علّامه محمّد باقر مجلسی رَحِمَهُ الله مینویسد ؛در بعضی از کتب معتبره از مسلم گچ کار روایت کرده اند…
انتشار: 2026/07/07 02:16 UTC
علّامه محمّد باقر مجلسی رَحِمَهُ الله مینویسد ؛در بعضی از کتب معتبره از مسلم گچ کار روایت کرده اند که گفت روزی مرا پسر زیاد برای مرمّت دار الإمارة کوفه طلبید ، و من مشغول گچ کاری شدم ، ناگاه صدای شیون بسیار از اطراف کوفه شنیدم ، از خادمی که نزد من ایستاده بود پرسیدم که این صداها چیست؟ گفت کسی بر یزید خروج کرده بود ، و لشکر إبن زیاد به جنگ او رفته بودند ، امروز سر او را داخل شهر میکنند. پرسیدم که بود آنکه خروج کرده بود؟ گفت حسین بن علیّ ، من از ترس خادم سخن نتوانستم گفت ، چون بیرون رفت ، چنان طپانچه بر روی خود زدم که نزدیک بود کور شوم ، و دست خود را شستم و از راه پشت قصر بیرون رفتم تا به کناسه کوفه رسیدم ، دیدم که مردم ایستاده اند و انتظار میکشند که اسیران و سرها را بیاورند ، ناگاه دیدم که نزدیک به چهل کجاوه و محمل پیدا شد ، گفتند حرم محترم حضرت سیّد شهداء و فرزندان فاطمه زهرا در این محملهایند. ناگاه دیدم حضرت إمام زین العابدین علیه السّلام بر شتر برهنه سوار است ، و علیل و رنجور و مجروح است ، و خون از بدن مبارکش میریزد و میگرید ، و از روی حزن و اندوه شعری چند میخواند به این مضمون ای بدترین امّتها ، خدا خیر ندهد شما را که رعایت جدّ ما در حقّ ما نکردید ، در روز قیامت که ما و شما نزد او حاضر شویم چه جواب خواهید داد ، ما را بر شتران برهنه سوار کرده اید و مانند اسیران میبرید ، گویا که ما هرگز به کار دین شما نیامده ایم ، و ما را ناسزا میگوئید ، و دست بر هم میزنید ، و به کشتن ما شادی میکنید ، وای بر شما مگر نمیدانید که رسول خدا و سیّد انبیاء جدّ من است ، ای واقعه کربلا اندوهی بر دل ما گذاشتی که هرگز تسکین نمی یابد. و أهل کوفه به اطفال و کودکان أهل بیت ترحّم میکردند ، پس امّ کلثوم زجر کرد ایشان را که ای أهل کوفه تصدّق بر ما أهل بیت رسالت حرام است ، و آنها را از دست و دهان کودکان میگرفت و بر زمین میانداخت ، و زنان أهل کوفه از مشاهده أحوال آن مقرّبان حضرت ذو الجلال میگریستند. امّ کلثوم چون صدای گریه ایشان را شنید ، از میان محمل صدا زد که ای اهل کوفه ، مردان شما ما را میکُشند و زنان شما بر ما میگریند ، خدا در روز قیامت میان ما و شما حکم کند ، و در این حال صدای شیون برخاست ناگاه دیدم که سرهای شهیدان را بر سر نیزهها کرده بودند پیدا شد ، و در میان آنها سری دیدم در نهایت حسن و صفا شبیه ترین خلق به رسول خدا و مانند ماه تابان میدرخشید و اثر خضاب از لحیه مبارکش ظاهر بود. چون زینب خاتون را نظر بر سر آن سرور افتاد ، سر خود را بر چوب محمل زد که خون بر زمین ریخت و فریاد بر آورد که ای ماه فلک إمامت که به جور تیره رویان منخسف گردیدی ، ای خورشید سپهر خلافت که به گردش روزگار رخ خود را در افق غروب از ما پوشیدی ، ای برادر مهربان ، فاطمه ، یتیم خود را بطلب و دلداری کن ، ای برادر بزرگوار ، از فرزند ماتم زده رنجور خود علیّ بن الحسین خبری بگیر که بدنش از جور دشمنان مجروح است و دلش از ستم دونان مقروح است. از سخنان جانسوز آن نور دیده زهراء ، آتش حسرت از ثری به ثریّا زبانه کشید ، و از اشک خونین حاضران رخساره زمین گلگون شد ، و از دود آه دل سوختگان هوا تیره گردید.جلاء العیون / باب ۵ ، فصل ۱۵.╭━━⊰•═🏴═•⊱━━╮ @mohagheghyazdy1╰━━⊰•═🏴═•⊱━━╯#إمام_حسین #إسارت#محرم_۱۳