داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-150هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبی…
انتشار: 2026/06/25 20:03 UTC
داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-150هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبیرون ازوطن شمشیرنادردشمنانپس از رسیدن به قفقاز، نادر نیروهای خود را به چهار بخش تقسیم کرد و آنها را بەسوی پناهگاههای لزگیان و داغستانیها روانه کرد. قصد نادر آن بود پیش از آنکه بهار فرا برسد و رهبران شورشی و مزدور عثمانی ها و روس ها دوباره سرکشی و شورش نمایند و بلوا و جنجال بپا کنند برای همیشه هرگونه تحرکی را در نطفه خفه کند و سرِ مار را با سنگ بکوبد.هنگامی که در رفتار و زندگی نادر غور می کنیم. نمی توان از شگفتی خودداری کرد. مردی با پنجاه و هشت سال سن، بیمار و خسته در سرمای جانگداز زمستان قفقاز، راهی طولانی به درازای صدها کیلومتر را با شتاب می پیماید و از قارص خود را به دربند (مرکز داغستان) برساند. به این می ماند که گوئی آسودگی و استراحت باعث رنج نادر می شد.باری ورود ناگهانی نادر به دربند همه را شگفت زده کرد و برای لزگیان و داغستانی ها غیر قابل باور بود که نادر به یک باره و با این سرعت باور نکردنی به دربند رسیده باشد.سپاهیان چهارگانه نادری، مانند غلتک بەسوی پناهگاههای زمستانی لزگیان و داغستانی ها بەحرکت درآمدند.دستور نادر به نیروهای چهارگانه بسیار سخت و خشن بود. به فرمان نادر، فرماندهان دستور داشتند این دو تیره مرزنشین را که پیوسته با بیگانگان در ارتباط بودند پس از درهم کوبیدن مدافعان روستاهایشان، آن را با خاک یکسان کنند و هرگونه مقاومتی را بدون هیچ ترحمی، سرکوب نمایند.داغستانی ها و لزگیان که می پنداشتند در زمستان از حمله و تاخت و تاز نادر در امان هستند. بەقدری تحت فشار قرار گرفتند که بەناچار، پس از دادن تلفات زیاد به چارەجوئی پرداختند.بەدستور نادر آبادی های مدافعین یکی پس از دیگری درهم کوبیده می شد. سپاهیان نادر، جوانان را می کشتند و زنان و کودکان و پیرمردان لزگی در سرمای سخت قفقاز آواره و سرگردان ویرانه ها می شدند و عفریت سرما، جانشان را می گرفت.در این تاخت و تازها، شمار فراوانی تفنگ و شمشیر و تجهیزات جنگی و سکەهای طلا که اهدائی روس ها و عثمانیان بود بەدست سپاهیان نادر افتاد.نادر که با همان حال بیماری، خود فرماندهی یکی از بخش های چهارگانه را برعهده گرفته بود و بەسوی پر جمعیت ترین پناهگاه لزگیان حرکت می کرد و با خشونت و بی رحمی تمام به مدافعین داغستانی و لزگی که کینه شدیدی از آنان داشت حمله ور و آنان را تار و مار می کرد.کار بر سران شورشیان لحظه به لحظه، سخت و سخت تر می شد تا اینکه از سوی بزرگان و ریش سفیدان منطقه تحت فشار قرار گرفتند.شش نفر از بزرگان لزگی و داغستانی با پرچم سفید خود را به اردوی نادر رساندند و به پای او افتادند و درخواست عفو و بخشش نمودند.نادر که بەعلت ضعف حاصل از بیماری، روی صندلی نشسته بود و بالاپوشی پشمی بر روی دوش خود انداخته بود آنان را به حضور پذیرفت و رو به آنان گفت:"شما خود بهتر می دانید. دشمنان ایران شما را به بهائی اندک خریدەاند و سزای شما که برای خشنودی بیگانگان، به برادران ایرانی و مرزنشین خود حمله می کنید. چیزی جز مرگ نخواهد بود. سران داغستانی و لزگیان با فروتنی درخواست کردند که بەخاطر عدەای مزدور بیگانه، به مردم بی گناه رحم کند و سوگند خوردند و متعهد شدند گذشته ها را تکرار نکنند و پیمان بستند که با پرداخت خراج به دولت ایران، در آینده نیز پیشاهنگ نگهداری و نگهبان مرزهای ایران باشند و به دولت ایران وفادار بمانند.نادر که در اندیشه محاصره شهر قارص در عثمانی بود با سامان یافتن اوضاع داغستان، بی درنگ دستور بازگشت نیروها را صادر و با همان حال بیماری با راهپیمائی سریع بسوی شهر یاد شده حرکت کرد.سلطان محمودعثمانی که پس از رسیدن پیک احمدپاشا از محاصره شهر بزرگ قارص آگاهی یافته بود با اتلاف وقت و معطل کردن پیک احمدپاشا دستور داد نیروهای کمکی بزرگی با همه گونه ساز و برگ و جنگ افزارهای مجهز به کمک احمدپاشا بشتابند.این سپاه بسیار بزرگ در دو ستون حرکت کردند. ستون نخست به فرماندهی سپهبد محمدپاشا که از دلاورترین و هوشمندترین سرداران عثمانی بود و ستون دوم نیز به فرماندهی عبداله پاشا که او نیز از نام آوران ارتش عثمانی بود به سوی سپاه نادر حرکت کردند. این سپاه عظیم و مجهز با سرداران برجسته و نامدار دیگری مانند علی پاشا و عثمان پاشا همراهی می شدند. شایان ذکر است این سپاه گران را، بهترین شمشیر زنان و نامدارترین دلاوران همراهی می کردند که در حقیقت امپراتوری عثمانی، بهترین نیروهایش را برای تسویه حساب نهائی بەسوی نادر گسیل می داشت.تارهیدمام وطن ازپیش دست اهرمنآفرین گفت ناجی خودنادرشمشیرزن@naghmehayefaribaei

