
﷽رمان کامل شده #ساکن_طبقهی_دومرمان کامل شده #ثمینزمان پارت گذاری هفتهای یک تا دو پارت هست عزیزانم با عرض شرمندگی#فاطمه_ارشادی💢کپی بدون ذکر منبع حرام است و پیگرد قانونی دارد🚫23.may.2019
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 6 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/27 تا 2026/07/30
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 6 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۸ سکوت باراد نشان از عدم اطمینانش میداد._اینجا موندنت دیگه دیگه خیلی خطرناکه حتی اگر نری دنبال چیزی که گفتم نباید هم اینجا بمونی، پاشو بپوش تا اونجا حواسم بهت هست!کسی نمیتوانست درکش کند. برای پناه همین که بدن سنگینش را از سرویس بر روی مبل آوار کرده بود به مثابه مبارزه با دیوی سهمگین بوده است، دیگر توان رویارویی با آدمهای دیگر و یا حتی توان تکان خوردن را هم نداشت._ نمیتونم برم…باراد کلافه چشمانش را به سقف دوخت. نفسش را با شتاب به بیرون فوت کرد. خودش را کنترل کرد تا صدایش را همچنان آرام نگهدارد:_ تو حتما اینجا یهچیزی رو نگه میداری که اینطوری از اینجا جم نمیخوری!یعنی چی که با این اوضاع ول نمیکنی بری؟پناه بغضش را قورت داد و لرزان نالید:_ حالم بده…نتوانست، چشمانش بارید و گلویش ناله سر داد.سرش را در آغوش گرفت. دلش نمیخواست باراد او را در ضعیفترین حالتش ببیند.باراد با تاسف کمی ازش فاصله گرفت. تا کاناپهی نزدیک در رفت و مجدد برگشت. در سرش چندین بار راهها را از نظر گذراند و سپس لب زد:_ من دارم میرم، خیالت راحت باشه دم در میمونم حواسم بهت هست.هقهقهایش تمامی نداشت! نمیتوانست لبهای لرزانش را به اختیار خودش در بیاورد.صورتش قرمز شده بود. ملاحظه کنترل صدایش، نفسش را هم گرفته بود اما با همان حال نالید:_ پس تو کجا بودی وقتی اون بیشرف اومد تو؟ چرا گذاشتی بیاد؟صدای بلند هقهقش در صدای بسته شدن در، در هم آمیخت.#فاطمه_ارشادی
برگرد…با تنهاییات کجا میگریزی؟من آبادیِ توام!#پناه
#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۸برودت نرفته به تنش بازگشت! از کی اتاق شنود داشت؟ تمام حرفهایش با نوید شنیده شده بود؟ خندهها و گریههایش؟ دعواهایش؟ از کی چیزی به عنوان حریم خصوصی نداشت؟ نوید میدانست؟ مجدد چیزی تایپ شد و جلوی صورتش گرفته شد.《 باید هر چه زودتر از اینجا بری》 برود؟ کجا برود؟ مگر جایی هم داشت؟ او که نمیدانست به اندازهی کافی صدای توی سرش سرزنشش میکند ونیازی به سرزنشهای آتی جان ندارد. برود خانهی نرگس؟ کم جگرش از کارهای نوید خون بود که بنر بزرگی از آن بیشتر خونش کند؟ و نامداری که با سوظن نگاهش کند و بخواهد از چند و چون ماجرا سر در بیاورد! سامیه چی؟ طفلی تازه زایمان داشته اگر بودنش در خانهی آنها خطری برایشان داشت چه؟ برود خانهی پارسا؟ کم در سرش میدان جنگ داشت که حال میشد قاضی یک نبرد دیگر؟ سرش را بالا گرفت. در چشمان سرخ و آبی باراد خیره شد و سرش را به معنای رد حرفش تکان داد.ابروهای باراد به استهزا بالا پریدندو دوباره شروع به تایپ کرد.《عقل نداری؟ میگم توی خطری》نمیفهمید! تا قبل از اینکه بفهمند شنود هست آزادانه صحبت میکردن، الان عدم صحبتشون شک برانگیزتر نمیشد؟ اصلا چه عیبی داشت شک میکردند؟ با صدای آرومی لب زد:_ اینکارا برای چیه؟ خوب داره که داره! مگه تا الان نمیشنیدن؟ از این به بعد هم بشنون…باراد گوشی را به جیبش فرستاد و همانطور آرام گفت:_ باید بری خونهی نامدار کاری که گفتم رو انجام بده دیگه نمیشه دست دست کرد!_ خوب اونا شنیدن که من میخوام چیکار کنم._ ولی مثل تو دستشون باز نیست._ مطمئنی؟سکوت باراد نشان از عدم اطمینانش میداد.#فاطمه_ارشادی
چه شده که همه سر جنگ با مرا دارند؟من که خود از پا درآمدهام.#پناه
#تمام_ناتمام_من #پارت_۹۷_ کی بود اون بیناموس؟پناه با رخوت نگاه گرفت و به چشمان سرخ باراد دوخت._ نمیدونم.سپس با کمی مکث ادامه داد:_ یکی مثل تو!صدایش بالا رفت:_ چی میگی تو؟دهانش را با دیدن لرز دوبارهی پناه بست، طاقت نیاورد و با صدای پایینتری ادامه داد:_ بیانصاف مگه من کم موقعیت داشتم؟ دیدی اصلا نزدیکت بشم؟ از حوصلهی پناه خارج بود صحبت کردن دربارهی آنچه آنان بر سرش آوردند با آنچه باراد بر سرش آورده بود.صداهای در سرش چنان درهم و بلند شده بودند که حرفهای باراد در برابرشان شبیه نجوا بود اما بلندترین فکرش دستی بود که بعد از نوید اولین بار لمسش کرده بود و چه لمس ناگواری!گوشی برای چندمین بار صدایش بلند شد. پناه از همه بریده بود، حتی آدمی که بدون وقفه شمارهاش را میگرفت._ پاشو لباسات رو بپوش ببرمت خونهی نامدار، نفهمیدی از کجا اومد تو؟ دنبال چیزی میگشت؟چطور می گفت حتی نمیتوانم روی پاهایم بایستم؟ _ از دستشویی که بیرون اومدم تو اتاق خواب بود. یادم نیست اما چیزی دستش نبود.باراد کمی خیره نگاهش کرد. _ پشتش بهت بود یا جلو؟پناه با کمی مکث لب باز کرد:_ چه فرقی برات میکنه؟_ میخوام بدونم کارشو انجام داده یا فرصت نکرده؟ لحظهها در سرش پیچ و تاب خوردند،خندهها، دندانهای سفید، پشتش را کرد اما مجدد برگشت…_ صورتش سمت در بود، درست یادم نیست!باراد که از بلند شدن پناه ناامید شده بود، ایستاد. اندکی خیره اتاق را ریزبینانه نگاه کرد.کمی به سمت در تراس رفت و با ندیدن چیزی و یا کسی برگشت.در سرش چراها لنگر میانداختند. برق را خاموش کرد و به سمت تراس رفت. پناه که دید باراد حواسش به او نیست با گرفتن دستگیرهی کمد به سختی روی پا ایستاد. پتو را دورش پیچید. کورمال کورمال تا کشوی لباسهایش رفت. خودش را به سرویس بهداشتی رساند. از نگاه کردن به آینهی سرویس حذر کرد. نمیتوانست به خودش نگاه کند و زجه نزند!لباس آستین بلند با شلوار مشکی اسلش تنش را در بر گرفتند، احساس میکرد دیگر هیچ لباسی از تنش محافظت نخواهد کرد. لحظهی آخر نگاهش در چشمان اشکی و غمگین زنی گره خورد که دستمایهی آدمی شده که روزی از جان خود بیشتر دوستش داشت!پا از سرویس بیرون گذاشت، لحظهای میخکوب ماند باراد تمام قاب عکسها، تشک تخت و کمد را جا به جا کرده بود. _ برای چی اینطوری میکنی؟باراد دستش را روی بینی گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد.محلی نگذاشت و به سمت پذیرایی رفت. پاکت سیگار و موبایل روی عسلی کنار مبل بودند. روی مبل چلیپا نشست. سیگاری آتش زد و گوشی را به دست گرفت. خاموش شده بود.شارژر جایی در میان ویرانهای که باراد ساخته بود، بود.آخرین پوک را زد و خاموشش کرد. هنوز از جا بلند نشده بود که باراد آمد.هنوز حرفی از دهانش خارج نشده بود که باراد به معنای سکوت حرکتش را تکرار کرد.کلافه چشمانش را برایش تاب داد. باراد در گوشی خیلی تند چیزی تایپ کرد و جلوی صورت پناه گرفت.《 اتاق شنود داره》#فاطمه_ارشادی
سلام عزیزای من بابت تاخیر عذر میخوام، جبران میکنم براتون🤍