🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۱»مامان اخمی بهم کرد و گفت :دیگه داری ناشکری میکنی😒 ترانه ....ز…
انتشار: 2026/06/18 20:55 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۲۱»مامان اخمی بهم کرد و گفت :دیگه داری ناشکری میکنی😒 ترانه ....زندگی با مسعود هم توی لجنزار بودی؟؟؟ آره؟؟ من که فکر نمیکنم اینطور باشه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خوب راستش رو بخوای نه مسعود با همه دنیا برام فرق میکرد اما خدا اونو هم ازم گرفت .مامان: میدونم که سخته عزیزم همیشه از خدا برای تو طلب صبر و شکیبایی میکنم اما بهترین و مومنترین بنده اونه !که توی بدترین مشکلاتش هم از یاد خدا غافل نشه وگرنه نماز خوندن و روزه گرفتن رو که همه بلدن😏 کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم: نمیدونم فعلاً باید یکی دو روزی رو با خودم خلوت کنم تا بلکه اعصابم آرومتر بشه..به تنهایی نیاز دارم.مامان با نگرانی نگاهم کرد که گفتم؛ راستش شاید آخر این هفته یکی دو روزی برم شمال @kodaknojavan🌷🌿




