🌸ما از بچگی با همسایههامون خیلی صمیمی بودیم و رفتوآمد داشتیم. از یه سالی به بعد که بهقول معروف س…
انتشار: 2026/07/26 06:20 UTC
🌸ما از بچگی با همسایههامون خیلی صمیمی بودیم و رفتوآمد داشتیم. از یه سالی به بعد که بهقول معروف سن ازدواج من بود، خانم یکی از همسایهها وقتی من رو میدیدید میپرسید: «خبری نیست؟» و وقتی میفهمید جدی جدی خبری نیست با خوشرویی تکرار میکرد سخت نگیر و ... .متوجه نیت صحبتش بودم، متوجه بودم که این مکالمه کاملا مختص این سنوساله و یه جور ارتباط گرفتنه، اما خوشایندم نبود و هربار واقعا اذیت میشدم.یه بار بعد از چنین مراوده و مکالمهای بهش پیام دادم که خانم فلانی، من متوجهم شما دوست دارید من ازدواج کنم و ... اما راستش این سوال و پرسش و نصیحتهای خیرخواهانهی بعدش من رو بهشدت اذیت میکنه.و اون خانم عزیز ازم معذرتخواهی کرد و دیگه هیچوقت اون حرف رو نزد. رابطهش رو هم باهام محدود نکرد. مثل گذشته مهربون بود و هیچ سلسله مراتبی از رابطهش رو حذف نکرد.فکر کنم این تنها دفعهای بود که من از ناراحتیم به کسی گفتم و راضی هستم.دیروز روانشناسم ازم پرسید چی باعث میشه از مرزهات به آدمها نگی؟ چی میشه که همیشه داری تحمل میکنی؟ همیشه سرکوب میکنی؟یادم اومد همیشه از بچگی باید دختر خوبی میبودم. اعتراض مساوی بود با بد بودن. بیان ناراحتی مساوی بود با بیاحترامی. و من از بچگی مساوی بودم با کسی که اعتراضش رو هیچوقت درست نمیگه؛ عصبانیه و وحشی! برای همین هرچی بزرگتر شدم مسائل رو تو ذهنم خودم پهن میکردم، بسط میدادم و یا گزینه تحمل رو انتخاب میکردم یا توجیه رو. توجیه اینکه من الکی ناراحت شدم، من الکی سخت گرفتم، من کمتحملم و ... .در نهایت این شدم. این منی که سرکار یه اتاق تاریک پیدا کردم و دارم گریه میکنم. چون من ناراحتم. طلبکارم. خشمگینم. و صدام شنیده نمیشه. و صدای اونها از من بلندتر شده.@meyguon


