فقط شب که شد بیرون میزنی، عین موشها، گربهها و هیولاها. در خیابانها ول میگردی، میخزی توی سینما…
انتشار: 2026/07/10 15:10 UTC
فقط شب که شد بیرون میزنی، عین موشها، گربهها و هیولاها. در خیابانها ول میگردی، میخزی توی سینماهای کوچک و چرکِ گرانبولوار. گاه همهٔ شب را قدم میزنی؛ گاه همهٔ روز را میخوابی.عاطل و باطلی، خوابگردی، جانور نرمتنی. تعاریف بسته به اینکه چه ساعت روز باشد، یا کدام روز هفته، فرق میکنند. اما معنی آنقدر که باید روشن است: حس میکنی واقعاً برای زندگی کردن، برای دست به کاری زدن، برای چیزی بنا کردن ساخته نشدهای؛ میخواهی فقط ادامه دهی، فقط صبر کنی و فقط فراموش کنی. [...]طلسمِ تنهایی را نمیشکنی. تنهایی و هیچکس را نمیشناسی؛ هیچکس را نمیشناسی و تنهایی. بقیه را میبینی که جمع میشوند، به هم میچسبند، هم را بغل میکنند و به هم پناه میدهند. اما تو، نگاه بیجانی فقط، شبحی بیرنگ، جذامیِ همرنگِ دیوارهای شهر، سایهای از همین حالا خاکسترشده، فضایی اشغالشده که هیچکس نزدیکش نمیشود.➖ژرژ پرک، مردی رفتهٔ خواب

