عشقت مرا به نقطهی مرگ و جنون کشیدنقش مرا به رقص قلم سرنگون کشیداز روزگار هرچه کشیدم غمی نبودداغت د…
انتشار: 2026/07/01 14:42 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
عشقت مرا به نقطهی مرگ و جنون کشیدنقش مرا به رقص قلم سرنگون کشیداز روزگار هرچه کشیدم غمی نبودداغت دل شکستهی من را به خون کشیدآشفتگی به چهرهی من رنگ غم زدهباران درد بر تن من دم به دم زدهآشوب کرده در دل من شوق دیدنتبا انتظار ، زندگیام را رقم زدهسرشار بود از عشق شما این سرا عزیزاما نیامدی که ببینم تو را عزیزگفتی که انتظار به آخر رسد ، قسمگفتی ، ولی نیامدی آخر ، چرا عزیز؟شبگریهها هماره امانم بریدهاندبی تو تمام ریشهی جانم بریدهانددور از تو غیر ناله نماندهاست بر لبمبدجور بی تو ، توش و توانم بریدهاندماه شب سیاه منی ، سینه زار توستدل میتپد اگرچه ، ولی بیقرار توستچشمم به خون نشسته پس از ابر گریههایک خانه در هوای تو و انتظار توست#محمدحقیقی#چهارپاره@mohhaghi
