زندگی کنیم و یکدیگر را دوست داشته باشیم؛ غریزۀ برقراری روابط اجتماعیِ پایدار ریشۀ عمیقی در انسانیت ما دوانده است.اما ماهیت اجتماعی ما چیزی فراتر از صرفِ دوستداشتنِ دیگران است. این بخشی از سرشت ماست که نقطۀ محوری زندگیمان نه «من»، که «ما» باشد. روانشناسان داشتن رابطۀ صمیمی را با تعبیر «جایدادنِ دیگران در خویشتن» توصیف کردهاند.حتی پژوهشهای عصبشناختی نشان داده که اندیشیدن به خود و اندیشیدن به فردی که دوستش دارید مناطقی را در مغز فعال میکنند که هنگام اندیشیدن به فردی غریبه فعال نمیشوند. مغز ما طوری سیمکشی شده که اجتماعی باشد و خلقت انسانها به گونهای است که همراه با دیگران زندگی کنند.به بیانِ زیبای موریس مرلوپونتی، فیلسوف فرانسوی:«ما در معاملهبهمثلی تماموکمال شریک یکدیگریم. دیدگاههایمان در هم میآمیزد و در دنیایی مشترک با هم همزیستی داریم». گرچه فرهنگ فردگرای غرب چنین عادتمان داده که مرزهای واضحی میان خود و دیگری ترسیم کنیم، اما جداسازی خود از دیگران دستاوردی فرهنگی است، نه روش معمول زندگی انسانها.@khodavandegareshgh#کانال_خداوندگار_عشق👇

