سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمیاهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیسترهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمیآدمی در عالم خاکی نمیآید به دستعالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمیخیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیگریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشقکاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمیحافظ@mashour29