📝سالِ ۱۳۹۱ بود، ۲۲ سال بیشتر نداشتم که از توی چهرهام هم مشخص است. روبرویتان نشسته بودیم که نوبتِ م…
انتشار: 2026/07/16 17:13 UTC
📝سالِ ۱۳۹۱ بود، ۲۲ سال بیشتر نداشتم که از توی چهرهام هم مشخص است. روبرویتان نشسته بودیم که نوبتِ من رسید: با همان ذوق و شوقِ ۲۲سالگی، غزلم را خواندم و شما با محبّت شنیدید و چند آفرین گفتید و بعد فرمودید: "انشالله پیش برید با همین شتاب، شاعرِ خیلی خوبی خواهید شد." یادم میآید نامِ خانوادگیام را هم صدا زدید. "آقا لواسانی" و من از آن روز، حتّی نامِ خانوادگیام را بیشتر دوست دارم. حتّی "آقا لواسانی" را بیشتر از "آقای لواسانی". حالا از این "آقا لواسانیِ ۲۲ساله" ۱۴ سال گذشتهاست. همهی این سالها را طی کردم که شاعری شوم که دوباره بیایم و غزلی بخوانم و بعد بپرسم: " آقا جان خوب پیش رفتهام یا نه؟"امّا نشد و آه که دیگر نمیشود...امروز که بارها "آقا لواسانیِ" ۲۲ساله و غزلش را نگاه کردم، دیدم حرفِ دلِ سی و چند سالگیام هم روبروی محضرِ مبارکتان همین است:آه ای خیالِ دور، که آباد خانهاتمگذار باز از سفرت بیخبر مراآه و ثم آه... 🔆#سید_علی_خامنه_ای#رهبر_شهید#سید_علی_لواسانی#صبح_زود 🆔 @salilavasanii
