وقتی سیاست، کودکی را تنها میگذارددلنوشته روانشناس موسسه مهروماههر روز میآمد موسسه. کنارمان مینشس…
انتشار: 2026/06/30 11:08 UTCدریافت: 2026/08/15 01:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:43 UTC
وقتی سیاست، کودکی را تنها میگذارددلنوشته روانشناس موسسه مهروماههر روز میآمد موسسه. کنارمان مینشست. از مدرسه میگفت. از بازیهایش. از اتفاقهای کوچکی که شاید برای خیلیها مهم نبودند، اما برای او تمام دنیایش بودند.آنقدر به دیدنش عادت کرده بودم که اگر یک روز نمیآمد، جایش خالی میشد.جاوید، در خانهای بزرگ میشد که خشم در آن حضور پررنگی داشت. پدرش او را بارها تنبیه میکرد و تقریباً هر روز که به مؤسسه میآمد، بخشی از اتفاقات شب قبل را برایمان تعریف میکرد؛ اتفاقاتی که برای یک کودک، سنگینتر از آن بودند که بتواند به تنهایی تحملشان کند.یک روز در اتاق مشاوره، وقتی فقط شنونده حرفهایش بودم، ناگهان بغضش شکست. اشکهایش آرام روی صورتش میریخت و گفت: «خانم، من خسته شدم… بس که بابام منو میزنه.» این جمله را هیچوقت فراموش نمیکنم.پدر پرخاشگری زیادی داشت و جاوید هم کمکم داشت شبیه همان چیزی میشد که هر روز تجربه میکرد. کودکان اغلب همان چیزی را یاد میگیرند که در آن زندگی میکنند.در میان تمام آدمهای زندگیاش، یک نفر برایش معنای خاصی داشت؛ پسری به نام شبیر. جاوید او را «داداش» صدا میکرد. تقریباً همیشه با هم بودند. با هم بازی میکردند، با هم میخندیدند و برای هم پناه بودند.گاهی شبیر به اتاقم میآمد و با نگرانی میگفت: «خانم، نمیشه یه کاری کنید جاوید کتک نخوره؟». در آن سن، بزرگترین دغدغهاش نمره مدرسه یا اسباببازی نبود؛ نگران امنیت دوستش بود.ماهها تلاش کردیم. با پدرش جلسه گذاشتیم، آموزش دادیم، گفتگو کردیم و مهارتهای فرزندپروری را تمرین کردیم. یک روز جاوید با هیجان وارد شد و گفت: «خانم، باورم نمیشه… سه روزه بابام کمتر عصبانی میشه.»ذوقی که آن روز در چشمهایش دیدم، شبیه ذوق کودکی بود که بزرگترین آرزوی دنیا را به دست آورده است. اما زندگی برای بعضی بچهها فرصت زیادی برای نفس کشیدن نمیدهد؛ مخصوصاً کودکانی که سرنوشتشان نه فقط به خانواده، بلکه به تصمیمهایی گره خورده که پشت میزهای سیاست گرفته میشوند؛ تصمیمهایی که گاهی بدون آنکه نام یک کودک را بدانند، همه دنیای او را تغییر میدهند.یک روز با اضطراب وارد موسسه شد.نفسنفس میزد و مدام یک جمله را تکرار میکرد: «خانم، شبیر رو گرفتن...» آن روز در پارک بودند که مأموران آمدند. جاوید توانسته بود فرار کند، اما شبیر نه. چند ساعت بعد، شبیر دیگر اینجا نبود. به افغانستان بازگردانده شده بود.برای بسیاری، این فقط یک تصمیم اداری یا اجرای یک قانون است؛ اما برای کودکی که تمام احساس امنیتش را در دوستی پیدا کرده، این یعنی فرو ریختن جهان. جاوید نه فرصتی برای خداحافظی داشت و نه فرصتی برای فهمیدن آنچه اتفاق افتاده بود.جاوید چند روزی به موسسه نیامد. وقتی برگشت، دیگر آن کودک پرحرف سابق نبود. ساکت شده بود. انگار بخشی از وجودش را جا گذاشته بود. روزی از او پرسیدم: «فکر میکنی چی میتونه کمکت کنه با نبودن شبیر کنار بیای؟»مدت زیادی سکوت کرد. بعد با چشمانی پر از اشک گفت: «خانم، من نتونستم باهاش خداحافظی کنم… میشه یه جوری زنگ بزنید باهاش حرف بزنم؟» و کمی بعد پرسید:«خانم، به نظرت میشه یه روز که جفتمون بزرگ شدیم برم افغانستان دنبالش؟»برای بعضی سوالها هیچ پاسخ آمادهای وجود ندارد. برای بعضی دلتنگیها هم.گاهی رنج یک کودک فقط در کتکهایی نیست که خورده است؛ در آدمهایی است که ناگهان از زندگیاش حذف شدهاند، در خداحافظیهایی که هیچوقت اتفاق نیفتادهاند و در انتظارهایی که سالها در قلبش باقی میمانند.کودکانی که سالها میان مرزها، مهاجرت، اخراج و بیثباتی زندگی میکنند، اغلب هیچگاه فرصت ساختن معنای واقعی «خانه» را پیدا نمیکنند. آنها نه در تصمیمگیریها سهمی دارند و نه در پیامدهای آن انتخابی؛ اما سنگینترین هزینهها را همانها میپردازند.و گاهی بزرگترین سوگ کودک، از دست دادن دوستی است که فرصت نکرده برای آخرین بار او را در آغوش بگیرد.شاید وقت آن رسیده باشد که وقتی درباره سیاست، مرز، مهاجرت و اخراج صحبت میکنیم، به یاد بیاوریم که پشت هر تصمیم، کودکی ایستاده است که ممکن است تمام زندگیاش در یک روز از هم بپاشد؛ کودکی که نه جنگی را آغاز کرده، نه قانونی نوشته و نه انتخابی داشته است، اما بار همه آنها را بر دوش میکشد.ibb.co/cSHqBjpb@mehromahngo
