✍️ رُوِيَ عَنِ المِنْهَالِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ:بَيْنَمَا أَتَمَشَّى فِي أَسْوَاقِ دِمَشْقَ، وَإِذَا…
انتشار: 2026/07/16 16:34 UTC
✍️ رُوِيَ عَنِ المِنْهَالِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ:بَيْنَمَا أَتَمَشَّى فِي أَسْوَاقِ دِمَشْقَ، وَإِذَا بِـ عَلِيٍّ بْنِ الْـحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ، يَتَوَكَّأُ عَلَى عَصَاهُ، وَرِجْلَاهُ كَأَنَّهُمَا قَصَبَتَانِ، وَالدَّمُ يَسِيلُ مِن سَاقَيْهِ، وَالصُّفْرَةُ قَدْ زَادَتْ عَلَيْهِ، فَخَنَقَتْنِي الْعَبْرَةُ، فَاعْتَرَضْتُهُ وَقُلْتُ:كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟قَالَ: فَبَكَى، وَقَالَ: كَيْفَ حَالُ مَنْ أَصْبَحَ أَسِيرًا لِـ يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ، وَنِسَاؤِي إِلَى الآنَ مَا أَشْبَعْنَ بُطُونَهُنَّ، وَلا كَسَوْنَ رُؤُوسَهُنَّ، نَائِحَاتِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ، وَنَحْنُ يَا مِنْهَالُ كَـ مَثَلِ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي آلِ فِرْعَوْنَ، يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَنَا وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَنَا.أَمْسَتِ الْعَرَبُ تَفْتَخِرُ عَلَى الْعَجَمِ بِـ أَنَّ مُحَمَّدًا عَرَبِيٌّ، وَأَمْسَتْ قُرَيْشٌ تَفْتَخِرُ عَلَى الْعَرَبِ بِـ أَنَّ مُحَمَّدًا مِنْهُمْ، وَأَمْسَيْنَا مَعْشَرَ أَهْلِ بَيْتِهِ مَغْصُوبِينَ، مَقْتُولِينَ، مُشَرَّدِينَ، مَا يَدْعُونَا يَزِيدُ إِلَيْهِ مَرَّةً إِلَّا نَظُنَّ الْقَتْلَ.إِنَّا لِلَّهِ، وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.قُلْتُ: يَا سَيِّدِي، وَإِلَى أَيْنَ تُرِيدُ؟قَالَ: إِلَى الْمَجْلِسِ الَّذِي نَحْنُ فِيهِ، لَيْسَ لَهُ سَقْفٌ، وَالشَّمْسُ تَصْهَرُنَا فِيهِ، وَلا نَرَى الْهَوَاءَ أَبَدًا، فَأَفِرُّ مِنْهُ سُوَيْعَةً لِـ ضَعْفِ بَدَنِي، وَأَرْجِعُ خَشْيَةً عَلَى النِّسَاءِ.فَبَيْنَمَا هُوَ يُخَاطِبُنِي، وَإِذَا بِـ امْرَأَةٍ تُنَادِيهِ:إِلَى أَيْنَ تَمْضِي يَا قُرَّةَ عَيْنِي؟فَتَرَكَنِي وَمَضَى، فَحَقَّقْتُ النَّظَرَ إِلَيْهَا، وَإِذَا هِيَ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ.🔰 از «منهال بن عمر» روایت شده که گفت:در حالی که در بازارهای دمشق قدم میزدم، ناگهان دیدم علی بن حسین (درود خدا بر او باد) بر عصای خود تکیه کرده است. پاهایش چنان لاغر شده بودند که گویی دو نی بیش نبودند و خون از ساقهایش جاری بود. رنگ زرد (زردیِ بدن) بر او افزوده شده بود. بغض گلویم را گرفت و جلو رفتم و گفتم:ای فرزند رسول خدا! صبح را چگونه آغاز کردی؟گریست و فرمود: چه حال دارد کسی که اسیر یزید بن معاویه شده است، و زنانم تا این لحظه شکمهایشان را سیر نکردهاند. شب و روز در حال نوحهگریاند و ما ای منهال! چون قوم بنیاسرائیل در نزد خاندان فرعون هستیم؛ پسرانمان را میکُشند و زنانمان را زنده نگه میدارند.امروز عربها بر عجمها افتخار میکنند که محمد عربی است و قریش بر عربها افتخار میکند که محمد از آنِ ایشان است، اما ما خاندان او، مورد غصب واقع شده، کشتهشده و آوارهایم. هرگاه یزید ما را به حضور میطلبد، گمان میکنیم که کارمان با قتل پایان مییابد.ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.گفتم: ای سرورم، به کجا میروی؟فرمود: به مجلسی که اکنون در آن هستیم، که سقفی ندارد و خورشید ما را در آن میسوزاند و هرگز هوایی نمیبینیم. پس ساعتی برای ضعف بدنم از آنجا میگریزم و بازمیگردم از بیمِ زنان.در حالی که با من سخن میگفت، زنی او را ندا داد:به کجا میروی ای نور چشمم؟مرا رها کرد و رفت. دقیقتر نگاه کردم، دیدم او زینب دختر علی (درود خدا بر او باد) است.📚مجالسالبَحراني، يوسفبنحسنالبلاديالبحراني (قرن ۱۱ ه.ق)، نسخه خطی کتابخانه مجلس، ص ۳۲@managheb_ahlebeyt

