#حکایت :♦️ رازِ پیرمرد و پرنده کوچک🔹در روزگاران قدیم، صیادی پرنده بسیار کوچکی را به دام انداخت. پرن…
انتشار: 2026/08/24 18:32 UTCدریافت: 2026/08/24 19:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 19:20 UTC
#حکایت :♦️ رازِ پیرمرد و پرنده کوچک🔹در روزگاران قدیم، صیادی پرنده بسیار کوچکی را به دام انداخت. پرنده که بسیار باهوش بود رو به صیاد کرد و گفت: «ای مرد، تو در زندگی گوسفندان و گاوهای بسیار خوردهای و از گوشت کوچک من هم سیر نخواهی شد. اما اگر مرا آزاد کنی، سه پندِ طلایی به تو میآموزم که در تمام زندگی به کارت آید. پند اول را در دستت میگویم، پند دوم را بر روی شاخه درخت و پند سوم را بالای تپه!»صیاد پذیرفت. پرنده در دست او گفت: «پند اول: هرگز بر آنچه از دست دادهای حسرت نخور!» صیاد او را رها کرد. پرنده بر روی شاخه نشست و گفت: «پند دوم: هرگز سخن محال و باورنکردنی را از هیچکس باور مکن!» سپس ادامه داد: «ای صیاد، اگر مرا میکشتی، در شکمم مرواریدی به وزن صد مثقال بود که ثروتمندت میکرد!» صیاد با شنیدن این حرف آهی کشید و شروع به گریستن کرد. پرنده پرواز کرد و بر بالای تپه نشست و گفت: «ای نادان! مگر نگفتم بر گذشته حسرت نخور؟ و مگر نگفتم سخن محال را باور نکن؟ کل وزن جثه من بیست مثقال نیست، چگونه مرواریدی صد مثقالی در شکم دارم؟ تو هنوز دو پند اول را به کار نبستهای، پند سوم را برای چه میخواهی؟» 🐦💎📜.

