روز روستا و عشایر قصه ی ایل و عشایر یار منمثنوی باشد به معنا این سخناز کجا گویم چه گویم خوشتر استقط…
انتشار: 2025/10/07 06:27 UTCدریافت: 2026/08/20 08:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 08:15 UTC
روز روستا و عشایر قصه ی ایل و عشایر یار منمثنوی باشد به معنا این سخناز کجا گویم چه گویم خوشتر استقطره از دریا چشیدن بهتر استاولین سنگ بنای زندگییوردِ ایل منزلگه سازندگیروستا را همدلی ، پاکی صفامبدأ آبادی و ســــــــــرزندگیایل و روستا جای جای میهنمبا عشایر کوه ودشتم مسکنم از دیار طارمم سفلی بنامآن سمیران قلعه اش بوده کنام پایتختی بوده در عصر قدیمناصرِ خسرو شده آنجا ندیمطارمم آن پهنه ی روستا و ایلچون بهشتش گفته اند و بی بدیلهندِ ایران خوانده اند در شعر و نثرچارفصلش بوده زیبا صبح و عصرچند بیت از طارم و ایلات اوکز زبان شعرِ دل چون گفتگوایل کلهر ، کرد وترک و ایل لربا چَمِشگزک همی خوردند بُرکوچ ما را بوده لذت چون سفریوردها ، اتـراق تکرار سر به سر فصل سرما یوردِ قشلاق مسکنمگوشه ای از خاکِ امنِ میهنمپُـر امیدم تا بهار از نـو رسدکوه و دشتم رو به آبادی رودبر کَنَم از جا ز نو سازم مکاناز برای شغل خود در این جهانکوچ را گویم طبیعت محورمتابع روزی ده آن داورمدشت ییلاق یوردِ اجدادی کهنبوده باشد ایل را یورد و وطن چون بپا گردد سیه چادر مرازندگی از نو شود در این سرامتکی بر کارو بار و شغل و خویشمستقل اما هم آهنگ و به پیشحال گویم ای عزیزان قصه رااز زبان الکنم ، در این ســـــراکودکی بودم ز ایل و اوبه امکسب دانش را رسیده نوبه اماوبه را هرگز نبود درس و کتابلاجرم من طی نمودم ره شتابنامِ سیردان مرکزِ آن بخش بودمرکز درس و کلاس و فرش بود روزِ برفی خاطرم هست سرد بودراه رفتن کارِ سخت مرد بود لاجرم من ره گرفتم سوی درسطی نمودم راه رفتم سوی درسکفش و جورابام ز یخ قندیل زدنددستکشهایم مثل چوب خشک بدندصورتم سرخگون ز سرمای نهاندست وپایم چوب، هم لرزان زبان راه طی شد بر دبستان آمدماز حیاط بگذشته و هم در زدمبا اجازه گفتم و کردم سلامروی نیمکت چون نشستم بی کلامچون معلم دید آن احوال مننزد گرما چون فرا خواند بی سخنگفت معلم مهربانم اینچنینتا لباست گرم شد آنجا بشینمن نشستم اندکی شد گرم جاندرس میداد آن معلم مهربانوان بخاری گرم بود و دلنشینشد بخار آن برف و یخ از آتشینقندیلِ جوراب و دستکش شد بخارآفتاب آمد فضایم شد بهار گفت معلم این چه رود و وزکجاستمن نگفتم آنچه بود و برملاستبچه ها گفتند "موحد " آب شدخنده شد من خاطرم بیتاب شد"شعرِ دل " گویم موحد نامِ مناهل ایلم این مشعشع جامِ منآنچه گفتم قصه ای از راست بودشرحِ حالم بی کمیّ و کاست بود #موحد @Movahhedpoem ( ۱۵ مهر روز روستا و عشایر، بر هم میهنان روستایی ، ایلات و عشایر مبارک باد )حبیب اله کریمی موحد



