
1 september 2018در اندیشه ی آزادی این دل، تنها قلمی بر دست است و بس...
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 54 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 46 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
من همیشه از همان روزیکه یاد آورده ام ، خود رادرون چاه میدیدمبه عمق چاه تنهاییبدون نور، خداونداشنیدی هر دعایم راتو را هر روز میدیدمچگونه می کند رویشهزاران گل، در باغمتو نوری ای خداونداتو را در رود میبینمزلالی، جاری و کافیبرای شستن راهیکه آلوده ست به درد ماتو را چون عود میبینممعطر میکنی ما راغبار هر هوا را تانکردی تازه و صافیتو را در هر تپش بینم
لجباز، یک دنده و سرتق...مشتاق به تاریخ و موزه از برای فهم هرچه بیشتر چیزی که گذشته است.فهم گذشته و درک تاریخ ، هنر زیستن می دهد به آدمی و به این خاطر است همیشه در گذشته ها سیر میکردم.موهایی لَخت و ساده، قیچی خورده ای ناشیانه بر پیشانی که دستکاری خودم بود ، مجله ی دانستنی ها یا کتاب دایرة المعارفی در دست.گشاده روی و مشتاق، برای بیشتر دیدن و بیشتر فهمیدن، حراف اما شنوا برای کشف حقیقت.آن روز اولین باری بود که شاهنامه خوانی را از نزدیک میدیدم و میشنیدم؛ اینکه رستم سر از تن دیو سپید جدا کرد و از آن کلاه خودی برای خود ساخت.اکنون بهتر میفهمم چیزی تغییر نکرده است؛ من هنوز هم همانم و هنوز هیچ نمیدانم...موزه نظامی - باغ عفیف آباد شیراز
آه عزیزم، حالا مرز ها را می پیمایم و حد فاصل خود را بیش از پیش مراعات می کنم.من نمیخواستم وقف کنم هر آنچه را که روحم با خود محول داشت و نمیخواستم بر وفق مراد دنیا چرخیده باشم؛ من مترسک نیستم و گاه از مترسک بودن میترسم.آه عزیزم، از من نباید بر دل گیری، من دلگیرم و خاصیت من این است، من متولد شده ام تا مبحث رنجش عزیزانم را نو آوری کنم؛ من را به حال تنهایی م بگذار و بگذار سنگینی هوا را خودم با خودم متحمل باشم.خورشید می تابد، هوا گرم است و تنها شبنمِ سحر می تواند حال من را از نو بیاراید.آه عزیزم، مداد رنگی هایت را با خودت بیاور؛ نفس هایت را گم کرده ام، مداد هایت را بیاور و هر تنفست را بیامیز با رنگ های مورد علاقه ات.تو میگفتی ارغوانی رنگ مورد علاقه ات است و از آن روز به بعد، ارغوانم را گم کرده ام.من چشمانی آسوده از رنگ ها دارم و برای من شاید همین مقدار هم کافی ست؛ مگر یک مترسک چه رنگی را باید بشناسد؟!و همین هاست که کار دستم داده است...
از چشم افتادینرفتی از دلم اما به رزم غیر میجنگمفراموشت کنم حتیکسی دیگر مرا با خودبه خواب خوش می خواندنخواهم کرد باور کهنباشم من شکار، در بَرگرفته غم مرا دَربَرفرشته کرد مرا باوردعایم کن مرا مادرکه شاید شب برگردم نمیدانی چه شد امادوباره بر نمی گردمچرا که شب برگردمبه یادت بر می گردمبگیرم فاصله از شبطلوعی می شوم هر دممن از تاریکی میترسمیه کاری کن که برگردم
اسیران وقت آزادینمیدانند قدرش راچرا که کرده اند عادتبمانند در زندان هاچرا باید کنار توبدانم قدر دنیا رانمیدانستم و حالابرایم هستی دنیا هاجهان و روزگارم راهمیشه از تو میخواهمچگونه بی تو باشم منمنی که سر پناه بودمدوباره از تو بودم دورکجا بودم؟ یه جای دورکه حتی آینه من رافراموش کرده و رنجور
معلق گرچه بوده آسمانمدریچه های دنیا را ندانماگر دانسته بودم که نبودمنمیدانی، چه میدانی، خدایم
مفهومی عمیق و تنگاتنگ میان دانش، بینش، روش و جهان بینی انسان با سلیقه ی او در زندگی وجود دارد.انسانی که می فهمد، می داند، در جنبش است، می نویسد و میروید نمی تواند سلیقه ی ارزانی داشته باشد.سلیقه، مفهومی ست تنگاتنگ با فهم آدمیزاد.کسی که موسیقی را به خوبی می داند و میفهمد، نمی تواند موسیقی خوب را دنبال نکند و کسی که خوب نبیند و رنگ ها را نشناسد، نمی تواند به تماشای بومی نشیند که از رنگ و نقش، بی هویت است.اصلا چگونه می شود کسی که با روحیات انسانی آشنایی دارد، دنباله روی روانِ پریشان دیگری باشد؟مگر اینکه بخواهد در صدد ترمیم ترک های دیگری باشد و لا غیر.همانطور که گفتم: سلیقه، توأمان فهم و آگاهی ست.
به این پرندگان اگربگم هوای رفتنمهجرت و آسون بدونننمونن اینجا تویْ خونه ممنی که آسمون بودمبزرگ و ناتموم بودمحالا چی شد که راهمونجدا شده، نمیدونمبهار و پاییز چی چیه؟دنیا پر از شکارچیِفصل شکار نبود و ماکشته شدیم، خدا کیه؟صدای اون پرنده هانیومد اینجا، به خداحالا طلوع کردم و توندیدی بغضم به خداگذشت و آمد به سرمایده ی هجرت به غممپای شکسته م و خداچیکار کنم، نمیدونمکسی که ناتموم بودهاطلسِ آسمون بودهحالا توی تُنگ خودشغصه ی ناتموم شده
اگرچه که برای گفتمان کمی دیر است و برای رفتن، راه زیادی دور ؛ باز از نو من معتقدم ایستادن واجبِ دینی است.چه عجب مدت سختی که گذشت و اما حالا جاده را راهبی سخت و سنگین مملوء است.در غبار گرفته بر حصار زندگی م، به جنایتی به جا مانده از قدوم بندگی م؛ یکایکِ اثراتِ کهنگیِ خود را نمیخواستم و نوعی مقصری بی حد و حصر خود را می نامم. و حالا که اینجا ایستاده ام، بر این نقطه و در این لحظه، بیش از پیش گم کرده ام هر رنگ را در عمق چشم هایم.تو پرسیدی که عمق چشم هایم به کجا ختم می شوند و من سنگی به عمق اعماق چشم هایم انداختم؛ صدایی نیامد...
حالا که وقت هجرت استباید کنم طی جاده رااز خود میپرسم مگراین بود عاقبت مرا؟!
باران که شدی مپرس این خانه ی کیستسقف حرم و مسجد و میخانه یکیستمولانا
مکالمه ای کوتاه بود، میان من و پدرم؛ من ناتوان بودم از برای جلب رضایت او در زندگی و اما به هرحال و ناگاه به او گفتم: اصلا انسان بچه دار می شود که چه شود در نهایت؟نفع فرزند داشتن در چیست و با خود چه گمان بردی که حاصله ش شد مایه ی ننگی چون من در زندگی ت؟او چیزی نگفت.اندکی بعد با خونسردی و نهایت طمانینه گفت: من تو را بزرگ کردم و حالا میتوانی بروی، آن هم هرجا که میخواهی، ملالی نیست.تعجب کردم و با گمانی شکسته به او گفتم: کودک افتاده در جوی لجن هم بزرگ می شود روزی و شکم خالی با سنگ پُر می شود سالی.دیگر نگاهمان به هم نمی افتاد، من سرد بودم و پدرم سنگین.و ترازوی زندگی، حالا، حبس کرده بود هر دو ما را در خود.نه من میخواستم چشم در جهان گشایم و نه او میخواست ننگ مایه ای در زندگی گذارد.نه من میخواستم و نه او.
هدر رفت جوهر جانمهمین که دل به تو دادمنبودم صد فضیلت تانبینی از تو افتادمکه من آن میوه ی صبرمبه راه ساحلت هستمبه شاخه های چشم تو نمیبینی چه بی رنگم؟ دوباره آفتاب آمدمرا بخشید جانی نوکه دل کنده ز تو بودمبه راه خود گذر کردم
چیزی نمی ماند ز منباید برم از خاطرتبا دست های بسته املبخند زدم بر خنده اتگفتی نرو بی من ولیآهسته رفتی بی وفاسلانه سلانه رویتا من نفهمم، با حیااین رود در جریان و توهر کوزه ات پر میکنی چشمت نیاوردی به ماقلبم چه پر پر میکنیهر غصه را لبخند توپوچ و تناهی می کندهر یک قدم در دین توما را مداوا می کندسرچشمه ی افتادگیاعظم ترین ایستادگیدست مرا محکم بگیرای چاره ی سرگشتگی
چند صباحِ دیگری بایدنباشم بال و پر، زیراگرفته آسمان جانمبه هر دو دست خود حتیبه لخته های خونی کهگرفته هر دو چشمم راجهان را رنگ خون بینمدر این بی رنگ ترین دنیابه دنیا آمدم حتیدو دستم را گره کردمخیالم پهلوان بودمامان از سختیِ دنیاکه حتی کم نیاوردمولی حالا گرفتارمبدون هیچ سپر اماهمیشه سرپناه بودمبه بالینت قسم حالامرا دار مکافات استطلوع آفتاب ها راندیدم، چشمِ خون بودم
اگر قرار آمدن داری، بیا وگر قرار رفتن، برو چرا که هوا گرم است و حوصله ی مباحثه نیست من غمگینم و همین که باد خنکی به صورتم بوزد هر حرفی را قبول میکنم...و قسم به هوایی که دمدیده استبه سایه های درختان مسبب تکه کشید عقلِ درد های گرمدیده ام و گرفت از من خنده هایمهوا گرم است و حوصله ی مباحثه نیستمن بدبینمو همین که هوای خنکی بوزدهر حرفی را نمیپذیرمبه تپش گفته ام که هربارباران حتی اگر بباردسیل هم جاری بشود به یکبارهر حرفی را نمیپذریممن بدبینمو سیل نیز، مستاصل از منبه کلاف خود، غمگین اند
با چشم های بسته امروزگارم را به توداده ام صد تحفه تاتو ببخشی قصد منبا تو تا میخانه امسرخوش و آزاده امدست من را پس بگیرمن به قصدت زنده ام
چشمانم سنگین اند، نگاهم افتاده، حواسم محدود و دست هایم آواره؛ این شاید ناگوار بود انسان تنها به دنیا بی آید و بخواهد تنها از دنیا برود، اما این میل به عزلت، از کجا آمده است ؟خود را که به یاد می آورم، چیزی جز شلوغ کاری نبوده ام ؛ من، پر هیاهو و شلوغ تر از هر خیابان، در حال تردد از میان مخاطرات زندگی بوده ام و حالا با کمترین حد مخاطره پذیری، روزمره را با خود دنباله می دانم.شاید اگر طلوع خودش را به من نشان دهد، بی تفاوت از کنار آن بگذرم و حتی رسیدن بوی بهار نارنج ها بر مشامم، دیگر تداعی گر چیزی برایم نباشد.اما حالا راحت ترم و روز ها سریع تر می گذرند، زودتر پیر میشوم در اوج جوانی و احساس بدی حتی در خود نمی کنم، شاید کهنگی زمانی برای انسان سنگینی کند که همسری داشته باشد و فرزندی؛ به هر حال من نمیدانم و نمیفهمم چه شد که اینطور شد.من هرگز گمان نمی کردم زندگی چنان پیشامدی را بر سرم آوار سازد و حتی شکایتی هم بابتش نداشته باشم.روایت جوانه زدن را پاییز نمی شناسد و سقوط را بهار، هرگز نخواهد فهمید.اما برف، جریان رود را به خوبی می شناسد... و من، در اوج زمستان، در اوج یخ زدگی، هنوز که هنوزه جریان داشتن را میفهمم.
دوباره آسمان را حفره حفره میتراشماز وجودم لحظه ای راهیچ چیزی را نبینمکور گشتم ای عزیزمخوبی ت را من نبینمای خدایا، لعنتم کنمن دگر چیزی ندارمگوشه ی عزلت بشینمعمق تاریکی ببینمتو نبودی آن کسی کهساخته بوده زندگی را؟خسته و نالان نبودممن مداما میدویدمنقطه ی پایان ندارداین مسیر رفتنی رارفته ام از خود عزیزمکوچ کردم، بی نصیبمهیچ فاییده نداردماندنم را، من عقیمم
کسی که احساس می کند گناهکار است ناخودآگاه مسیری را پیش میگیرد که تنبیه شود.ناشناس
منی که آدمی سادهمیان آسمان هستمنفهمیدم چه شد حالامیان مردمان هستمگسسته از وجود خودشدم بی حاصلی بستهکه حتی بارش باراننکرد مثمر ثمر، خستهکه هرچی زندگی م رامفصل در تو میدیدمدوباره اتفاقی نوخودم، آزرده میدیدمتو چیدی هر دو بالم راسقوط کرد، آسمانم رانپرسیدی، از این پرسشچه بود جز غم، خیالم را
پشیمانم از اینکه میترسیدم مدام از زندگی؛ چگونه رشد پیدا کرده ام در حصار این ترس ها؟؟راهی طولانی را طی کرده ام و حالا من، از ترس هایم چنان عظیمت یافته ام که جز خودم، چیزی برای ترسیدن برایم باقی نمانده است؛ من، تنها از خود است که میترسم و ملالی نیست چون راه فراری نیست.به قدمت تاریخ در خود جنبیدم و جستیدم و حالا منتهی علیه من، ترس من، علیه خودم است.من از چیزی به اندازه ی خودم، دیگر نمیترسم.هرچند این نبود آنچه را که پی ش بودم در زندگی و حالا این است مثمره ی آن.
چه صداقتی در کار است؟در خوشه های شکسته طیاره های بی امان ترکِ موتور آرزو ها و گاه شنیده نشدن ها چه صداقتی در کار است؟شد اذان صبح زلزله آمد لرزید زمستان مُردند مردمو شکسته شدند نخل هاچه صداقتی در کار است؟دلبسته شدند اشک ریختند مواج شدند شکست عرشه را و غرق شد ماهی چه صداقتی در کار است؟در گذشته هاییکه آینده به آن معنا می دهد و حالِ در تلاطم لحظه ها را در خود می سوزاند چه صداقتی در کار است؟-صداقتی در کار نیست:حیله کن همرنگ باش بجوش و جوشیده شدن طریقِ حیات استهمانطور که نرگس معطر است همانطور که مادرم دوستم داردهمانطور که پدرم من را میبیند و همانطور که آفتاب، جریحه دار است
بسیار دویده ام، بدون توقف، با اراده، گاه خسته و گاه با سینه ای گرفته از غبار اتفاقات؛ پاهایم درد می کنند، احساس می کنم در این میانه دویدن ها، قلبم مستاصل از تپیدن، من را از دویدن باز می دارد؛ رگ هایم نمی رسند به انگشتانم، با هر قدم پاهایم کوبیده می شوند و پیِ هر کوبش، شاید خودم را نزدیک تر به خود میبینم.به عکس هایم که نگاه می کنم، بیش از پیش خودم را نمی شناسم؛ در آینه که نگاه می کنم، بیش از پیش میبینم چه ریاکارانه گذر کرده ام از هرآنچه که بر من گذشته است.من آرام گذر می کردم و اتفاقات با بی رحمی هرچه تمام، چیزی از من، باقی نگذاشته اند؛ من، حتی در خودساختگی خود، مغروق و مسقوط گشته ام.
بگذار ماه گردونمطلوب حال خود شممن کرده ام فراموشگاها وجود خود رااین آینه جدیداچشم مرا بریدهاز تو بپرسم آیاچشم مرا ندیدی؟من چشمه ای سیاهمبی انعکاس ، جهیدمگاهی به حال خود منماهِ تو را ندیدمدر چاهِ بودن تومهره نمانده بر منحالا کمر شکستهدر چاه تو اسیرمحالا گذشته قرنیاز آن زمان عزیزممن کهنه و عتیقهپر مشتری، امیرمخورشید حال من باشمن مرده ای اسیرممسقوط حال خود دراین زندگی اسیرممن مثل تو نبودمصد آینه شکستمتا در نهایت اینجاشاید دلت بجویماما بدونِ دل، توصد پاره پاره دل، توبی آینه و ریشهبی ذات و بی صفت، تومن حوصله ندارمچون ساده، بی امان مهر عابری گذر کردصد شاخه و برگِ من کَند
تمام اختلافاتیکه پیش آمد در این دنیاهمه بود از همان شیطاننکرد سجده به پای ماچه سخره کرده اند ما رابه این افسانه ها حالابکن سجده، رکوع، ندبهدروغ ها بافته اند ما رامرا بر یاوه های خودو گه گاه بر سکوت خودچرا کردم دعا آن شبنیایی خواب من در خود؟که شیطان وسوسه داردلبالب دغدغه داردچرا فکر کرده ای شیطانتو را یک دغدغه داند؟به راه نیک خود باش ونفس را در جهانی باشکه در آن سربلندی و نکشتی نفس خود ، من باش
آه از غم جداییگاهی کم و زیادممن چون در این سیاهیبر خود کمی سوارممن آدمی نِشسته در خود به انتظارم بر اتفاق ممکنگاهی نَشسته، آهمباید روم ز شهرم سکنا ندارم از غمای غم مرا رها کن من سفره ای تمامم
ای آینه از من بگیرچشمان معصوم مرامن کشته ام صد ها نفراز من بگیر، چشم مراهر انگشت دست منآلوده است به خونِ تنبشکن مرا، پای مراتا قصد نکردم قتلِ تن
آه از دل سیاهمباید ببارم هر دمشاید شوم سفیدیچون آسمان، نباشم
چیزی نمی ماند ز مندرمانده ام ، بی هموطنهر روز چوبه های دارمی کشتنت، ای هموطن
حالم بهم خورد از خودمبیزارم از چشم خودمدر آینه حتی دلمثابت نبودم در خودماین زلزله در خاطرمهنگامه ی صبح است دلموقت سحر، گو هر اذانآماده ام، اعدامِ دارمن صد گناه کرده امآلوده دستِ بی تنممثله شدم در خاطرهمن را ببین، بی کفنمبی حرمتی بود مرگ منافتادنِ برگ، مرگ مناین شاخه ی نوجوانمن را شکسته، جان من ای ماشه های بی نداای آسمان بی صداخالی شدم از پنجرهمانند دیواری رهابی در شدم، بی پنجرهبی نور و بخشش، منظرهباغ و گل و یکصد سمنمن را ندیدی، حنجره
عکس های کهنه ام راچشم های بسته ام راپس از نگاه سردیلبخند به لب کثیرم
خنجر واسه این سینه کافی نیستعاشق کُشی رسم تلافی نیستای چشم از دیدن خلاصم کناز چشم پوشیدن خلاصم کنحسین صفا
دوباره از نو میخوانمبا صدایی خلوت و خالیپر از قطعه شدن اماگلویم تند و طوفانی
این زندگی من رادائم می کوبدمن را خیال خوشهرگز نمی خواهدلبخند دارم من هر دم در این دنیازورش مرا هرگزغالب نبود ما رامن مست درد هستممردِ خدا هستمخوابانده ام حتیآواز قلبم را
در این سیاهی هاباران زند گه گاهصد جمله زندانیآزاد شوند حالایک پرسشی از توصد پاسخ ست در منبا من تلاقی کنهرچه نمیگفتمای بی تصور ازآزاده بودن هابند دلت را پسآرا کنی از راهصد فاصله حتیدر آینه اماپای تو خشکیدهشبنم بده ما را
سنگینیِ نبضمبا هر تپش قلبمنفرت ز چشم من...باید چه می کردم؟گر من خدا بودمکور چشم او کردمدر قلب سنگین شصد دشنه میکردملعنت بر او اماخورشید طلوع خواهدروزی رسد شایدلبخند به لب آید
هرچه کردیدهرچه گفتیداز الف تا ی علیمیمزندگی را انتها بود؟-تو نمیدانی عزیزم...زندگی راه دراز وصد روش را از تو بودنمن نمیخواهم که باشملحظه را از تو بودن!این تناقض از تفاهماین تفاهم از تناقضمن همینم، بی نصیبمچون روش از تو ببینمدر نهایت بی سرانجامرفت پایان زندگی امهیچ دستاورد ندارمدر تنم، دیوار بچینم
مقصر بوده ام حتیخودم میدانم ش جانمچه محصولی کنم برداشت؟پس از مرگ خودم، راهمبه راه هایی که طولانی ستو دنیایی که کولابی ستبه خورشیدم بگو شایدسه- چهار روزی برگردمطلوع این نفس را منغروب هر نگاه را مننمیبینی چه صبری رابه دوش خود حمل کردمهوا گرم است خدای مناگر ابری ست هوای مناگر بی نور بود قلبمدعایم کن که دردمندمنگاهم را غباری بسوجودم را صدایی کسبه پژواک ش سفر رفتمنترسیدم، گُنَه کردمکه کاش ترسیده بودم مننمیرفتم ز این خانهشکستم هر دو پایم راندیدی گریه می کردم
به خدا قسم به وسعت جهان ماجوجمبه سرم کهنه و پارچه زده ام، مجروحمتو نفهمیدی که فواره زده از سر منتو ببین چه سرکشم، از تو چقدر محجوبمبه خیابان بروم، ابر شده ست بارانیبده چتری که نبینمت چو آن زندانیتو خودت نقره ی داغی و دلم آزردهتو ندیدی و نفهمیدی شدم اجدادیشده ام تاریک و نمناک و کمی افسردهشده ام گوشه ی خانه، چو گلیم، پژمردهتو نفس ده مرا، ها بکن، قلبم رابتپد گاه، دعا کن مرا ارزنده
تو میگفتیز شرع بینهایت ماکنیم بر پا هزاران قطعه ی جاریو صد افسوس ندارد فایده حتیچه باشد قصه ای حتینباشد غصه ای حتیندارد فایده اینجاتماما زندگی این استبه هر پرسشبه هر پاسختو گُنگ و گیج و نامعلومبپرس در آینه حتیببینی لحظه ای شایدخودت را عبرتی اماولی اما، تو داری غیرتی حتی؟!
هزار و یک مسافت گرببارد آسمان مندوباره بی جهش از تودوباره چَرخَمت باهمکه بی منطق شدم هردمشدم من منطبق بی دمشدم بی صبر و آزردهبکش آتش که دردمندمتحمل کرده ام حالامنم نامنتها اماشدم خسته، توان منشده هیچ و گلوبندمکمی را فاصله حتماشدم صد ماجرا در غمبگویم پرسش و پاسخگرفتم فاصله کم کمبه ذوق خود گرفتارمبه آزردن دچارم منبه این دشنه، قسم ، هرگز...تو را میجویمت هردم
آه عزیزم، تنفس دیگر معنایی ندارد و اینجاست جایی که معنا نیز معنا را میبازد و سرانجام، دنیا، از نو خودش را خواهد ساخت.که خیال واهی ست، و زندگی از من سالخورده ای ساخته است به دور از مصونیتِ زنده نماندن.فواصل بسیاری ست میان زندگی کردن و زنده ماندن؛ و باید گذشت از روزها و ماند در زمستان و شنید صدای قدم های بهار را که خواهد آمد روزی؛ روزی که دیگر چیزی از سالخورده ای باقی نمانده و مُفَصل اند استخوان ها در شهر.آه عزیزم، هر استخوان، قدمتی ست به نفس های ممتد و هر دندانی، قدمتی ست به درازای گفتن؛ و باید میفهمیدم که تلخ باید نوشت و شیرین زندگی کردن.آه عزیزم، برای من دیر است و اکنون دیر است و چیزی جز ارث جمع کردن، برای میراث خود باقی نگذاشته ام؛ من، مغروق قساوت خود ساخته ی خود، عمر خود را گذارندم و حالا می گویم، آه عزیزم.این تنها کاری ست که از من بر می آید.
از برای خستگی هاتا برای بندگی هامن نبودم جز کسی کهروح ندارد، زندگی رارنگ میبازد جهانمبویی دیگر نه نداردپس کجاست باران تندیرو شود رنگین کمانممن همانم، آن کسی کهچنته ای بر آن نماندهحال و احوالت چطور است؟طاقتی بر من نمانده
در جنگ بودمتن به تن با دشمن منخنجری که میبریدشدم به دم انگشترِ من
در جاری بودن و گذر کردن است معنای جهان.سفر کردن و تماشای گذر از این خیابان ها ، برای رسیدن به شهر ها و دیدن چشمانی مختلف، شنیدن صدای حنجره هایی مرتبط و نفس کشیدن در هوایی منبسط.به راستی که زندگی در گذر کردن است؛ رفتن به شهرستان ها و صحبت با هجرت کنندگان آسمان؛ آه از دسته دسته پرندگان مهاجری که دیگر ابر ها را در آسمان نمی خواهند.انسان باید مفصل باشد و معضلات را نهایت دلخوشی در خود بداند.چه میشد اگر قطره های آب در مجرای رود جاری نبودند و انسان نمی دید و نمیفهمید جریان رودخانه یعنی چه؟باید فهمید مانند حافظ که رکن آباد را تماشا می کرد و میفهمید زندگی در تماشای همین گذر کردن هاست.گذر کردن و پیمایش است که رویش چشم ها را در پی خواهد داشت.جوانه میزدم، میروییدم در باغ و سحرگاه شبنم میزدم، در لحظه ای از ساعات، طراوت را میدیدم و حالا در جمعه ای مصور، به حال خود رها میشوم.شاید شاخه ی گل، نمیخواست هرگز توسط رهگذری برچیده شود، دسته شود، هدیه داده شود و در نهایت، پژمرده تر از هر حال، مصیبت دیده باشد و خود را مرهمی باشد برای دلخوشی هایی پوچ و ناپایدار.
هیچکسی نیست مسلط به جهان اما خبچه شود موجب شادی، تو بپرس پس در خود!!
در آسمان امادر عمق این ابرهاصد ها نهنگ اند کهگریه کنند هر جاسرلشکری اماخیره بماند، ابر رادر دل پر از خواهشآسوده بود امادر دشت لاله هاخون می چکید اماباران زد و دشتیدریا شده حالاهر لاشه از مردمآواز ماهی هاباد و میزد و یک آنغمگین شدم حالاشمشیر و زنجیریدر دست خود دارمانگشتری در دستدر دل کفن دارمسوغات دریا بودصد ها نهنگ امادریا کجا بود جزدر آسمان ما راوال های تنهاییبال های غم آلودصد شیرجه ام امادریا چه زهر آلود
فقط تعدادی از مردمنشستند رو به روی خوددرون آینه حتیبگفتند عیب ها از خودولی عامه ی این مردمخدا را نیستند بندهکه خود را پاک می بینندبدون عیب ترین بندهعجیب است رسم دنیا چونهمه اینجا گرفتارندکسی لِنگ در هوا اماکسی دیگر طلا دارندو اما دل نگویم کهچه دنیایی دگر داردکه دل وصل است به دنیاییکه چشمان بصیر خواهدبشارت می دهم حالابه سن کم، ولی سرریزخدا را بنده ای باش ونباشی در غرور لبریز
بسپارمت بر بادیادم بکن گه گاهاما فراموش کنلبخند سردم رامن چهره ای دارمآرام تر از باراناما درون منصد سینه ی سوزانیک لحظه را امایادم کنی در جاخواهی به یاد آریمن بوده ام تنهااما عزیز منیارِ گریز منگاهی تفکر کنمن بوده ام تنها؟؟در من خدا باشدصد ها کفن باشدصد ناله و پرسشبی تو چمن باشدمن تازه و سالمدر انتظار بودمافسوس ز این بارانمن بی بهار بودم
انسان در تنهایی، انسان تر است...اصلا اگر مردمی وجود نداشته باشند، انسان استخوان های چه کسی را قرار است نردبان ترقی خود سازد و از آن بالا برود؟ برای چه کسی و چه کاری قرار است دروغ بگوید؟اصلا در آن صورت چرا باید به دنبال فخر و فخر فروشی باشد؟انسان در تنهایی، انسان تر است و آزارش به کسی نمی رسد.
من آنقدر خسته ام حتیندارم حال بودن راچرا باید ببینم منبه ذاتِ بد، دنیا را