عظمتِ مهندسان برق؛ قهرمانانی که کمتر دیده میشوند⚡️یک حرکت اشتباه… و همهچیز میتواند پایان یابد.هزاران ولت برق بالای سر، چندین متر بالاتر از زمین، و کارگرانی که میان آسمان و مرگ معلقاند.از پایین شاید همهچیز عادی به نظر برسد، اما آن بالا هر پیچ، هر اتصال و هر لمس کوچک میتواند سرنوشتساز باشد. اینجا جاییست که دقت، تجربه و تمرکز مطلق تنها راه زنده ماندن است.نگهداری خطوط ولتاژ بالا فقط یک کار نیست؛یک عملیات حیاتی برای روشن نگه داشتن خانهها، بیمارستانها، کارخانهها و زندگی ماست.دستکشهای عایق، لباسهای ضدحریق، تجهیزات سنگین، کامیونهای بالابر…اما هیچکدام جای مهارت و شجاعت این مهندسان را نمیگیرد.ریسک شغلی شدیدبرق، ارتفاع، تجهیزات سنگین—ترکیبی که فقط افراد فوقالعاده ماهر و آموزشدیده میتوانند از پسش برآیند.این قهرمانان خاموش، هر روز با خطر روبهرو میشوند تا ما حتی یک لحظه خاموشی را تجربه نکنیم😍به احترام مهندسان برقبه احترام کسانی که در سختترین شرایط، امنیت و روشنایی رو به ما هدیه می کنند👏👌@MER30TV 👈💯
شب زیباتون متبرک به 🍃🌷گرمی نگاه خداالــهی🍃🌷دلخوشیهاتون افزون 🍃🌷دلاتون از غم وغصه خالیو جمع خانوادهتون🍃🌷پراز دلگرمی و عشق و لبخندشبتون رویایی 🌛@MER30TV 👈💯
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_هشتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️بازگشت رستم به ایران زمینوقتی رستم سر دیو را به خواری برید، بر اسب کوه پیکرش نشست و تمام گله را جمع کرد و هر چه آذوقه که سپاه افراسیاب رها کرده بود، برداشت؛ بعد با پیل و آن گنج ها که دنیا یک سره از آنها آراسته بود رفت. به شاه خبر رسید که رستم با فرهی بازگشته است و در حالی که از اینجا برای گرفتن گورخر با کمند عزم کرده بود، در خشکی با دیو و پیل و پلنگ و در دریا با نهنگ جنگیده است. هیچ شیری نمی تواند از مقابل شمشیر او بگریزد. دیو و جنگجویان نیز از تیغش رهایی نمی یابند. شاه آماده ی استقبال از او شد و پهلوانان نیز کلاه بر سر گذاشتند و درفش شاه را با کرنا و ژنده پیل و زنگ بردند. هر لحظه سپاهیان بیشتری به استقبالش می رفتند و از شادمانی شاه آنها نیز شادی می کردند. وقتی رستم درفش شاه سرافراز را دید که برای استقبال از او می آید، از اسب پایین آمد و زمین ادب بوسید. خروشی از سپاه و پیل ها و طبل ها برخاست. رستم سرش را برخاک گذاشت و گفت: "ای شاه درخشان در مقابل تو من بنده ای کوچکم و بزرگی همچون تو نباید به استقبالم بیاید، به خصوص اینکه من برای شاه و نیاکانش بنده ای کوچک بوده ام."خسرو با مهربانی او را ستود و گفت: "آسمان گردون یار شمشیرت باشد؛ روزگار کسی چون تو را به یاد ندارد. همیشه روح ما از وجود تو شاد است."سران سپاه از اسب ها پیاده شدند. شاه در حالی که بر زین نشسته بود، اسب را برانگیخت و به سرور پهلوانان و بزرگ تاجبخش امر کرد تا بر روی رخش بنشیند. آنگاه از آنجا با گشاده دلی و شادکامی به کاخ شاه آمدند. رستم گله ی اسب ها را میان ایرانیان تقسیم کرد و خودش بر رخش سوار شد و پیل ها را به کنار پیل شاه فرستاد. یک هفته کاخ را آراستند و به بزم نشستند. در هنگام میگساری، رستم داستان اکوان دیو را برای شاه می گفت: "گورخری به زیبایی و آراستگی مانند آن ندیدم؛ وقتی شمشیر پوست تنش را درید، نه دشمن بر او رحم می آورد و نه دوست. سرش مانند سر پیل و موهای درازی داشت و دندان هایش مانند دندان های گراز بودند. دو چشمش سفید و لبهایش سیاه بود؛ طوری که کسی جرأت نگاه کردن به بدنش را نداشت. هیچ شتری به زورمندی او نبود و تمام دشت را همچون دریای خون می کرد. همین که با خنجر سر از تنش جدا کردم، باران خون از او به هوا پاشید."کیخسرو از شنیدن آن بسیار تعجب کرد و جامش را بر زمین گذاشت. شروع به ستایش خداوند کرد که آن چنان پهلوانی را آفریده که کسی شگفت آورتر از آن را نه دیده و نه شنیده است؛ زیرا کردار او از مردمداری او سر می زد و مردانگی از قد و قامت و رویش بر می تافت. خسرو به درگاه خداوند گفت: "ای خداوند آسمان ها از مهر و عدل و داد مرا بی نصیب می کردی اگر این چنین فرمانبری که دیو و پیل در مقابلش شکست می خورند، نمی دادی."دو هفته همچنان با شادی میگساری کردند و از جنگ رستم و اکوان دیو گفتند. هفته ی سوم تهمتن عزم کرد تا با دلی شاد به جایگاه خود برود و گفت: "آرزوی دیدار زال سام دارم و چنین آرزویی را نمی توان پنهان داشت. زود می روم و به درگاه باز می گردم؛ زیرا باید دوباره عزم جنگ کرد. کین خواهی سیاوش را نمی توان تنها با گرفتن اسب و گله این چنین خوار رها کرد."شاه جهان در خزانه اش را گشود و هر چه گوهر با ارزش در نهان داشت، بیرون آورد. جامی پر از در و گنجی از طلاهای بافته شده و پنج جامه ی شاهی و غلام های رومی با کمربندهای زرین و کنیزانی با گردنبندهای زر و از گستردنی ها و تخت عاج و از دیبا و دینار و گردنبند و تاج همه را نزد رستم فرستاد و گفت که این هدایا را با خود ببرد و نیز از او خواست که امروز را هم بماند و بعد عزم رفتن کند. رستم نیز آن روز را ماند و مدتی دیگر میگساری کرد و آنگاه تصمیم به رفتن گرفت. شاه دو فرسنگ از راه را با او رفت و برای بدرود او را در آغوش گرفت. وقتی رستم به راه افتاد، شاه از آنجا برگشت؛ در حالی که تمام دنیا در تسخیر او بود و هر طور که می خواست بر آن حکم می راند.برین گونه گردد همی چرخ پیرگهی چون کمان ست و گاهی چو تیرازین کار اکوان سخن شد به سرابا پهلوان رستم نامورکنون رزم بیژن بگویم که چیستکزان رزم یکسر بباید گریستبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
عجیبترین و طویلترین قطار جهان که تهش کیلومترها با سرش فاصله داره! 🚂🤯باورت میشه قطاری وجود داشته باشه که وقتی سرش میرسه به مقصد، تهِ قطار هنوز ۷ کیلومتر عقبتر تو راه باشه؟! @MER30TV 👈💯