*✍🏽برگهایی از دفتر اندیشه**✅دروغِ شیرینِ مادر**مقدمه*برخی واژهها، تنها در فرهنگ لغت معنا ندارند؛ در دل انسان معنا پیدا میکنند.«مادر» از آن واژههاست...نامی که با مهر، امنیت، بخشش و آغوش گره خورده است.مادر، نخستین مدرسه انسان است؛ جایی که کودک، پیش از خواندن الفبا، زبان عشق، گذشت و مهربانی را میآموزد.گاهی کودکان، با یک جمله ساده، حقیقتی را بیان میکنند که ساعتها سخن گفتنِ بزرگترها از بیان آن ناتوان است.*کلام آغازی*پیامبر اکرم (ص) فرمودند:*«بهشت زیر پای مادران است.»*زیرا مادری، تنها یک نسبت خانوادگی نیست؛ بلکه جلوهای از رحمت الهی بر زمین است؛ رحمتی که بیش از آنکه عدالت را بشناسد، با محبت معنا میشود.*حکایت*آوردهاند که پسربچهای هشتساله، در روزگار کودکی، بزرگترین تکیهگاه زندگی خود را از دست داد.مادرش چشم از جهان فروبست و خانه، گرمای همیشگی خود را از دست داد.مدتی بعد، پدر برای آنکه زندگی از هم نپاشد، با بانویی دیگر ازدواج کرد تا هم خانه سامان بگیرد و هم کودک، بیسرپرست نماند.روزها میگذشت؛ اما در دل کوچک آن کودک، هنوز جای خالی مادر، با هیچ چیز پر نشده بود.روزی پدر، که میخواست حال و هوای فرزندش را بداند، با مهربانی از او پرسید:*«پسرم! به نظر تو، مادر اولت با مادری که امروز در کنار ماست، چه تفاوتی دارد؟»*پسر، لحظهای سکوت کرد.نگاهش را به زمین دوخت؛ انگار خاطرات مادر را ورق میزد.سپس با همان صداقت کودکانه گفت:*«مادر اولم دروغگو بود... اما مادر جدیدم راستگوست.»*پدر، با تعجب پرسید:«دروغگو؟! مگر مادرت چه دروغی میگفت؟»کودک لبخند تلخی زد و گفت:*«هر وقت شیطنت میکردم، مادرم میگفت اگر ادامه بدهم، دیگر از غذا خبری نیست.*من هم باز شیطنت میکردم...اما وقت ناهار یا شام، خودش دنبالم میآمد، دستم را میگرفت، صورتم را میبوسید و میگفت:بیا پسرم... غذایت سرد میشود.*او همیشه این حرف را میزد، ولی هیچوقت نتوانست مرا گرسنه بخواباند.»*کمی مکث کرد.چشمانش پر از اشک شد.بعد آرام ادامه داد:*«اما حالا، هر وقت شیطنت کنم، مادر جدیدم میگوید اگر دست برندارم، غذا نمیدهد...**و این بار راست میگوید...**دو روز است که گرسنهام...»*پدر، سرش را پایین انداخت.در آن لحظه، فهمید که کودک، از غذا گرسنهتر نیست؛ از محبت گرسنه است.*راز پنهان*راز این حکایت، در تفاوت میان قانون و محبت نهفته است.کودک، پیش از آنکه به نان نیاز داشته باشد، به احساس امنیت نیاز دارد.او باید بداند که حتی اگر خطا کند، هنوز دوستداشتنی است.*تربیت، بدون محبت، به اطاعت میانجامد؛ اما محبتِ همراه با حکمت، شخصیت میسازد.*بسیاری از «نه» گفتنها اگر با آغوش همراه نباشد، در دل کودک، به طرد شدن تعبیر میشود.*پیام اندیشه*این حکایت، تنها درباره یک مادر و یک کودک نیست؛ بلکه درباره شیوه ارتباط ما با همه انسانهاست.در خانواده، فرزندان بیش از هر چیز، به محبتِ بیمنت نیاز دارند. آنان باید بیاموزند که خطا، پایان دوستداشتن نیست؛ بلکه فرصتی برای آموزش و رشد است.*در مدرسه، معلمی که تنها قانون را اجرا میکند، شاید نظم ایجاد کند؛ اما معلمی که قانون را با مهر میآمیزد، آینده میسازد.**در مدیریت نیز، کارکنان تنها با مقررات رشد نمیکنند. سازمانی که در آن، احترام، همدلی و درک متقابل وجود داشته باشد، محیطی خواهد بود که انسانها با انگیزه و احساس تعلق، بهترین تواناییهای خود را شکوفا میکنند.*رفتار ما با دیگران، تنها در حافظه آنان نمیماند؛ در شخصیتشان نیز اثر میگذارد.*پایان سخن*مادر بودن، تنها غذا دادن، لباس خریدن یا فراهم کردن آسایش نیست.مادر بودن، یعنی حتی هنگام گلایه، دلِ کودک را نشکستن.یعنی گاهی «تهدید» کردن، اما همیشه «پناه» ماندن.یعنی اگر هم لازم است فرزند را از خطا بازداشت، در همان حال، دست محبت را از شانههایش برنداشتن.شاید آن مادر، به ظاهر دروغ میگفت؛ اما در حقیقت، زبان عشق را سخن میگفت.زیرا عشق، گاهی از قانونی فراتر میرود که تنها بر کاغذ نوشته شده است.*بیاییم در خانه، مدرسه، محیط کار و همه روابط انسانی، پیش از آنکه نگهبان قانون باشیم، نگهبان دلهای یکدیگر باشیم.*زیرا انسانها، بیش از آنکه سخنان ما را به یاد بسپارند، احساسی را که در کنار ما تجربه کردهاند، هرگز فراموش نمیکنند.*بازآفرینی: ع.ا. محمدی* ۱۴۰۵/۰۵/۲۹🔇با ما به روز باشید ...🆔@Khorhe_Khabar☀️کانال خبری روستای گردشگری خورهه🌸به جمع ما بپیوندید🌸