*نامه عاشقانه از خانمی با تحصیلات ششم ابتدایی که ۱۱۵ سال پیش( ۱۲۸۹) به شوهر پزشکش نوشته**نامه خواند…
انتشار: 2026/07/06 16:32 UTC
*نامه عاشقانه از خانمی با تحصیلات ششم ابتدایی که ۱۱۵ سال پیش( ۱۲۸۹) به شوهر پزشکش نوشته**نامه خواندنی و عاشقانه از یک زن خانهدار یزدی است.**وی برای همسرش که در خارج از کشور، درس پزشکی می خوانده نوشته شده است.**این نامه،هم اکنون در کتابخانه وزیری یزد، نگهداری می شود.*با خواندن این نامه، هر کس میاندیشد نویسنده، دکترای ادبیات فارسی داشته، اما اسناد و مدارک، نشان میدهد این خانم تنها ششم ابتدایی آن زمان (مشروطه) را دارا بوده**مقصود از ارسال این نامه برای سروران ، دو چیز است:**اول: یادآوری سطح سواد و قدرت نگارش و انشای آن زمانها و دوران قدیم و مقایسه آن با زمان خودمان.**و دوم، مقدار استحکام خانواده و میزان وفاداری، ایستادگی، عشق فطری خدادادی و صمیمیت بین زوجین و مقایسه اش با زمانهای متأخر است. *بسم المعطّرٌ الحبیب**تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد.**این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را، کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد.**مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد.**پریدُخت تو بمیرد که مَردش اسیر امنیه چیها بوده و او بیخبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده..!!!**حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.**اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه چی چنان نارنج هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!!**دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید.**شب به شب بر گیس میمالیم...!!!**سَیّد محمود جان،**مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی.**عرق همه را در آوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.**میدانید سَیّدجان،**زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند، دل ابریشم است.**نه دست و دلم به دارچین نویسی روی حلوا و شُله زرد میرود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.**دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز، حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر. به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.**شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.**چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد.**به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.**به گمانم آن قدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.**دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.**زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست.**عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.**شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید چه کنم...؟؟؟**تصدّقت پریدُخت**بوسه به پیوست است.* @naghmehayefaribaei

