🔴 #نهم_ربیع#برگی_از_خاطرات_سیداحمد_مستنبط🍀🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃اذان مغرب از گلدسته های حرمِ امیرالمومنین ط…
انتشار: 2026/08/21 17:21 UTCدریافت: 2026/08/21 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 23:10 UTC
🔴 #نهم_ربیع#برگی_از_خاطرات_سیداحمد_مستنبط🍀🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃اذان مغرب از گلدسته های حرمِ امیرالمومنین طنین انداز شده بود.سید احمد نماز مغرب و عشا را اقامه کرده بود و چون هرسال شبِ نهم ربیع ، با جعبه های شیرینی و شکلات درِ خانه را به کوبه اش مینواختدر که دق الباب میشد ، صدای شادی اهل و عیال خانه به گوش میرسید و به صد شوق به استقبال میشتافتندآن شب پرشور تر از همیشه ، سید احمد به خانه باز میگشت و تبریک گویان اهل خانه را به آغوش میکشیدچنان برق شادی بر چشم و گل لبخند بر لبان داشت ، تو گویی خوش خبرترین خبرهای هستی را در گوشش نجوا کرده اندبه شوری و شعفی وارد خانه میشد، شیرینی و شکلات را تحویل بانوی خانه میداد تا مهیای جشنِ کوچک هر ساله اش شود...حال همه گردِ اتاق به لباس های عیدشان و شالِ شادیشان نشسته ، آمدن سید احمد را انتظار میکشیدنددر اتاق گشوده میشد ، سید احمد می آمد اما به هیبتی متفاوتصورت سپیدش را به زغال ها ،چنان سیاه کرده بود که تنها دو چشمِ نافدش از میان سیاهی ها نمایان بودپارچه های خانه را چنان بر سر پیچیده بود که بستر خواب را بیشتر شباهت میداد تا عمامه ی علما راآنقدر زیر عبا، بالش بر شکم بسته بود که زنان پا به ماه را بیشتر میمانست تا مردان میان سال را...می آمد و به چوب دستی به در میکوبید تا بدانند که او نیز مهیای جشن امشب استچون پا به اتاق میگذارد ، صدای هلهله ی اهل مجلس بلند میشد و چون دیده هاشان به چهره ی نمکین سیداحمد دوخته میشد صوت خنده و شادیشان خانه را فرا میگرفتآنگاه دفترچه کوچک شعرش را به دست میگرفت و سروده های خود را به چنان صوت زیبایی میخواند که دیگر نه کسی آرام داشت و نه دستی قراراو میسرود و اهل مجلس جواب میدادنداو لعن میکرد و اهل مجلس هم صدا میگشتنداو شادی مینمود و اهل مجلس دل خوش میداشتنددر میان اشعار ،نام مطهر صدیقه ی طاهره که میان می آمد ، اشک دیدگانش بر سیاهی زغال راهی تازه باز مینمودو صدای لعن هاشان که در هم میپیچید برق رضایت بر دیدگانش مینشستآن شب ، سید احمد منقلب تر از هرسال، جشن خانگیش را اداره میکرد و به حالی خاص تر از هر سال شادی مینمودلحظه ای مجلس منقلب شده بود و اهل خانه، این شور عجیب را به دل ، وجدان کرده بودند... آن شب هم جشن نهم ربیع، با تمام زیباییهایش تمام شد و سید احمد رفت تا مهیای عبادت شبانه اش گردد....طلوع سپیده که سیداحمد مستنبط پس از اقامه ی نماز صبح در حرم مولا ، به خانه باز میگردد ، اهل خانه صورت پدر را غرق در اشک میبینند و چون علت جویا میشوند ، این عالم ربانی تعریف میکند رویای صادقه اش:دیشب چون چشمانم بر هم نهادم و به خواب رفتم ، در عالمِ رویا خود را به همان صورت سیاه شده و به همان هیبت جشن، در مقابل ضریح امیرالمومنین دیدم...مادرم فاطمه ی زهرا را کنار خود یافتم و چون به حیایی از صورت زغال اندودم ، چهره بر زیر انداختم ؛ صدیقه ی طاهره مرا در آغوش کشیده به صد مِهر ؛ به دستان مبارکش چهره ام نوازش نمود و فرمود :_سید احمد دیشب دلم را روشن نمودی _سید احمد دیشب جگرم را خنک کردی...و حال صدای هق هق گریه ی سید احمد است که فضای خانه را پر کرده و اهل خانه که گِرد پدر حلقه زده این عنایت بی بی را اشک میریزند...#چشم_انتظار 🖋 پی نوشت : این خاطره عیناََ از فرزندان مرحوم سیداحمد مستنبط نقل میشود@managheb_ahlebeyt
