#نهم_ربیعفیروز ، دلاور مردِ ایرانی...🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃مرد پریشان و بی قرار میان کوچه بنی هاشم ، گام بر…
انتشار: 2026/08/22 17:46 UTCدریافت: 2026/08/23 06:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 06:35 UTC
#نهم_ربیعفیروز ، دلاور مردِ ایرانی...🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃مرد پریشان و بی قرار میان کوچه بنی هاشم ، گام بر میدارد و دلِ کوچه را از ناله های حزینش ، پُر میکندگاه بر زمین مینشیند و خاک کوچه بر سر میریزد ، گاه سر به دیوار گذارده سیل اشک روانه میکند و گاه دردهای سینه را زمزمه میکند:چه دیوار های ناصافی داری کوچهچه زمین محکمی داری کوچهچه قدر باریکی کوچه...و باز سر بر دیوار گذارده، از سویدای دل آه میکشد...آنقدر بیتاب است که صدای قدمهایی که نرم نرمک به سویش می آید ، نمیشنودتنها دستی بر شانه احساس میکند و گرمای محبتی ، دلش را میلرزاندسر از دیوار بلند میکند و صورت میچرخاند...شمس جمال علی است که در مقابل دیدگانش طلوع کرده و قامت پور ابیطالب است که مقابلش ، قد برافراشته...نگاهش که به جمال دلارای امیرالمومنین میرسد ، بغض های خفته اش میشکند و به صد حسرت جویا میشود داستان را: مولای من سلمان و اباذر راست میگویند ؟ مقداد و هرمزان مبالغه نمیکنند؟؟آقا همین کوچه بود ؟ مولا همین درِ خانه بود ؟ پیش چشمانِ حیدر کرّار ...؟؟مقابل دیدگانِ غیرت الله...؟؟؟مولا بگویید که اشتباه شنیده ام...مولا بگویید که میان این کوچه ، دخت رسول الله نبوده استبگویید پشت در فاطمه نمانده استآقا بگویید که دروغ میگویند....مولای من حرفی زنید و درد از دلم برباییداشک بر رخساره ی علی باریدن میگیرد و غم های عالم بر چشمانش میهمان میشود...مرد را در آغوش میکشد و دستش به دستان مبارکش محکم میفشرد _فیروز ، تو بی جهت به این سرزمین نیامده ای ...به کلمات امام ، گذشته ی فیروز پیش چشمانش تداعی میشود و دفترِ ایّامش تک به تک ورق میخورد...چنان مجسّم است روزهای اسارتش که گویی هم امروز رقم خورده استبه خاطر می آورد دوران اسارتش را به دست رومیان ، و یاد می آورد هنگامه ی جنگ اعراب با روم را که آشفته میان سپاه ، انتظار میکشید اسارتش به دست اعراب راخوب خاطرش هست ، آنقدر نادیده و تنها شنیده ،عشق علی بر دلش نشسته بود که خود را به آب و آتش میکشید شاید اسیر سپاه عرب گردد و دیدار مولا بَرَش میسّر گرددچه عاجزانه مغیره را درخواست مینمود که مرا با خود به مدینه ببر ، و چه هوشمندانه هنرهای دستیش را به رخ میکشید تا دلِ سنگ عُمر ، نرم نماید شاید قانون منع ورود ایرانیان ، به مدینه را برای او نقض کنندچه عاشقانه تن به اسارت داده بود تنها به شوقِ وصالِ مولای نادیده اشو چه مات مانده بود در بدوِ ورودش به مدینه ؛ که هرمزان ، پسر یزدگردِ سوم ، به استقبالش شتافته بود و خود را قاصد مولا خوانده بودآنگاه پیام خوشامد علی بن ابیطالب را بر فیروز ، خبر آورده بودچه روزها که به دلدادگی پور ابیطالب ، کنار خانه ی مولا انتظارِ دیدار کشیده بود و چه شیدا ، پس از روءیت قرصِ قمرش ، لذت دیدار را مضمضه کرده بود...چه زود سائل کوی علی شده بود و چه خوب بغض عُمر بر دلش جای گرفته بودمولا چون همیشه راست میگفت ، او بی جهت به این سرزمین نیامده بود و حال برای طلبِ دعای خیری ، نزدِ علی آمده استپس امیرالمومنین همچنان که دست فیروز را میان دستان نگاه داشته اند ، دلش قرص مینمایند :_ تا هستی پا برجاست ، تو و هم سرزمینی های تو بر این کوچه عزاداری خواهید کردبرو که خداوند همراهت بوده و هست ...و حال فیروز به قدرتی که خود نمیداند از آسمان آمده یا از دستان مولا ، بر دل و جانش نشسته ، به سوی آسیاب میرود و شمشیر دو دم را تیزتر و تیزتر میکندشب تا به سحری ،سخنانِ شنیده از بی بیِ دوسرا را در ذهن میگرداند و انتظار میکشد طلوع سپیده را...و چون به آغاز روز ، عمربن خطاب برای تحویل آسیابش پا به معرکه مینهد ،دلاورمرد ایرانی ، نفرین فاطمه را مکرر میکند و فریاد بر می آورد :خداوند شکمت را پاره کند که سندِ فدک را پاره نمودیو چنان به ضرب خنجر، شکمِ غاصب فدک ، میدرد که گویی آه زهرای اطهر ، در این آسیاب و به دستان فیروز ، دوباره مجسّم میشودعمر به خون ناپاکِ خویش میغلطد و فیروز ، سرخوش از توفیقِ حاصل شده ، سراسیمه خویش را به خانه ی مولا میرساندو حال کنار درِ نیمسوخته ، روی سکویی ، علی آرام نشسته و آمدن ابولولو را انتظار میکشدنگاه فیروز به نگاه مولا دوخته میشود ...برق شادی بر چشم دارد و لبخند رضایت بر لبانش نشسته ، لیک همه را به حیایش مخفی میسازد و تنها عاشقانه محو جمال علی میشودو پور ابیطالب به دیدن شاهکارِ فیروز ، قطرات اشکش از کنار چشم به آرامی باریدن میگیردعلی ، فیروز و خنجرش را به صد حسرت برانداز میکند و آرام زیر لب زمزمه میکند:کاش فاطمه زنده بود و این لحظه را میدید...ابولولو سوار بر اسب پیشکشیِ مولا میشود و سرمست از آنچه به انجام رسانیده ، گل لبخند بر لب مینشاندو علی همچنان کنار خانه ی بی فاطمه نشسته و دلتنگی هایش را غریبانه آه میکشد..#چشم_انتظار @managheb_ahlebeyt



