•#آیینهی_شکستهکنار خود مینشینم و خودم را از کودکیام بازخوانی میکنم.خودم را از دهان همهی ترسها…
انتشار: 2026/06/22 20:09 UTC
•#آیینهی_شکستهکنار خود مینشینم و خودم را از کودکیام بازخوانی میکنم.خودم را از دهان همهی ترسهایی که تجربه کردم بیرون میکشم و دستم را محکم میگیرم و به صورتم لبخند میزنم.امشب میخواهم کمی کنار خودم بنشینم و همهی زخمهایی را که از سر بیحوصلگی، خستگی یا فرار از درد، نیمهجان رها کرده بودم، به آرامی و مهر مداوا کنم.خودم را به شفاخانهای میبرم که خودم طبیب آنجایم و میدانم چه بیمار ارزشمندی در بستر به نسخهی من چشم دوخته است.امشب هیچ عجلهای برای خوب شدن ندارم.بعضی زخمها را نمیشود با شتاب درمان کرد.باید کنارش نشست. باید به حرفهای ناگفتهاش گوش داد. باید گذاشت گریه کند. باید گذاشت از سالهایی بگوید که کسی حالش را نپرسید.امشب پروندهی زندگیام را ورق میزنم.از روزهایی که میترسیدم. از روزهایی که کم آوردم. از روزهایی که کسی نفهمید درون سینهام چه طوفانی برپاست.به آن کودک نگاه میکنم که زودتر از سنش بزرگ شد.به آن نوجوان نگاه میکنم که میخواست جهان را تغییر دهد.به آن مرد نگاه میکنم که بارها زمین خورد اما هر بار خاک روی زخمهایش را تکاند و دوباره برخاست.و برای نخستین بار هیچکدام را قضاوت نمیکنم.نه آن کودک را به خاطر ترسهایش. نه آن نوجوان را به خاطر رؤیاهای بزرگش. نه آن مرد را به خاطر شکستهایش.همهی آنها من بودند.همهی آنها تا همین لحظه جنگیدهاند تا مرا به این شب برسانند.امشب بر مزار آرزوهای بربادرفته نیز حاضر میشوم.برای آنچه نشد. برای آنچه میتوانست باشد و نبود. برای آدمهایی که باید میماندند و نماندند. برای دستهایی که رها شدند. برای خانههایی که هرگز ساخته نشدند.اما این بار برای بازگرداندنشان نمیروم.فقط میروم تا با احترام دفنشان کنم.زیرا مردهها را باید به خاک سپرد؛ وگرنه سالها بر دوش زندگان سنگینی میکنند.امشب به خودم اجازه میدهم سوگواری کنم.نه از سر ضعف.از سر احترام به همه چیزهایی که روزی دوستشان داشتم.و بعد آرام از میان خاطرات عبور میکنم.مثل پزشکی که میداند بعضی زخمها بخیه نمیخواهند؛ فقط نیاز دارند کسی با مهربانی روی آنها دست بکشد و بگوید:دیدمت.رنجت را دیدم.تنهاییات را دیدم.شجاعتت را هم دیدم.و حالا که همه رفتهاند، من هنوز اینجا هستم.کنار تختت نشستهام.کنار همان قلبی که سالها برای دیگران تپید و کمتر کسی صدای خستگیاش را شنید.امشب قولی به خودم میدهم.دیگر با خودم مانند یک ابزار رفتار نکنم.دیگر فقط از خودم انتظار نداشته باشم.دیگر فقط برای دویدن و ساختن و جنگیدن صدایم نکنم.گاهی هم صدایم کنم تا بنشینیم، چای بنوشیم، سکوت کنیم، و به آسمان نگاه کنیم.امشب میخواهم دوباره دوست خودم باشم.نه قاضی خودم. نه زندانبان خودم. نه طلبکار خودم.دوست خودم.و پیش از آنکه چراغ این شب خاموش شود، بر پیشانی خستهی خویش بوسهای میزنم و آرام در گوش خود زمزمه میکنم:راه دشواری را آمدهای.بیش از آنچه دیگران میدانند رنج کشیدهای.بیش از آنچه بر زبان آوردهای اشک ریختهای.اما هنوز اینجایی.هنوز در تو چیزی روشن است.هنوز در تو کسی زندگی میکند که با وجود همهی شکستها، به جای نفرت، به دنبال معنا میگردد.پس بخواب.امشب نگهبان رؤیاهایت منم.نگران نباش.این بار کسی تو را رها نخواهد کرد.من تا صبح کنار تو میمانم.#محسن_قریب