📚 #داستان_کوتاه🔰 حکایت پیرمرد و چشمه زلال🔶️ روزی مسافری خسته در مسیر کوهستانی به پیرمردی رسید که کن…
انتشار: 2026/08/23 19:33 UTCدریافت: 2026/08/24 05:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 05:20 UTC
📚 #داستان_کوتاه🔰 حکایت پیرمرد و چشمه زلال🔶️ روزی مسافری خسته در مسیر کوهستانی به پیرمردی رسید که کنار چشمهای زلال نشسته بود. مسافر کمی درنگ کرد و از پیرمرد پرسید:«ای پیرمرد، مردمی که در شهری که پیش رو دارم زندگی میکنند، چگونهاند؟»🔷️ پیرمرد به جای پاسخ، پرسید:«مردم شهری که از آن میآیی چگونه بودند؟»⭕️ مسافر با ناراحتی گفت:«مردمانی بدجنس و خودخواه بودند؛ حسادت میکردند و با دیگران رفتار خوبی نداشتند.»✔️ پیرمرد لحظهای سکوت کرد و گفت:«مردم این شهر هم همانگونهاند.»🔶️ مدتی بعد، مسافر دیگری از راه رسید و کنار چشمه توقف کرد. او نیز درباره مردم شهر پیش رو پرسید.🔷️ پیرمرد همان سؤال را از او پرسید:«مردم شهری که از آنجا میآیی چگونه بودند؟»✔️ مسافر با لبخند پاسخ داد:«مردمانی مهربان، خوشرفتار و بخشنده بودند. خاطرات خوبی از آنها دارم.»⭕️ پیرمرد لبخندی زد و گفت:«مردم این شهر نیز چنیناند؛ مهربان و بخشنده.»🔰 شاگردِ پیرمرد که شاهد هر دو گفتوگو بود، با تعجب پرسید:«استاد، چرا به دو نفر درباره یک شهر، دو پاسخ متفاوت دادی؟»🔶️ پیرمرد جرعهای آب از چشمه نوشید و گفت:«آدمها معمولاً دنیا را آنگونه که هست نمیبینند؛ آن را از دریچه درون خود میبینند. کسی که با بدبینی، خشم و کینه زندگی میکند، بیشتر همانها را در دیگران پیدا میکند و کسی که با محبت و حسنظن به دنیا نگاه میکند، خوبیهای بیشتری میبیند.»✅ پیش از آنکه درباره آدمهای اطرافت قضاوت کنی، نگاهی هم به درون خودت بینداز؛ گاهی تصویری که از جهان میبینیم، انعکاس همان چیزی است که در دل خود حمل میکنیم.📡💯 @Majare | مجره الماس سبز📡💯 Rubika.ir/Majaree | روبیکا



