💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۶لباسام رو عوض کردم و آماده رفتن به بیر…
انتشار: 2026/07/16 10:29 UTC
💠🌀⭕️ 🔷🔹 🔹🔷 ⭕️🌀💠《 کپی این داستان ممنوع میباشد》سرنوشت 💠🔷قسمت ۴۶لباسام رو عوض کردم و آماده رفتن به بیرون شدم؛ یه مانتوی مشکی رنگ پوشیدم، یه شال کرمی هم سرم کردم، دستبند مرواریدم رو به دستم کردم و یه سویشرت قهوه ای رنگ هم روی مانتوم پوشیدم. تنها کاری که نکردم آرایش بود، در ضمن رژ لبم رو هم پاک کردم و دستمال رو با عصبانیت به سطل زباله انداختم ! پیش از اینکه از اتاق خارج بشم نگاهم به تلفنم که روی میزِ کنار تخت قرار داشت افتاد. از روی میز برش داشتم تا روشنش کنم و به پوریا زنگ بزنم که با شنیدن صدای مادر دوباره روی میز گذاشتمش . مادرم در اتاق رو باز کرد و با دیدن سر و وضعم پرسید: کجا به سلامتی؟ -می رم بیرون یه چرخی بزنم ! از اتاق خارج شدم، مادر که پشت سرِ من راهرو رو طی می کرد گفت: خورشید ! -بله؟ -صبر کن ببینم . با کلافگی ایستادم و گفتم: بله؟ بفرمایید ! -تو چت شده؟ این چند روزه تو خودتی . -چیزی نشده مامان. اگه کاری داری بگو .. -تلفنت همراهته؟ -نه. مگه ندیدی؟ روی میز داخل اتاق بود. روشنشم نکردم از رفتاری که با مادرم کردم پشیمان شدم؛ برای همین پس از مکث کوتاهی گفتم: ببخشید مامان. شما رست گفتی، حالم چندان خوب نیست !وقتی که از مادرم دور می شدم متوجه شدم سیروان به همراه صبا به سمت ما میاد. با رسیدن به من صبا پرسید: اِ! داری می ری بیرون؟ -آره می خوام یکم هوا بخورم . -پس سیروانم باهات بیاد؟ نگاه تضرع آمیزی به مادرم انداختم، اون هم با رضایت کامل پاسخ داد: خوبه. هر دوتون یه هوایی می خورید ! سعی کردم عصبانیتم رو فروکش کنم، لبخندی تصنعی زدم و گفتم: باشه ! سیروان خودش رو زده بود به اون راه و سرش تو گوشیش بود، صبا زد به سیروان و گفت: سیروان. آقا سیروان ! سرش رو از داخل گوشیش بیرون آورد و پرسید: بله؟ ! -با خورشید برو بیرون ! وقتی که اعلام رضایت سیروان رو شنیدم قلبم به شدت شروع کرد به تپیدن. با لبخند شیطنت آمیزی نگاهم می کرد . با لباس سفید جذاب تر می شد، به خصوص با کُت زمستانی مشکی رنگی که روی پیراهنش پوشیده بود. دکمه های کتش باز بود و یقه هاش به طرف بالا.. موبایلش رو داخل جیبش گذاشت و یقه های کتش رو خوابوند . در حالی که قلبم با همون حالت می تپید نگاهم رو ازش منحرف کردم. از صبا و مادرم خداحافظی کردم و رفتم. سیروان هم از اون ها خداحافظی کرد و دنبال من راه افتاد . تصمیم گرفته بودم ساعاتی رو پیاده روی کنم. دستام رو داخل جیب سویشرتم کرده بودم و آروم آروم قدم بر می داشتم؛ سیروان هم پا به پا ی من قدم بر می داشت ،متوجه قدم های خودم که هماهنگ با قدم های سیروان بود شدم! اما یه چیز دیگه ای هم احساس می کردم، و اون سنگینی نگاه سیروان بود. سرم رو بالا آوردم، دیدم با لبخند به من نگاه میکنه ! هیچوقت چنین نگاهی رو ازش ندیده بودم. همیشه احساس می کردم یه پسر قُد یه دنده ی مغروره، اما وقتی اون حالت رو ازش دیدم نگرشم نسبت بهش کمی تغییر کرد. نگاهش مثل پسر بچه ی مظلومی بود که با افکار نه چندان شیطنت آمیزانه به چیزی یا به کسی نگاه می کنه، طوری که در چهره ش اصلا غرور دیده نمی شد ! چند ثانیه ای بهم خیره شدیم. گلویی صاف کرد و نگاهش رو از من برداشت. در حالی که با ذوق به طبیعت اطرافش نگاه می کرد گفت: عجب جای قشنگیه، خیلی دوست داشتم که به همچین جایی بیام ! -آره. جای خوبیه ! من هم مثل سیروان به اطرافم نگاه میکردم تا از طبیعت زیبای اونجا لذت ببرم . بوی نم فضا رو پر کرده بود. با اینکه اواخر پاییز بود، تا چشم کار می کرد فقط سر سبزی و دار و درخت بود. گلهای عشقه ی در هم تنیده نمای ساختمان ها رو زیباتر کرده بود. صدای پرنده ها که با بند اومدن باران دوباره فرصت پرواز داشتن گوش رو نوازش می داد. همه ی این ها یک طرف ، فکر پوریا که مثل خوره به جونم افتاده بود و یک لحظه آرامش رو ازم گرفته بود هم در طرف دیگه ! سیروان که به رو به رو نگاه می کرد، پرسید: تو چرا مثل بقیه ی دخترا نیستی؟ با تعجب نگاهش کردم، ادامه داد: آرایش نمی کنی، اگرم بکنی خیلی مالیم، طوری که اصلًا به چشم نمیاد. مثل بقیه شیطنت نمی کنی، زیاد حرف نمی زنی، زیاد نمی خندی، در کُل خیلی آرومی 💠⭕️🔷قسمت قبلی ➡️ 📖🔙💠⭕️🔷 @Moshavere_Channel🔷⭕️💠


