﷽ *کلاغی که مامور خدا بود*یه روز جمعه با دوستان رفتیم کوهدوستان یه آبگوشت و چای روی هیزم درست کردن…
انتشار: 2026/08/21 09:05 UTCدریافت: 2026/08/22 10:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 10:10 UTC
﷽ *کلاغی که مامور خدا بود*یه روز جمعه با دوستان رفتیم کوهدوستان یه آبگوشت و چای روی هیزم درست کردن سفره ناهار چیده شد ماست، سبزی، نوشابه،نون دوتا از دوستان رفتن دیگ آبگوشتی رو بیارن که...یه کلاغی از راه رسید رو سر این دیگ و یه فضله ای انداخت تو دیگ آبگوشتی..دل همه بهم خورد هیچ کس دیگه نمیخواست اون آبگوشتو بخوره..گفت اون روز اردو برای ما شد زهر مارخیلی بهمون سخت گذشت.توکوه گشنههمه ماست و سبزی خوردیمکسی هم نوشابه نخوردخیلی سخت گذشت و خیلی هم رفقا تف و لعن کلاغ کردن گاهی هم میخندیدن ولی اصلش ناراحت بودنوقت رفتن دوتا از رفقا رفتن دیگ رو خالی کننیه دفعه ای گفتن رفقاااااااااابدویییییین چی شده؟دیدیم دیگ که خالی کردن یه عقرب سیاهی ته دیگه.واگر خدا این کلاغ رو نرسانده بود ما این آبگوشت رو میخوردیم و همه مون میمردیم کسی هم نبود.*اگر اون عقرب را ندیده بودن هنوز هم میگفتن یه روز رفتیم کوه خدا حالمون گرفت**حالت نگرفت، جونت نجات داد*خدا میدونه این بلاهایی که تو زندگی ما هست پشت پرده چیه. 💌امام عسکری فرمودند:هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آن که نعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است.#اسرارالهیآرامش 🦋👇┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•Join🔜 @mohandesi_fekr🌺🌿🌺🌿
