اینجا پشت خونه قدیمیمونه که روی بلندیه؛ خونهای که پر از خاطرات ریز و درشت کودکیم بود. هرچندوقت یه…
انتشار: 2026/07/08 15:56 UTC
اینجا پشت خونه قدیمیمونه که روی بلندیه؛ خونهای که پر از خاطرات ریز و درشت کودکیم بود. هرچندوقت یهبار میام اینجا و به این چشمانداز نگاه میکنم و تکتک خاطرات بچگیم توی ذهنم ورق میخورن و روحم تازه میشه. زمانی که از شیب همین جاده میدویدیم و همزمان با یه دستمون لاستیک غلت میدادیم و میخندیدیم. لب رودخونه میرفتیم، ماهی میگرفتیم و با تکاپوی ماهیها میرقصیدیم. توی شالیزارهای لب رودخونه برای صاحبان کشتزارها، نشاکاری میکردیم. هنگام برداشت برنج، گِل سمت هم پرتاب میکردیم و میخندیدیم. با ساقهی شلتوکها ساز یکبار مصرف درست میکردیم و مینواختیم. تابستان برای ما با وجود گرمای سوزانش فصل کار و سخاوتمندی طبیعت بود و زمستان و پاییز برامون زمان استرس درس و بیپولی.#مصطفی_باقرزاده ( #یزداد_آوندگار)@mostafabagherzadeh74اینجا پشت خونه قدیمیمونه که روی بلندیه؛ خونهای که پر از خاطرات ریز و درشت کودکیم بود. هرچندوقت یهبار میام اینجا و به این چشمانداز نگاه میکنم و تکتک خاطرات بچگیم توی ذهنم ورق میخورن و روحم تازه میشه. زمانی که از شیب همین جاده میدویدیم و همزمان با یه دستمون لاستیک غلت میدادیم و میخندیدیم. لب رودخونه میرفتیم، ماهی میگرفتیم و با تکاپوی ماهیها میرقصیدیم. توی شالیزارهای لب رودخونه برای صاحبان کشتزارها، نشاکاری میکردیم. هنگام برداشت برنج، گِل سمت هم پرتاب میکردیم و میخندیدیم. با ساقهی شلتوکها ساز یکبار مصرف درست میکردیم و مینواختیم. تابستان برای ما با وجود گرمای سوزانش فصل کار و سخاوتمندی طبیعت بود و زمستان و پاییز برامون زمان استرس درس و بیپولی.#مصطفی_باقرزاده ( #یزداد_آوندگار)@mostafabagherzadeh74
