کهنسالی آمد به نزد طبیبز نالیدنش تا به مردن قریبکه دستم به رگ بر نه، ای نیک رایکه پایم همی بر نیاید ز جایبدین ماند این قامت خفتهامکه گویی به گل در فرو رفتهامبرو، گفت دست از جهان در گسلکه پایت قیامت برآید ز گلنشاط جوانی ز پیران مجویکه آب روان باز ناید به جویاگر در جوانی زدی دست و پایدر ایام پیری به هش باش و رایچو دوران عمر از چهل در گذشتمزن دست و پا کآبت از سر گذشتنشاط از من آن گه رمیدن گرفتکه شامم سپیده دمیدن گرفتبباید هوس کردن از سر به درکه دور هوسبازی آمد به سربه سبزه کجا تازه گردد دلمکه سبزه بخواهد دمید از گلم؟تفرج کنان در هوا و هوسگذشتیم بر خاک بسیار کسکسانی که دیگر به غیب اندرندبیایند و بر خاک ما بگذرنددریغا که فصل جوانی برفتبه لهو و لعب زندگانی برفتدریغا چنان روح پرور زمانکه بگذشت بر ما چو برق یمانز سودای آن پوشم و این خورمنپرداختم تا غم دین خورمدریغا که مشغول باطل شدیمز حق دور ماندیم و غافل شدیمچه خوش گفت با کودک آموزگارکه کاری نکردیم و شد روزگار « #سعدی »@mahfelshearvaava