✍ روزی ملانصرالدین برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راستهی کفشفروشان انواع مختلفی از کفشها وجود د…
انتشار: 2026/08/18 12:52 UTCدریافت: 2026/08/19 12:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 12:35 UTC
✍ روزی ملانصرالدین برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راستهی کفشفروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او میتوانست هرکدام را که میخواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفشها را امتحان کرد، اما هیچکدام را باب میلش نیافت. هرکدام را که میپوشید ایرادی بر آن وارد میکرد. بیش از ۱۰ جفت کفش دور و بر ملا چیدهشده بود و فروشنده با صبر و حوصلهی هرچه تمام بهکار خود ادامه میداد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید میشد که ناگهان متوجهیک جفت کفش زیبا شد!آنها را پوشید. دید کفشها درست اندازهی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. میدانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفشها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چهطور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره میکنی؟ فروشنده گفت: ابداً! این کفشها واقعا قیمتی ندارند، چون کفشهای خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه بهپا داشتی!🌷پی نوشت:این داستان زندگی اکثر ماستکه همیشه نگاهمان به دنیای بیرون است. ایدهآلها و زیباییها را در دنیای بیرون جست و جو میکنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران میخواهیم. فکر میکنیم مرغ همسایه غاز است. خودکمبینی و اغلب خودنابینی باعث میشود که خویشتن را بهحساب نیاورده و هیچ شأنی برای خود قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالیکه اغلب آرزو میکنیم ایکاش گذشته برگردد و بر آنچه رفته حسرت میخوریم.🍀🌺🍀ڪانال "شهر من اسلام آباد"🍀🌺☘t.me/joinchat/AAAAADyVLY_lt_smhzLIgA




