🌌داستان کوتاه شب عصا و قسم راستدو پيرمرد که يکي از آنها قدبلند و قويهيکل و ديگري قد خميده و ناتوا…
انتشار: 2026/08/22 16:40 UTCدریافت: 2026/08/23 06:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 06:05 UTC
🌌داستان کوتاه شب عصا و قسم راستدو پيرمرد که يکي از آنها قدبلند و قويهيکل و ديگري قد خميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تکيه داده بود، نزد قاضي به شکايت از يکديگر آمدند.اولي گفت: به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانايي ادا کردن بدهکارياش را دارد ولي تأخير مياندازد و اينک ميگويد: گمان ميکنم طلب تو را دادهام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده که آيا بدهکاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم يادکرد، من ديگر حرفي ندارم.دومي گفت: من اقرار ميکنم که ده قطعه طلا از وي قرض نمودهام، ولي بدهکاري را ادا کردم و براي قسم ياد کردن، آماده هستم.قاضي گفت: دست راست خود را بلند کن و قسم ياد کن.پيرمرد گفت: يکدست که سهل است، هر دو دست را بلند ميکنم.سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه کند، از روي فراموشکاري و ناآگاهي است.قاضي به طلبکار گفت: اکنون چه ميگويي؟او در جواب گفت: من ميدانم که اين شخص قسم دروغ ياد نميکند، شايد من فراموش کرده باشم، اميدوارم حقيقت آشکار شود.قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت.در اين موقع قاضي به فکر فرورفت و بيدرنگ هردوي آنها را صدا زد.قاضي عصا را گرفت و با کنجکاوي ديواره آن را نگاه کرد و ديوارهاش را تراشيد، ناگاه ديد که ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازيشده است.به طلبکار گفت: بدهکار وقتيکه عصا را به دستتو داد، حيله کرد که قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرکتر بودم.شماره کارت بانک تجارت👇5859 8370 0754 7520🧡انجمن حمایت از بیماران ام اس ساوه🎗 @MS_Saveh 🎗



