•مرابه یک قدم زدن طولانی زیر بارانی با همین زیبایی در یک دشت گندمزار میهمانم کن...!
انتشار: 2026/08/04 08:16 UTCدریافت: 2026/08/06 18:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 18:52 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 16 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — محسن قریب(عقل سرخ)
•تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانشمن و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد...!#صائبتبریزی🎥کرمانجیلِخِن
•این بیدلم یه چیز ديگهاس؛با خود اگر نسازیم، بر الفتِ که نازیم؟پُر بیکسیم، ناچار بر خویش مهربانیم...!#بیدل_دهلوی
•من به عشق معتقدم.و به هنر.من به سرانگشتانی که جهت دارندو به دستانی که وزن، معتقدم.من معتقدم شاعرانبه هر چه نگاه کنندمعنای دیگری بدان میبخشند.و شاعراگر از راهی بگذرداگر از کوچهباغی عبور کنددیگر آن راهآن کوچهباغراه و کوچهباغ پیشین نخواهد بود.اکسیری در نگاه اوستکه مس جهان را طلا میکند.#محسن_قریب
🤞❤️🔥🤞فضای این قطعه را میشود ترکیبی از تنهایی، رهایی، حرکت و آشفتگی دانست. شروع آرامتر، حسِ قبل از طوفان را تداعی میکند؛ بعد هرچه موسیقی گستردهتر و پرتحرکتر میشود، انگار شنونده وارد مرکز این طوفان میشود
•آقای آموزگارکاش آموزگار ادبیات میشدم. یا آموزگار تاریخ. و جامعهشناسی هم بد نبود.کاش آموزگار بودم. و هر روز طول و عرض کلاس را قدم میزدم و گاهی دستی بر سر دانشآموزی میکشیدم و یا گاهی یکباره در دل دانشآموز دیگری، چراغی در آینده روشن میکردم.دوست داشتم که آموزگار باشم. اما دریغ نشدم و ناخواسته به پرتترین نقطهی دور از رویاهایم پرتاب شدم.کاش آموزگار ادبیات میشدم و با دانشآموزانم بزرگ میشدم و استاد دانشگاه میشدم.مدام کتاب میخواندم و فتیلهی رویاهایم را پایین میکشیدم تا بتوانم در پرتترین روستاها آموزگاری کنم و خودم را کمتر درگیر بالا و پایین روزگار میکردم.اگر آموزگار میشدم. دانشآموزان میهنپرستی تربیت میکردم. و به آنان یاد میدادم ایران از خانوادهی آدم مهمتر است.یاد میدادم که عشق بورزند و عاشقانه زندگی کنند و از هزینه دادن برای عاشقانه زیستن نهراسند.من دوست داشتم آموزگار شوم و همیشهی تو کیف چرمی رنگ و رو رفتهام چند کتاب برای خواندن و هدیه دادن باشد.چند ورق برای نوشتن و یک خودکار بر لبهی جیب پیراهن تمییز کهنهام.#محسن_قریب
•من و ادبیات روسیه!میخواهم این بار از روسیه بنویسم. نه از روسیهی دنیای سیاست و نه از کرملین و نه از چپ و راست و جنگها و کشمکشهای سیاسی دو قرن اخیر و نه از آن تصویری که سیاستمداران و رسانهها از روسیه ساختهاند. میخواهم برای لحظاتی از مرز تعصبات سیاسی عبور کنم و به روسیهای برگردم که پیش از سیاست آن را شناختم. روسیهی من از کتاب آغاز شد. از همان لحظهای که "مادر" ماکسیم گورکی را به دست گرفتم و وارد جهانی سرد و سخت و در عین حال انسانی شدم. جهانی که در آن آدمها در میان فقر و رنج و انقلاب هنوز چیزی از امید را با خود حمل میکردند.بعد به تولستوی رسیدم. جنگ و صلح را نصف و نیمه خواندم. آنا کارنینا را با همهی شور و هیجانم به پایان رساندم و بعد "پدر سرگی" را خواندم. مردی که میان ایمان و تن و میان قدیس بودن و انسان بودن و میان گناه و رستگاری گرفتار شده بود. و چه گناه شیرینی بود آن گناه. تولستوی مرا به جایی برد که دیگر نمیشد انسان را با معیارهای سادهی خوب و بد سنجید. انسان در جهان او موجودی پیچیده بود که مدام میان خواستن و پرهیز کردن و ایمان و تردید و میل و اخلاق در رفتوآمد بود.بعد داستایفسکی آمد. "جنایت و مکافات" و "ابله" و "برادران کارامازوف". از اینجا روسیه دیگر برای من فقط یک سرزمین نبود بلکه تبدیل شده بود به جهانی درون انسان. جهانی از گناه و ایمان و عشق و نفرت و تردید و رستگاری و آزادی و مسئولیت. داستایفسکی مرا به آن قسمت تاریک و پیچیدهی وجود انسان برد که شاید بدون ادبیات هرگز نمیتوانستیم آن را اینچنین بیواسطه ببینیم.بعد شولوخوف آمد و روسیه را از اتاقهای تاریک و ذهنهای پریشان بیرون آورد و به دشتهای پهناور برد. به "دن آرام" و "زمین نوآباد" و به دهقان و جنگ و انقلاب و انسانی که تاریخ بر سرنوشتش فرود میآید. در شولوخوف دیگر فقط با روان یک انسان روبهرو نیستیم بلکه با جامعهای روبهرو میشویم که تاریخ در آن زندگی میکند و انسان گاهی سازندهی تاریخ است و گاهی قربانی آن.و چخوف با داستانهایش دوباره مرا به خود انسان برگرداند. به تنهاییهای کوچک و آرزوهای نیمهتمام و زندگیهایی که ظاهراً هیچ اتفاق بزرگی در آنها نمیافتد اما تمام تراژدی انسان میتواند در همان سکوتهای کوچک جریان داشته باشد. چخوف به من نشان داد که برای دیدن عظمت و رنج انسان همیشه به جنگ و انقلاب و حوادث بزرگ تاریخی نیاز نداریم. گاهی یک اتاق کوچک و یک آدم تنها کافی است.این روسیهی من است. روسیهای که پیش از آنکه با سیاست بشناسمش با ادبیات شناختم. روسیهای که برای من نه پرچم بود و نه ایدئولوژی و نه قدرت نظامی. سرزمینی پهناور بود که از میان صفحات کتاب وارد جهان ذهنیام شد و آدمهایش پیش از آنکه نمایندهی یک دولت یا یک ایدئولوژی باشند انسان بودند.شاید ادبیات بزرگ دقیقاً همین کار را با ما میکند. مرزها را برای مدتی از میان برمیدارد و به ما اجازه میدهد پیش از آنکه دربارهی یک ملت داوری کنیم انسانهایش را ببینیم. ادبیات به ما فرصت میدهد در عمر کوتاه خود زندگیهایی را تجربه کنیم که شاید هیچگاه در جهان واقعی فرصت زیستنشان را نداشته باشیم.برای همین میخواهم روسیه را این بار از همینجا ببینم. از جایی پیش از سیاست. از جایی که یک کتاب در دست انسان است و جهانی ناشناخته آرامآرام در ذهن او گشوده میشود. روسیهی من از همینجا آغاز شد و شاید هنوز هم ادامه دارد.#محسن_قریب