🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۸» به لعیا گفتم حالا که خونه روزا خالی شده برگرده !دنبال یه چیزی…
انتشار: 2026/08/21 18:27 UTCدریافت: 2026/08/21 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 20:45 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۷۸» به لعیا گفتم حالا که خونه روزا خالی شده برگرده !دنبال یه چیزیه تا ببینیه میتونهیه آتویی از هوشنگ پیدا کنه یا نه ؟ترانه: آره فکر خوبیه اگه اینجور باشه فردا صبح میرم دیدنش .مامان: اتفاقاً من خودمم همین تصمیمو داشتم ترانه: باشه فردا باهم میریم. با مامان دوتایی شام خوردیم و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که بالاخره لاله و امیرعلی اومدن .صدای خندههاشون از توی حیاط به گوشم میخورد اخمامو کشیدم توی هم که مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: بهتره که خودتو کنترل کنی و به لاله چیزی نگی که ناراحت بشه✨ پوزخندی زدم و گفتم: چی میخوام بهش بگم ؟مامان: از قیافت معلومه ترانه: اولاً اینکه من خوشم نمیاد امیرعلی یکسره میاد اینجا دوماً لاله انگار نه انگار که خواهرش چه وضعیتی داره @kodaknojavan🌷🌿



