ما اصالت خود را باخته ایمخودباختگی مسئلۀ بسیار مهمی است. بعد از حاکمیت آن پدیده القائى، انسان برون…
انتشار: 2026/08/19 05:30 UTCدریافت: 2026/08/19 07:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 07:55 UTC
ما اصالت خود را باخته ایمخودباختگی مسئلۀ بسیار مهمی است. بعد از حاکمیت آن پدیده القائى، انسان برون ریشه می شود. بدون ریشه و پایگاه درونی می ماند. عاملی که او را حرکت می دهد، برای او تصمیم می گیرد و هدف هایی را برایش تعیین میکند همان مرکز القاشده از خارج بر ذهن اوست. نتیجتاً انسان نمی داند به کجا می رود، از زندگی چه می خواهد و می خواهد با زندگی خود چه کند. وقتی انسان هستی خود را از القائاتی بنا می کند و آن هستی گرداننده زندگی او می شود واضح است که صحبت کردن از تصمیم و هدف و جهت و خواستن یا نخواستن اصولاً معنا ندارد.تمام زندگی انسان، بدون هیچ جهت خاصی، جنبۀ لولیدن و سرگردانی به دنبال القائات را پیدا می کند. وجودش بطور کلی یک وجود بلاتکلیف و بلاجهت می شود. از درون و از پایگاهی که بتوان آنرا "من" به معنای واقعی نامید هیچ هدف و حرکتی ندارد. تمام هستی اش به یک "مرکز" و زنجیر مجازی، بیگانه و متزلزل وصل است.ارگانیسم مال توست، ولی حرکاتش به وسیله عوامل برونی کنترل می شود؛ با نخ های قضاوت به بیرون وصل است. انگار خانه وجودت را به کرایه دیگران داده ای تا آنها به جای تو در خانه زندگی کنند - و خودت به معنای واقعی کلمه بی خانمان گشته ای. بیگانه ای در خانه تو زندگی و بطور کلی خانه را اداره می کند. تو حرف میزنی، ولی طوری حرف میزنی که انطباق داشته باشد با الگویی که همان بیگانه، یعنی دیگران بر تو القاء کرده اند.راه رفتن، خوردن، خوابیدن و همۀ رفتارها و حرکاتت را طوری شکل می دهی که با الگو انطباق پیدا کنند. جامعه یک شعبه نمایندگی "شخصیت" از خودش در ذهن تو تأسیس کرده است و حالا همان شعبه دارد حرکت هایی را پیش پای تو میگذارد، نه اصالتت. این یعنی خود را باختن و بیگانه ای را به جای آن نشاندن. این "آدم فکری" ای که به نام "شخصیت حسن" درون تو لاينقطع با دلهره و شتابزدگی در جوش و خروش و تکاپو است و مدام طرح و نقشه می کشد، خودت نیستی بیگانه ایست در خانه تو. حتى رنج تو رنج همان بیگانه است.همه چیزهایی که مدام به خاطر آنها خودت را ملامت می کنی و از آنها ناراضی هستی مربوط به همان بیگانه است. حتی ملامت و نارضایتی از اینکه چرا نمی توانم از اسارت آن بیگانه رها بشوم مربوط به خودش است؛ و تو فکر میکنی از اصالتت مایه گرفته است. همه اینها را عمیقاً درک کن تا نسبت به امور آن بیگانه بی تفاوت بشوی.بعد از حاکمیت هویت فکری جوهری از درون تو را به جوهر زندگی وصل نمی کند. تو با یک وسیلهٔ تصویری، ثابت و مکانیکی با قشر و تصویر زندگی یک رابطه ثابت، مکانیکی، قشری و تهی از جوهر و محتوا برقرار می کنی. و حرکاتت منحصر می شود به یک مقدار کپی برداری از زندگی و قضایای آن. وجودت را تبدیل به یک وسیلهٔ کپی برداری میکنی.ذهنت بصورت ماشین اصلی این کپی برداری در می آید و بقیۀ ابعاد وجودیات را هم به همین منظور در اختیار خودش می گیرد. ذهن تو مثلاً دانش نمی آموزد، بلکه از دانش ها کپی بر می دارد. ازدواجی که میکنی ماهیت کپی برداری دارد. در ازدواج تو همان معیارهایی حاکم بر تصمیم و انتخاب توست که برای پسر خاله ات مطرح است. تو وقتی شب در رختخواب خوابیده ای و داری فکر میکنی که خوب است فردا با رئیس یا همکار اداره یا همسرم فلان طور رفتار کنم یا فلان واکنش را نشان بدهم، در واقع داری رفتار و واکنش مرا یا دیگری را تقلید می کنی. اگر غیر از اینست تو از کجا فهمیده ای که باید آن واکنش خاص را نشان بدهی؟ آیا جز اینست که واکنش من به عنوان الگوی یک "شخصیت" جذاب در ذهنت ثبت شده است و حالا میخواهی ادای آن الگو را در آوری؟و اگر خوب دقت کنی میبینی تمام رنج و حقارت و ناتوانی تو ناشی از شکست در این کپی برداری هاست. تو چه وقت به خودت می گویی بی عرضه و حقیر و ناتوان؟ وقتی نتوانسته ای ادای رفتار مرا درآوری. تمام زندگی و رفتارهای تو تقلید و کپی برداری است؛ "هستی" تو يعنى المثنى، نه اصل! پس اصل و اصالت خودت کجاست؟محمد جعفر مصفانامه ای به ندیده امص 222 و 223 و 224🆔 @Khodshenasivo🆑 عرفان و خودشناسی


