إبن عساکر چنين نقل میکند ؛به ما خبر داد إبن شهاب زهرى که من وقتى عبدالملك دستور داده بود علىّ بن ال…
انتشار: 2026/07/16 09:32 UTC
إبن عساکر چنين نقل میکند ؛به ما خبر داد إبن شهاب زهرى که من وقتى عبدالملك دستور داده بود علىّ بن الحسين را از مدينة به شام بياورند در مدینة بودم كه ايشان را با زنجيرى آهنی بسته ، و گروهى را براى نگهبانى ايشان گماشته بودند ، من از آنها اجازه خواستم كه با إمام ملاقات نموده و وداع نمايم.إجازه دادند ، وقتى خدمتش رسيدم مشاهده كردم ايشان زير خيمه ای بود و پاها و دستهايش را در غل و زنجير بسته بودند ، گريه ام گرفت گفتم كاش من به جاى شما بودم و شما از اين رنج آسوده بودى. فرمود زهرى خيال میكنى اين غل و زنجير آويخته به گردنم مرا میآزارد اگر بخواهم میتوانم اين غل و زنجيرها را از دست و پاى خود بگشايم ، گرچه تو و غير تو از ديدن اين منظره منقلب میشويد ولى اين غل و زنجير مرا بياد عذاب خدا ميندازد ، در اين هنگام دست و پاى خود را از زنجير گشود و فرمود زهرى من بيشتر از دو منزل ديگر تا مدينه با اينها نخواهم بود.زهرى گفت چهار شب بعد نگهبانان به مدينه برگشتند و به جستجوى حضرت زين العابدين عليه السّلام پرداختند از آن حضرت خبرى نبود.من نيز از آنها پرسيدم كه آن آقا چه شد؟ يكى از آنها گفت ما خيال میكنيم جنّ به همراه او بود. هر وقت پياده ميشديم همه ما اطرافش را میگرفتيم و كاملا مراقبش بوديم يك روز صبح از او جز مشتى غل و زنجير نديديم. بعد از اين جريان من پيش عبدالملك رفتم حال علىّ بن الحسين عليه السّلام را از من پرسيد جريان را برايش نقل كردم ، گفت همان روزى كه نگهبانان او را از دست دادند پيش من آمد و گفت مرا با تو چه كار؟ گفتم پيش من بمان. گفت علاقه به اين كار ندارم و از پيش من رفت. به خدا سوگند از ديدن او وجودم را وحشت فرا گرفته بود. زهرى گفت به عبدالملك گفتم علىّ بن الحسين آن طورى كه تو خيال ميكنى نيست و در فكر به دست آوردن خلافت نيست او بكار خويش مشغول است ، عبدالملك گفت چه خوب است كارى كه او بِدان مشغول است.تاريخ مدينة دمشق ۴۱ / ۳۷۲.╭━━⊰•═🏴═•⊱━━╮ @mohagheghyazdy1╰━━⊰•═🏴═•⊱━━╯#زین_العابدین#محرم_۲۵