چندی پیش ،خولیو دیاز مددکار اجتماعی، از محل کار با مترو به سمت منزل میرفت ، طبق معمول هر روز در ایس…
انتشار: 2026/08/20 07:37 UTCدریافت: 2026/08/22 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 03:15 UTC
چندی پیش ،خولیو دیاز مددکار اجتماعی، از محل کار با مترو به سمت منزل میرفت ، طبق معمول هر روز در ایستگاهی پیاده شد تا لقمه ایی از شام مورد علاقه خود را بخورد، ...وقتی از ایستگاه خلوت مترو به سمت رستوران راه افتاد ، ...نوجوانی چاقو به دست ظاهر شد ،کیف پولش را به او داد ، ...نوجوان میخواست فرار کند ،...او سارق را صدا زد<< هی پسر یک دقیقه صبر کن اگر می خواهی بقیه شب هم جیب مردم را بزنی ، بهتر است کتم را هم بگیری که سردت نشود >>پسرک با ناباوری << چرا این کار را میکنی ؟>>...فکر میکنم تو که حاضری آزادیت را به خطر بیندازی واقعا محتاج پول باشی ،من فقط میخواستم شام بخورم ، اگر دوست داری با من بیایی خوشحال میشوم ....چند لحظه بعد خولیو و دزدش سر میز شام بودند ،...وقتی بعدا خبر نگاری از خولیو پرسید ، چرا سارقش را به شام دعوت کرد ،او بی درنگ جواب داد ،فکر میکنم اگر با مردم درست رفتار کنید میتوانید امیدوار باشید که آنها هم با شما به خوبی رفتار کنند ، به همین راحتی .منبع:تاریخ امید بخش نوع بشرنوشته : روتخر برخمان ص۳۰۶@marzbannameh1