سر الکس فرگوسنقسمت دومسکوت طلائی یا اشتباه زرد؟احمد، مدیرعامل یک شرکت تولیدیِ نسبتاً موفق، کتاب «ره…
انتشار: 2026/07/09 14:47 UTCدریافت: 2026/08/17 09:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 09:16 UTC
سر الکس فرگوسنقسمت دومسکوت طلائی یا اشتباه زرد؟احمد، مدیرعامل یک شرکت تولیدیِ نسبتاً موفق، کتاب «رهبری» الکس فرگوسن (مربی تیم فوتبال منچستر) را در سفرِ کاریِ دبی خرید. جلدِ براق و عکسِ فرگوسنِ مقتدر، نظرِ او را جلب کرده بود. در بازگشت، کتاب را با جان و دل خواند. فصلِ «سکوت، قدرتمندترین سلاح» برایش مثل کشفِ یک رازِ بزرگ بود.فرگوسن نوشته بود: «وقتی کسی را هدفِ سکوت خود قرار میدهم، او میداند که در موقعیتِ بدی قرار گرفته است.» احمد لبخند زد. «این همان چیزی بود که همیشه به دنبالش بودم.»روز سهشنبه، مهندس صفری، مدیرِ تولید، با چهرهای گرفته وارد اتاقِ احمد شد. دستگاهِ اصلیِ خطِ تولید، که دو هفته پیش تعمیرِ اساسی شده بود، دوباره از کار افتاده بود. صفری توضیح داد که تأمینکنندهی خارجی، قطعهی یدکی را بهموقع تحویل نداده است.احمد، با لبخندی مرموز، نگاهش را به صفری دوخت. هیچچیز نگفت. چند ثانیه بعد، سرش را پایین انداخت و به گزارشهای روی میز خیره شد. صفری منتظر ماند. یک دقیقه. دو دقیقه. احمد فقط دستی تکان داد که «برو».صفری با نگرانیِ عمیق، اتاق را ترک کرد.یک هفته گذشت. صفری هر روز صبح، با امیدِ واکنش، به دفترِ احمد سر میزد. احمد به او سلام میکرد، اما هیچچیز دربارهی عملکردِ خطِ تولید، دربارهی دستگاهِ خراب، دربارهی راهحلِ جایگزین، حرفی نمیزد. سکوت، سنگینتر از همیشه روی دوشِ صفری نشسته بود.او شبها بد میخوابید. به همسرش میگفت: «حتماً میخواهند اخراجم کنند. چرا چیزی نمیگوید؟» به همکارانش میگفت: «من دارم دیوانه میشوم. این سکوت یعنی چه؟»روز پانزدهم، صفری طاقت نیاورد. دوباره به اتاقِ احمد رفت و با صدایی لرزان گفت: «آقای مهندس، اگر از من ناراضیاید، لطفاً بگویید. من نمیتوانم این سکوت را تحمل کنم.»احمد با تعجب نگاهش کرد: «من ناراضی نیستم. فقط میخواستم بفهمید که باید جدیتر پیگیرِ قطعه شوید.»صفری با چشمانی برآمده و صدایی که به سختی جلوی گریه را میگرفت، گفت: «یعنی من پانزده روز تمام، شبها را بیخوابی کشیدم، فکر کردم میخواهند اخراجم کنند، رزومهام را فرستادم برای سه شرکت دیگر، فقط به خاطر اینکه شما میخواستید «سکوت» کنید؟!»احمد مات ماند.صفری در آن جلسه استعفا نداد. اما دیگر بهمانندِ گذشته نبود. انگیزهاش را از دست داده بود. از مدیرش میترسید و بهجای بهبودِ عملکرد، به فکر «اشتباه نکردن» بود، نه «بهتر انجام دادن». سه ماه بعد، صفری به شرکتِ رقیب رفت. شرکتِ احمد، ۳۰ درصد تولیدش را از دست داد.پایاننکته: «سکوت، در بستری از اعتماد و ارتباطِ صریح معنا پیدا میکند. اگر این بستر وجود نداشته باشد، سکوت به سم تبدیل میشود.»سوال: آیا کتاب فرگوسن یک کتاب زرد مدیریتی نبود؟#مدیریت_برای_همه#فرگوسن#کتاب_زردhttps://ble.ir/businesstveitaa.com/modirbashihttps://t.me/modirnews
