داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-153هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبی…
انتشار: 2026/07/06 16:34 UTC
داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-153هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبیرون ازوطن شمشیرنادردشمنانگارد ویژه نادر مانند گرگ هائی که به گله گوسفندان حمله می بَرَد، به نیروهای عثمانی تاختند و چنان ضرب شستی به آنان نشان دادند که ظرف نیم ساعت نظم و ترتیب آنان را به هم ریخته و گروه گروه به محاصرەای کُشنده، در آمدند و یک به یک طعمه ضربات مرگبار سربازان ایرانی می شدند.محمدپاشا که متوجه شده بود. اگر جنگ به همین منوال ادامه یابد، جز شکست چیزی بەدست نخواهد آورد. دستور عقب نشینی به سنگرهای از پیش ساخته شده، در چند کیلومتری میدان جنگ و در بیرون شهر قارص را داد.با فرا رسیدن شب، نادر دستور داد بەصورت نیم دایره، سنگرهای نیروهای عثمانی را محاصره کنند و آنان را بەدقت زیر نظر داشته باشند.با فرا رسیدن نیمه شب، سپهبد محمد پاشا چند ستون هزار نفره از بهترین سربازان پیاده خود را بەسوی اردوگاه اصلی نادر فرستاد و به فرماندهان خود دستور داد. این ستون های پیاده را از دو سو پشتیبانی کنند و پا به پای آنان پیش بروند و پس از رسیدن به نزدیکی چادر فرماندهی ارتش، با یک شبیخون همه جانبه به سراپرده نادر او را از پای در آورند.ستون های سپاه ترک، بی آنکه به مانعی برخورد کنند. نزدیک به یک فرسنگ در دل سیاهی شب راه پیمودند و به نزدیک ترین نقطه اردوی اصلی ارتش ایران رسیدند. شادمانی این ستون ها بیش از اندازه بود. زیرا می دیدند با یک فرمان تاخت و تاز در کمتر از چند دقیقه به سراپرده نادر خواهند رسید و کار را تمام خواهند کرد.ولی این شادمانی بی پایه بود. زیرا آنها نمی دانستند که نادر از نخستین گامی که آنان برداشتەاند، آنها را زیر نظر داشته و به نگهبانان دستور داده خود را کنار بکشند و اجازه دهند راه برای آنان باز باشد، تا پیشروی کنند.در حقیقت ستونهای اعزامی دشمن و پشتیبانان آنان نمی دانستند، با پای خود بەسوی کشتارگاه می روند.هنگامی که سربازان به 300متری چادر نادر رسیدند. پیکی به نزد محمدپاشا فرستادند. او که از این پیشروی شگفت انگیز آگاه شد. به اندیشه فرو رفت و با خود گفت: که محال است. نادر تا این اندازه بی احتیاط باشد که نیروهای دشمن تا 300متری چادرش رفته باشند و او غافل بماند. این بود که به پیک دستور داد به فرمانده نیروهای یاد شده بگوید، اندکی عقب نشینی کنند تا با اعزام سربازان پشتیبان و بررسی بیشتر، منتظر فرمان بعدی بمانند تا اگر دام باشد. بتوان از آن بیرون بیایند.ولی دیگر دیر شده بود و پیش از آنکه پیک برسد. پلنگ تیز چنگ ایران به سواران خود فرمان داد که مانند تندآبی خروشان و بنیان کن، به تک و تاخت بپردازند.جنگی کور و هراس آور در دل سیاهی شب درگرفت. بەدستور نادر برای اینکه سربازان ایرانی آسیب نبینند و خودی ها یکدیگر را نکشند یا بەدست دوستان خود زخم بر ندارند. پیوسته باید نعره بزنند و با فریاد یا علی و یا محمد بگویند.این کار دو سود داشت. یکی اینکه سربازان ایرانی یکدیگر را می شناختند و دوم آنکه فریاد همزمان هزاران سرباز ایرانی، وحشتی عظیم در دل دشمن می انداخت. جنگ به سختی مغلوبه شد و عده زیادی از سربازان دشمن که در دام افتاده بودند زهر تلخ مرگ را نوشیدند و عده ای دیگر به سختی عقب نشستند.نادر دستور داد فراریان را تعقیب کرده و امان ندهند تا خود را به سنگرهایشان برسانند. سواران ایرانی در تاریکی شب بەدنبال سپاهیان دشمن تاختند و در پی آن بسیاری از آنان حتی از سنگرهای عثمانیان گذشتند و آنجا را به تصرف خود در آوردند. سربازان جان به در برده عثمانی به شهر قارص رفته و در دژ پناه گرفتند.سپیدەدم روز دوم نبرد، سپهسالار ترک که نامش در اروپا، لرزه بر اندام جنگاوران آن سامان می انداخت، پی برد که نه در روز و نه در شب نمی تواند بر این اعجوبه نظامی پیروز شود و لکه ننگی در تاریخ افتخارات گذشته اش توسط نادر بر پیشانی پر چین و چروکش، نقش بسته است.محمد پاشا که در دلاوری و بی باکی یکی از آزمودەترین سرداران عثمانی بود. اکنون که مزه و طعم تلخ حقارت آمیزترین شکست ها را بەدست این نابغه دوران چشیده بود. اکنون که کاخ آرزوهایش را ویران می دید و در حلقه محاصره نادر افتاده بود. نمی دانست چگونه خود را رها کند؟ و پاسخ سلطان عثمانی را چه بدهد. او که عمری را با سرافرازی در میادین مختلف جنگیده بود و اینک غرورش پایمال گردیده بود تاب نیاورد و از غصه و اندوه زیاد دِق کرد و مُرد!شایان ذکر است که سرعت عمل نادر در پیش دستی کردن در شروع جنگ، باعث شد که توپخانه عثمانیان حتی فرصت شلیک یک گلوله نیز پیدا نکند و ارزش جنگی آن از دست رفت.تارهیدمام وطن ازپیش دست اهرمنآفرین گفت ناجی خودنادرشمشیرزن@naghmehayefaribaei

