شب و شعـــــرترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزندبرقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزنداز عهده چون…
انتشار: 2026/08/20 19:06 UTCدریافت: 2026/08/20 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 23:35 UTC
شب و شعـــــرترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزندبرقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزنداز عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سریآن نیمههای شب که او با مدعی ساغر زندکوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ماگر یک دعا تازد برون بر یک جهان لشکر زندآتشفشانست این هوا ، پیرامن ما نگذریخصمی به بال خود کند مرغی که اینجا پرزندمی بی صفا، نی بی نوا ، وقتست اگر در بزم ماساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زندما را درین زندان غم من بعد نتوان داشتنبندی مگر بر پانهد، قفلی مگر بر در زندوحشی ز بس آزردگی زهر از زبانم میچکدخواهم دلیری کاین زمان خود را بر این خنجر زندوحشی بافقی@konarsandal


