❇️فایل صوتی درسگفتار «سفر فلسفی؛ مهارتهای درستاندیشیدن» ☀️دکتر عبدالحمید ضیایی🔳جلسه هشتم: مهارتهای ۱۵گانه تمرین عقلانیتجمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴دومين صورت استدلالگريزي، جزم و جمود است. ما در هر آني از آنات زندگي خودمان، ميليونها باور داريم و بر اساس اين باورها زندگي ميكنيم. اما جزم و جمود يعني اينكه من علاوه بر اينكه ميگويم «الف ب است» و بر اساس آن زندگي ميكنيم، بگويم «محال است كه الف ب نباشد» اين «محال است» من را بدل به انساني دچار جزم و جمود ميكند. بنابراين هميشه باورهاي من بايد «تا اطلاع ثانوي» باشد. يعني من معتقدم «الف ب است، تا اطلاع ثانوي». اين «تا اطلاع ثانوي» ممكن است تا پايان عمر من ادامه پيدا كند، ممكن است فردا دليلي تاريخي يا عقلي يا تجربي براي من اقامه شود كه نشان بدهد «الف ب نيست».سومين مظهر استدلالگريزي، پيشداوري است. «پيشداوري» يعني «داوري پيش از آشنايي». اين آشنايي به معناي معرفت است. اين معرفت گاهي از راه آشنايي حاصل ميشود، يعني با خود آن امر آشنا شوم، گاهي از راه توصيف است، يعني درباره آن امر كتاب ميخوانم. اينكه من بدون معرفت از راه آشنايي يا از راه توصيف داشته باشم، نسبت به شما داوري داشته باشم، خواه اين داوري مثبت باشد يا منفي، خلاف عقل است. البته پيشداوري معمولا نسبت به داوريهاي منفي به كار ميرود، اما پيشداوريهاي مثبت هم خلاف عقل است.چهارمين مظهر استدلالگريزي، آرزوانديشي است. آرزوانديشي يعني من احساسات و عواطف خود را تبديل به عقيده كنم. متاسفانه اين كار در زندگي ما زياد صورت ميگيرد. توجه كنيم كه خود احساسات و عواطف مشكلي ندارند، تبديل شدن آنها به عقيده مشكل است. مثلا هر كدام از ما مادر خود را از مادر تمام هشت ميليارد انسان روي زمين بيشتر دوست داريم. اين يك محبت غريزي يا به تعبير برخي فطري است و محاسن فراوان دارد. اما وقتي مادرم را بيش از هر مادري دوست دارم، آرزو ميكنم كه مادرم زيباترين زن جهان باشد. اين هم اشكالي ندارد. اما اگر بگويم «مادرم زيباترين زن جهان است» به معناي آرزوانديشي است و خلاف عقل و عقلانيت. همين سخن را راجع به وطن هم ميتوان گفت. هر انساني وطن خود را بيش از هر وطني دوست دارد كه علامت سلامت رواني انسان است. اما اگر بگويد، چون من وطنم را بيش از همه جهانيان دوست دارم، پس هموطنان من شجاعترين و فداكارترين و شريفترين مردم جهان هستند، دچار آرزوانديشي شده است. يعني آرزوي خود را تبديل به انديشه و عقيده كردن.پنجمين مظهر استدلالگريزي، خرافهگرايي و خرافهانديشي است. خرافهانديشي يعني جايي كه امكان تبيين طبيعي وجود دارد، سراغ تبيين وراي طبيعي و فراطبيعي بروم. خرافهانديشي يعني جايي كه هيچ ضرورت ندارد، به پديدههاي فوق طبيعي و ماوراي طبيعي استناد كنيم، سراغ علل فوق طبيعي و ماوراي طبيعي برويم.ششمين مظهر استدلالگريزي، تبعيت از ديگران است. يعني بدون اينكه دليلي داشته باشم كه سخن شما را بپذيرم، چون شما گفتهايد، ميپذيرم. اين يعني تبعيت بدون دليل. يكي از انواع تبعيت بدون دليل، القاپذيري است. وقتي چند نفر به انسان بگويند كه نابغه است، دچار اين توهم ميشود كه نابغه است. در القاپذيري، تكرار مدعا جاي دليل را ميگيرد. نظير القاپذيري، تلقينپذيري است. تلقينپذيري هم پذيرفتن سخن ديگران است. در القاپذيري ديگران درباره فرد چيزي ميگويند و توصيف در كار بود، در تلقينپذيري او را وادار به چيزي ميكنند. در تلقينپذيري امر و نهي در كار است. سومين پديده تقليد است. تقليد يعني شما در يك يا چند زمينه موفق هستيد، اما من به استناد آن، در زمينههاي ديگر از شما حرفشنوي دارم. اگر از هر كسي از حوزه تخصص و خبرويت او بيرون آمديم و در حوزههاي ديگري سخنش را پذيرفتيم، خلاف عقلانيت عمل كردهايم و اين را تقليد ميناميم. تعبد بعد از تقليد قرار ميگيرد و به معناي آن است كه سخن كسي را بدون چون و چرا بپذيريم. نظير تعبد، تبعيت از افكار عمومي است. مثل كسي كه از رنگ زرد خوشش نميآيد، اما چون امسال همه رنگ زرد ميپوشند، رنگ زرد بپوشد. تبعيت از افكار عمومي و مدهاي فكري زمانه، خلاف عقل است. اكثر سبكهاي زندگي ما كمابيش تحت تاثير اين تبعيت از افكار عمومي است. انسان گاهي به علت ترس از تنهايي همرنگ جماعت ميشود. همرنگي با جماعت، يعني به جاي ذوق و سليقه و پسند و ناپسند و دريافتهاي خود، طبق دريافتهاي ديگران عمل كردن. نظير افكار عمومي و مدهاي فكري زماني، روح زمانه است. زمانه عوض شود، مگر من امضا دادهام كه مطابق زمانه عوض شوم؟ عين اين سخن را در باب بزرگان جامعه مثل پروفسور فلان هم ميتوان گفت. ما نبايد عقل خود را به نفع سخنان بزرگان كنار بگذاريم.رقباي عقل براي انسان خرسندي نميآورند. خرسندي در زندگي به اين است كه تا جايي كه ميتوانم از عقل خودم تبعيت كنم و به اين عواملي كه ميخواهند با عقل رقابت كنند، كاري نداشته باشم.
آنچه در مورد رهبری مجتبی خامنهای اهمیت دارد، بیشتر استفادهای است که از نام او میشود. فقط این نیست که رهبری او در نظریه ولایت فقیه که خودش را نایب امام زمان میداند و قرار است این حکومت را ادامه دهد تا متصل شود به عصر ظهور، حالت "حاضرِ غایب" پیدا کرده و او را بیشتر شبیه امام زمان کرده تا نایب امام زمانمصاحبه با «یورو نیوز» پیرامون عملکرد مجتبی خامنهای و چشمانداز رهبری وی ۲۹ مرداد ۱۴۰۵✍️ علی افشاری، فعال سیاسی و تحلیلگر مسائل ایران، در پاسخ به سوالهای یورونیوز درباره موقعیت کنونی مجتبی خامنهای به یورونیوز میگوید: «عدم حضور مجتبی خامنهای در مراسم چهلم پدرش، با توجه به اینکه پنج ماه از انتصاب او به مقام ولایت فقیه میگذرد، وجه معماگونه زندگی او را تشدید کرده و تردیدها را نسبت به زنده بودن او افزایش داده. اما آنچه در مورد رهبری مجتبی خامنهای اهمیت دارد، بیشتر استفادهای است که از نام او میشود. فقط این نیست که رهبری او در نظریه ولایت فقیه که خودش را نایب امام زمان میداند و قرار است این حکومت را ادامه دهد تا متصل شود به عصر ظهور، حالت "حاضرِ غایب" پیدا کرده و او را بیشتر شبیه امام زمان کرده تا نایب امام زمان. مسئله مهمتر پیامهایی است که به نام مجتبی خامنهای صادر میشود و کسانی به نمایندگی او در فرایندهای تصمیمسازی و تصمیمگیری نظام ایفای نقش میکنند.»متن کامل مصاحبه در اینجا.@Aliafshari52
خود را به قدرِ وسع فراموش کردهام!چندین چراغ دارم و خاموش کردهام!گیتی تمام گشتم و سودابه خانه ایستچون کعبه دورِ خانه سیاپوش کردهام!از هیچ بنده خاطرهای نیست در دلم...جز با کسی که دست در آغوش کردهام!یک ناسزا ز کس نشنیدم به حلم و صبرنازم به این دو پنبه که در گوش کردهام!شادم که گر گناهِ جهان کردهام به عمرچون خمرههای میکده خودجوش کردهام!ساقی! بیار باده که دردِ خمارِ صبح،تاوانِ توبهایست که بیهوش کردهام!.#حسین_جنتی#تازه.@h_jannati.
بابا آب داد، چرا عقل نداد؟✍️ محسن رنانییکی از خسارتهایی که نظام سیاسی پساانقلاب به جامعه ما زد تمرکز بر شناسایی و تقویت افراد باهوش بود. تاسیس مدارس تیزهوشان، تاسیس سازمان استعدادهای درخشان، برگزاری المپیادهای علمی و نظایر اینّها، در سطح نظام آموزش عمومی، ما را در یک فضای توهمآمیز فرود برد و از شکلدهی به عقلانیت جمعی غافل کرد. در عین حال به ذخایر هوشی ما نیز بسیار خسارت زد. هم با ایجاد فشارهای سخت بلندمدت بر روی کودکان و نوجوانان باهوش و قرار دادن آنها در رقابتهای شکننده، به روان آنها آسیب زد و آنها را از مواهب یک زندگی طبیعی و غنی محروم کرد؛ هم بعد از فراغت از تحصیل، همان استعدادهای درخشان به علت فقدان عقلانیت جمعی، یا سرخورده و افسرده به گوشهای خزیدند یا به خارج رفتند. بعد از آن هم «نهضت تولید علم» و «جنبش نرمافزاری» و نظایر آنها را در دانشگاهها بهراه انداختند و نظام آموزش عالی را هم ....ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید:telegra.ph/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A…
توسعه: گذار از انسان عاقل به شهروند عقلانیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمحسن رنانیتوسعه را می توان فرایند تحول عقلانیت یک ملت نیز تعبیر کرد. در جامعه ما تفاوت روشنی میان «عقل» و «عقلانیت» قائل نمی شوند. در حالی که عقل یک پدیده فیزیولوژیک است و عقلانیت یک پدیده تاریخی و اجتماعی است. جامعه ما همواره خود را دارای بهره هوشی بالایی ارزیابی کرده است. گرچه آمارهای بهره هوشی کشورها که توسط سازمان بهداشت جهانی منتشر شده است این ارزیابی را تایید نمی کند و بهره هوشی ایرانیان را در میان هوشهای متوسط قرار می دهد، اما فرض کنیم چنین است یعنی فرض کنیم ایرانیان یکی از ملل هوشمند دنیا باشند. اما مساله این جاست که برای توسعه یافتن ما نیازمند عقلانیت هستیم نه نیازمند عقل. ظرفیت عقلی انسان آنچنان عظیم است که اگر در میان کم هوشان هم باشیم باز آن ظرفیت چنان فراخ است که میتواند مرزهای وسیع توسعه را در خودش جای دهد. آنچه ما نیازمند آن هستیم، کسب عقلانیت است که یک مساله اکتسابی است. عقل یک موهب الهی است که با خلق بدن فیزیولوژیک ما به ما اهدا می شود و جز در دوران جنینی و احتمالا ماههای نخستین نوزادی، دیگر در طول زندگی خیلی نمیتوانیم بر میزان آن تاثیر بگذاریم. اما عقلانیت یک پدیده اکتسابی است که در بستری تاریخی و اجتماعی شکل میگیرد و تکامل می یابد و می تواند ارتقا یابد یا تخریب شود و نطفه توسعه نیز در همین عقلانیت یک ملت کاشته می شود.در واقع اگر وجه تمایز انسان و حیوان را قوه «عقل» بدانیم در میان ملت ها عامل اصلی تمایز، «عقلانیت» آنهاست. متاسفانه نظام آموزشی ما به گونهای عقل محور طراحی شده است و نه عقلانیت محور. به همین علت این نظام بر بهره هوشی یا همان IQ تمرکز می کند در حالی که اگر نظام آموزشی را کارخانه تولید مواد اولیه برای توسعه یعنی انسانهایی با ویژگیهای توسعه خواهانه تعریف کنیم، این نظام باید با هدف گسترش و تعمیق عقلانیت طراحی شود و برای تحقق این منظور لازم است تمرکز خود را نه بر «بهره هوشی» که بر «هوش اجتماعی» قرار دهد.بسیاری از هنجارها، رفتارها و شیوهها که ممکن است از نظرعقل حسابگر ابزاری – که متکی بر بهره هوشی است –عقلانی نباشند، در سایه هوش اجتماعی، عقلانی و بلکه مفید و لازم اند. ملتی که عقل دارد طبیعی است که می گردد تا راههای فرار مالیات را کشف کند اما ملتی که عقلانیت دارد ممکن است پرداخت مالیات را مفید و پرسود ارزیابی کند. ملتی که متکی بر عقل خویش است، ممکن است ثبت نام در یارانه های نقدی را مثبت ارزیابی کند اما ملتی که عقلانیت دارد ممکن است انصراف از دریافت یارانه نقدی را عقلانی بداند.متاسفانه آنچه در دو دهه اخیر در جامعه ما رخ داده است تقویت عقل بیشینه ساز در برابر عقلانیت بهینه ساز است. «رشد»، محصول بیشنیه سازی یک جامعه است و «توسعه» محصول بهینه سازی یک جامعه. رشد با عقل خام نیز حاصل می شود اما توسعه با عقلانیت پخته حاصل می شود. پروژه توسعه در ایران هموراه زمین خورده است چون متکی به عقل خام بوده است در حالی که توسعه یک پروسه است که باید متکی به رشد آرام عقلانیت باشد.کتاب «عقلانیت نابهروال» تلاش کوچکی است که می تواند مساله اندیشه در باب عقلانیت در جامعه ما را تقویت کند. به گمان من یکی از نقص های جدی روشنفکری در کل دوران پس از مشروطیت این بوده است که تمام توان و همت خود را معطوف به مبارزه سیاسی و کسب آزادی کرده است. روشنفکری ایرانی همواره تمام توجه جمعی خود را به سوی اصلاح در سپهر سیاسی ایران معطوف کرده است. سپهر اجتماعی مساله دوم روشنفکری ایرانی بوده است و در سپهر اجتماعی نیز موضوعاتی هم چون عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی، مذهب و نظایر اینها در مرکز توجه بود است. هیچ تحولی در فرایند توسعه عمیق تر و ماندگارتر از تحول در عقلانیت یک ملت نیست و روشنفکری ایرانی باید با یک گردش بزرگ تاریخی مرکزیت توجه خود را به سوی مسائل زیربنایی تر تغییر دهد.برای مثال آموزش زنان، به عنوان بخشی از هدف بزرگ آزادی و برابری زن و مرد در جامعه ما، و به عنوان یکی از دغدغههای روشنفکری ایرانی، زنان ما را دانشمندتر کرد اما توانمندتر نساخت. توانمندسازی اجتماعی زنان، بخشی از پروژه عقلانیت است. اما دانشمندسازی آنان الزاما به افزایش عقلانیت عمومی زنان جامعه ما نمی انجامد.من امیدوارم بخشی از اندیشه و تلاش متفکران ایرانی به سوی مساله «عقلانیت ایرانی» معطوف شود. عقب ماندگی تاریخی ما را با تبیین عقلانیت ایرانی احتمالا بهتر بتوان توضیح داد تا با تحلیلهای توصیفی که بیشتر بر پیامدها متمرکزند تا علل. امید که روزگاری شهرهای ما در کنار فرهنگسراها و دانشگاهها و شهر کتابشان، خانه هایی پر از عقلانیت داشته باشند.(پنجم اسفند ۱۳۹۳)ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمنبع:goo.gl/jwNSz9.