#قسمت_دویست_و_شصت_و_دوم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️آگاهی افراسیاب از آمدن رستم (ادامه)افراسیاب امر کرد…
انتشار: 2026/07/13 18:32 UTC
#قسمت_دویست_و_شصت_و_دوم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️آگاهی افراسیاب از آمدن رستم (ادامه)افراسیاب امر کرد تا لشکر آراستند و برای جنگی تازه آماده شدند. تمام پهلوانان او را ستودند و شاه سرافراز را به سوی جنگ خواندند. شیردلی به نام فرغار بود که چندی زندانی و سپس از دام رهایی یافته بود. سپهبد جنگ های او را دیده و بسیار او را پسندیده بود. خانه اش را از بیگانگان خالی کرد و به فرغار گفت: "ای مرد خردمند همین حالا به سوی ایران برو و رستم کینه جو را ببین و نگاه کن که سپاهش چگونه است و چه کسی در این سرزمین راهنمایش است؟ دیگر پهلوانان جنگجو را هم ببین و نگاه کن که چگونه اند و خواستشان چیست؟ از کمانداران و نیزه وران و سواران و از پهلوانان خبر بگیر و پیل های جنگی و شیران درنده اش و خلاصه از نیک و بد جنگ ایرانیان آگاهی پیدا کن."وقتی فرغار برای جاسوسی به سوی سپاه ایران رفت، افراسیاب بسیار غمگین بود و به بیگانگان روی نشان نمی داد. کسی را فرستاد و فرزندش را فراخواند و رازهایی را که می توانست، برای او آشکار کرد. به شیده گفت: "ای پرخرد سپاهیانت کی غم تو را می خورند؟ این را بدان که این سپاه بی شمار که به این سرزمین با این همه ساز و برگ آمده است، سپهدارشان رستم شیردل که خاک را با تیغه ی شمشیرش گل می کند، است. رستم در مقابل پهلوانانی همچون کاموس و گرگوی و خاقان چین و گهار و منشور و نیز کندر و شنگل وشاه هند و سپاهی از کشمیر تا مرز رود سند پیروز شده و ایرانیان، بسیاری را کشتند و بسیاری را به اسیری بردند. رستم چهل روز با سپاه ما در جنگ بود. سپاهیان گاهی می جنگیدند و گاهی از جنگ با او پرهیز می کردند. سرانجام رستم با خم کمندش خاقان را از پیل پایین آورد و او را در بند کرد و سواران و پهلوانان هر کشور و هر جا که بزرگی بود به همراه سلاح ها و سربازان و پیلان و تاج و تخت عاج همه را به ایران فرستاد. حال نیز نشانش در این کشور پدید آمده و پهلوانان و دلاوران ایرانی هم با او هستند. من در اینجا هیچ کس و هیچ گنج و تخت شاهی را نمی گذارم؛ زیرا در این کار بخت از ما روی برگردانده است. حال هر چه از گنج و تاج و کمربند و گردنبند و سلاح است، همه را به الماس رود می فرستم که وقت ناز و بزم نیست. من از رستم تیز چنگال هراسانم؛ زیرا چه کسی است که در دهان نهنگ احساس امنیت کند؟ کسی در جنگ باقی نمانده که از زخم و درد گریان نباشد. نه از نیزه می ترسد و نه از گرز و شمشیر، حتی اگر از ابر بر او تیر ببارد. گویی از سنگ و آهن ساخته شده، به آدمیان نمی ماند و گویی از نسل اهریمن است. آن قدر در روز جنگ سلاح به او آویزان است که پشت زمین از بارگران او خم می شود. او زره و جوشن و کلاهخود و ببر بیان دارد و همچون ابر غرنده می غرد. از رزم او حتی ژنده پیل هم تاب نمی آورد. کشتی ای در دریای نیل وجود ندارد که سلاح او را حمل کند. بر کوهی سوار می شود که همچون باد و گویی نژادش از ابر است. همچون آهوان می تازد و قدرت شیر دارد و هم در دریا و هم در خشکی گستاخانه می تازد. اگر از آن اسب سخن بگویم خواهان او می شوی؛ زیرا مانند کشتی بر آب می گذرد. من بسیار با سوارش جنگیده ام. جوشن او از پوست پلنگ است و سلاحم بر آن کارگر نشده است و من بسیار با گرز و تبر آن را آزموده ام. حال او به این جنگ آمده است و ما باید چاره ای کنیم تا ببینیم بازی روزگار چگونه خواهد بود. اگر هم اکنون یزدان با ما یار باشد و چرخ گردون آن چنان که باید بگردد، نه ایران باقی می ماند و نه شهریارش باشد که این جنگ برای من به به آخر برسد؛ ولی اگر در جنگ دست رستم را بگیرد، من در اینجا درنگ نخواهم کرد. از این طرف تـا دریای چین می روم و سرزمین توران را برای او می گذارم."شیده گفت: "ای شاه خردمند! همیشه تا وقتی تاج و تخت باقی است، زنده باشی. فر و فرزانگی و یال و کوپال و نژاد و بزرگی و مردانگی از آن تو است. به تو نباید پند داد. به گردش روزگار بنگر پهلوانانی همچون پیران و هومان و فرشیدورد و کلباد و نستیهن شیر مرد چگونه سلاح از دست داده، دل شکسته اند و یک لحظه از ترس و غم و اندوه رهایی ندارند. آنها را فراخوان و دوباره در دل هایشان کینه بکار و آنها را برای مقابله با دشمن برانگیز. سزاوارترین شاه جهان و کاردیده تر و جهاندیده تر از همه ی آنها تو هستی به جان و سـر شاه وسر توران و به خورشید و شمشیر و تخت و تاج پادشاهی سوگند که از سرانجام کاموس و خاقان چین دلم پر از درد و سرم پر از خشم است. باید سپاه را به سوی گنگ کشید و دیگر نباید به این سرزمین نگاه کرد. باید از چین و ماچین سپاه خواست و آنگاه عزم جنگ کرد."برگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
