#داستانکزن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ…
انتشار: 2026/07/09 11:22 UTC
#داستانکزن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی رو دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شدزن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟ غول جواب داد : نخیر زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت : همینه که هستحالا بگو آرزوت چیه؟ زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی این کشورها را می بینی؟ اینها ....این و این و این و این و این … و این یکی و این...من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شودغول نگاهی به نقشه کرد و گفت :ما رو گرفتی؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد.درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدرها!یه چیز دیگه بخواه. این محاله. زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین… من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام را پیدا کنم مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه.مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه!ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.غول مقداری فکر کرد و بعد گفت :اون نقشهی لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم!😐😂کانال خرم آبادی ها👇👇🍂🍁🍂@khoramabadiha_channel



