داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-157هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبی…
انتشار: 2026/07/11 05:43 UTC
داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-157هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیانکردبیرون ازوطن شمشیرنادردشمنانتمامی این عوامل دست به دست هم داد تا در جای جای کشور پهناور ایران، آتشی داغ و سوزان در زیر خاکستری ساکن و سرد تشکیل شود. از آن طرف در دربار نادر نیز که هیچ کس، از جان خویش در امان نبود، به فکر چاره افتادند و در این زمینه چند نفر از افراد با نفوذ دربار بنام های (موسی بیگ، صالح بیگ و محمدقلی خان) بەطور پنهانی با یکدیگر هم قسم شدند تا به هر نحو ممکن و برای همیشه از وجود خطر آفرین نادر خلاصی یابند و در این رابطه منتظر فرصتی مناسب بودند.در این زمان در سیستان و هرات و قوچان و استر آباد (گرگان) و ترکمانان و چند شهر دیگر، شورش های گسترده ای به وقوع پیوست و مردم ماموران وصول مالیات را کشتند و سر آنها را به مشهد نزد نادر فرستادند.پیکی که از قوچان خبر شورش مردم و قتل ماموران وصول مالیات را به نادر رسانیده بود. بنام حسینقلی خان، هنگامی که به حضور نادر رسید و خبر را اعلام کرد. ناگهان بی دلیل دچار خشم نادر شد و نادر که علاوه بر تبرزین و شمشیر زنی، دشنه انداز ماهری هم بود در هوا چرخی زد و دشنه خود را از کمر بیرون آورد و آنرا بەسوی سینه حسینقلی خان بینوا پرتاب کرد، که دقیقاً در سینه آن مرد بینوا جای گرفت. حاضران که از ترس زبانشان بند آمده بود. بەدستور نادر جنازه پیک مقتول و بی گناه را از نزد نادر بیرون برده و هر کدام بەسوئی رفتند. نادر دستور آماده باش جنگی صادر و آماده حرکت بەسوی قوچان شد تا شورشیان را سرکوب نماید.نادر قبل از اینکه بەسوی قوچان حرکت کند. تمامی همسران و فرزندان خود را به دژ مستحکم و غیر قابل نفوذ کلات فرستاد و فقط ستاره و یکی دیگر از همسران خود را بنام شوقی که دختر محمدخان قاجار بود را نزد خود در اردو نگه داشت.🔸روایت شوقی از خواب هراسناک نادرشبِ پیش از حرکت بەسوی قوچان بەدستور نادر، خواجه باشی دربار، شوقی را به خوابگاه نادر آورد.شوقی می گوید:آن شب نادر خواب وحشتناکی دید که بەدنبال آن سراسیمه از خواب پرید در حالی که پیشانی اش از فرط عرق نمناک بود، من او را آرام کردم و خواب پریشان او را ناشی از خستگی و هیجانات روزمره و اخبار ناخوشایند عنوان کردم و وقتی برایش ظرفی آبی آوردم به ایشان گفتم ممکن است استدعا کنم، قبله عالَم چه خوابی دیده اند که باعث پریشانی شان گردیده؟ نادر با اندکی مکث گفت:در ابتدای جوانی، هنگامی که حاکم ابیورد بودم. شبی در خواب دیدم مرد بزرگواری که گویا حضرت علی(ع) بود. شمشیری را به کمر من بست و گفت: برو که کار ایران را به تو سپردم. از فردای آن روز پیوسته بالا و بالاتر آمدم تا به شاهی رسیدم و در همه جنگ ها در صف اول نبرد بودم و از میان صدها تیر و نیزه و تفنگ پیش می رفتم و هیج آسیبی به من نمی رسید. ولی امشب همان بزرگوار به خوابم آمد و شمشیر را با خواری از کمرم گشود و با تندی رو به من کرد و گفت:" تو لایق این شمشیر نیستی! "برخی تاریخ نگاران بازگوئی این خواب تاریخی را به معیر الممالک (صدر اعظم وقت) نسبت داده اند ولی روایت شوقی از نادر معتبرتر است. "الله اعلم بما فی الصدور"🔸هرج و مرج در کشورکشمکش شاهزادگان افشار پایان کار آنان.تغییر اخلاق نادرشاه و بیدادگری های اوسالهای (۱۱۵۹ و ۱۱۶۰ ه ق) را در تاریخ قرون اخیر ایران، باید از سال های بدشگون دانست در این سال های نامیمون نادرشاه از کثرت فشار روحی که بزرگترین علت آن نابینایی فرزند دلبندش شاهزاده رضاقلی میرزا ولیعهد بود. حالت طبیعی خود را از دست داده با یک سنگدلی و خشونت ناگهانی دست به آزار مردم و کشتار رعایا می زد.نخست ۵۰ تن از سران کشوری و بزرگان دربار را از خشم اینکه هنگام نابینا نمودن فرزندش حضور داشته و به میانجی گری بر نخواسته بودند. شربت مرگ چشانید. سپس به دستور او زمامداران و توانگران بزرگ کشور ایران از هر گوشه و کنار به پایتخت خواسته به تشخیص سه تن از نمایندگان شاه ریاست هیئت تعیین جرایم را داشتند به دلخواه خود، جرائم کمرشکن برای آنان تعیین نمودند. کسانی را که از پرداخت جریمه کوتاهی و یا اظهار عجز می کردند، به زور چوب و شکنجه آن چنان در فشار می گذاشتند که یا از جان خود سیر شده تن به مرگ دهند و یا آن چه به نام آن ها نوشته شده بدون اندک کوتاهی تسلیم نمایند.تارهیدمام وطن ازپیش دست اهرمنآفرین گفت ناجی خودنادرشمشیرزن@naghmehayefaribaei

