🐞 كفشدوزك✅ فرازیديگرازموضوعباشگاهرفتن✍ #سحر_صفری در شماره ۲۱۹۱ روزنامه #نقدحال در مطالب قبلي…
انتشار: 2026/08/12 13:02 UTCدریافت: 2026/08/13 01:08 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 01:08 UTC
🐞 كفشدوزك✅ فرازیديگرازموضوعباشگاهرفتن✍ #سحر_صفری در شماره ۲۱۹۱ روزنامه #نقدحال در مطالب قبلي اندر احوالات باشگاه رفتن اين حقير و مصائب و مشکلاتي که مانع از حضور بنده در باشگاه ميشود چند خط سياهي تقديم نگاهتان کردم و گفتم موجودي حساب به تنهايي مانع از رفتن بنده ميشود وگرنه راه انداختن اين تن که کاري ندارد نيايد چنان سيلي نثارش ميکنم تا جرات نکند براي سلامتي خودش به بنده نه بگويد. البته کاش جراتش را داشتم آن سيلي را به جاي خودم به کارت بانکيام ميزدم که هر بار به او گفتم فلان برنامه را دارم رخ نمايان کرد و گفت موجودي حساب شما کافي نميباشد.خلاصه در باشگاه کوچک خانه خودم با دوتا آهنگ مجاز چهارتا حرکت ميروم تا مغزم در پستوي اين همه فکر و خيال چمباتمه نزند و فردا از بس اکسيژن به او نرسد فراموشي هم بگيرد که البته فراموشي هم موهبت بزرگي است براي همه ما که در سالهاي آينده به لطف آلزايمر اين سالها سختي و تورم را به ياد نياوريم. از قضا همين دو روز پيش براي مراجعه به کلينيکي به يکي از محلات بالا شهر رفتم و کلينيک هنوز باز نبود و منتظر ماندم. روبروي کلينيک باشگاهي بود که در آن خلوتي ظهر با صداي موسيقي که هر بشر دو پا و هر موجود جانداري را به حرکت وا ميداشت و شوري در دل آدمي به پا ميکرد سکوت آنجا را به هم زده بود خانمي در باشگاه متوجه حضور بنده در اين سمت خيابان شد و از بنده خواست تا بازشدن کلينيک به باشگاه رفته و از خنکاي کولر گازي، عرق نشسته بر جبين را پاک کنم. بنده نيز پذيرفتم و رفتم اصلا وارد که شدم انگار بهشتي بود که به دليل اين همه صبوري در اين شرايط بد اقتصادي خدا به اين حقير هديه داده بود و باشگاه پر بود از خانمهاي پير و جواني که انگار فارغ از تمام دنيا اين گوشه دنج از آن لحظه لذت ميبردند و راستش را بخواهيد از لباس تن و خون دويده زير پوست آن ورزشکاران ميشد فهميد که همه چيز در توازن کامل است و ثروت و حال خوب، جسمشان را به اينجا کشانده بود تا براي اوقات فراغت انواع حرکات موزون هر قومي را در جايجاي جهان ياد بگيرند. بخشي هم مربوط به دخترخانمهايي بود که چيزي به عروسيشان نمانده بود و آمده بودند تا از نوع باباکرمي و اين حرکات موزون دو نفره در عروسي چيزي ياد بگيرند. براي اداي دين مسوول باشگاه در تعارفشان براي حضور در باشگاه هزينه کلاسها را پرسيدم تا به سياست بازاريابيشان پاسخ مثبتي داده باشم و لبخندي تقديم صورتشان کنم. پيش خودش گمان كرد توانسته يک نفر را جذب کند. غافل از اينکه قبلا و به دفعات، موجودي کارتم تمام نقشهها را نقش برآب کرده با شنيدن هزينه کلاسها مغزم از جمجمهام خواست بپرد که اگر بافت استخوانياش نبود مغزم را بايد از کف باشگاه جمع ميکردم آرام دست خودم را گرفتم و مغزم را هم توجيه کردم که هروقت پول مازادي در کارتم بود به باشگاه ميبرمش. پلهها را با طمانينه بالا رفتم و به خودم گفتم فراموش کن آنچه را که ديدهاي باشگاه خودمان در خانه همهچيز تمام است.@naghdehall
